group discussion


156 views

topic: کوتاه و خواندنی


Comments (showing 1-50 of 256) (256 new)    post a comment »

message 1: by f. (new)

50547
گزيده‌اي از فيه ما فيه

اگر چه هر چه رو نمودی آنچنان بودی، پيغامبر با آنچنان نظر تيز و منور فرياد نکردی که: ارنی الاشياء کماهی
خوب می نمايی و در حقيقت آن زشت است؛ زشت می نمايی و در حقيقت آن نغز است. پس به ما هر چيز را چنان نما که هست، تا در دام نيفتيم و پيوسته گمراه نباشيم




message 2: by f. (new)

50547 از سخنان شمس

درباره منصور حلاج
اگر از حقيقت خبر داشتی، اناالحق نگفتی!

منصور را هنوز «روح» تمام جمال ننموده بود.
اگرنه اناالحق چگونه گويد؟
حق کجا و «انا» کجا؟ اين «انا» چيست؟ اين حرف چيست؟ .....





message 3: by f. (new)

50547 از سخنان شمس


هر اعتقاد که آن را گرم کرد، آن را نگه دار! و هر اعتقاد که تو را سرد کرد، از آن دور باش.




message 4: by f. (new)

50547 از سخنان شمس

عقل تا درگاه ره می‌برد. اما اندرون خانه ره نمی‌برد. آنجا عقل حجاب است. دل حجاب است. و سر حجاب!



message 5: by f. (new)

50547 از سخنان شمس

گفتن، جان کندن است و شنيدن، جان پروردن



message 6: by f. (new)

50547 سخن شمس

سخن من فهم نمی‌کند. چنان که آن خطاط سه گونه خط نوشتی:
يکی او خواندی، لا غير .... يکی را هم او خواندی هم غير او .... يکی نه او خواندی نه غير او.
آن خط سوم منم که سخن گويم. نه من دانم، نه غير من.


پیشنهاد مطالعه کتاب خط سوم اثر آقای دکتر صاحب الزمانی را که در رابطه با شخصیت شمی میباشد را دارم
ف مقدم


message 7: by f. (new)

50547 اندك اندك جمع مستان مي رسند
اندك اندك مي پرستان مي رسند

دلنوازان ناز نازان در ره اند
گلعذاران از گلستان مي رسند

اندك اندك زين جهان هست و نيست
نيستان رفتند و هستان مي رسند


مولوی


message 8: by f. (new)

50547 هيچ چيز قدرتمند تر از طرحي نيست كه زمانش فرا رسيده باشد .
( ويكتور هوگو )‌



message 9: by f. (new)

50547 حافظ فرمود :
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
(۷۰۰ سال پیش)

ملک الشعرای بهار پرسید :
در میخانه نبود بسته چرا حافظ گفت؟
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند؟
(قرن گذشته)

شهریار پاسخ داد :
در میخانه نبود بسته ولی حرمت می
واجب آمد که ملائک در میخانه زدند
(معاصر)




message 10: by S.Parisan (last edited Sep 13, 2007 10:47AM) (new)

238249 کودک نجوا کرد:خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک
در

چمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید

پس کودک فریاد زد:خدایا با من صحبت کن!و آذرخش
در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد

کودک فریاد زد :خدایا یک معجزه به من نشان بده
و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید

کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا
لمس کن و بگذار تو را
بشناسم،پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد
ولی کودک بالهای پروانه را
شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از
آنجا دور شد




message 11: by f. (new)

50547 چون قلم در دست آن کاتب مدام

کرده بین الاصبعین او مقام

نیست در من جنبشی از ذات من

اوست در من دمبدم جنبش فکن

مولوی


message 12: by f. (new)

50547 زنهار مرا مگو كه پيرم
پيري و فنا كجا پذيرم

من ماهي چشمه حياتم
من غرقه بحر شهد و شيرم

جز از لب لعل جان ننوشم
غير سر زلف او نگيرم

گر كژ نهدم كمان ابرو
در حكم كمان او چو تيرم

انداخته اي چو تير دورم
برگير كه از تو ناگزيرم

پرم تو دهي چرا نپرم
ميرم چو تويي چرا بميرم

مولوی


message 13: by f. (new)

50547 خدایا


نگوییم که دستم بگیر دانم که گرفته ای ز مهر


گوییم ز سر لطف دستم رها مکن



message 14: by Zahra (new)

278316 حسرت و زاری که در بیماری است
وقت بیماری همه بیداری است
پس بدان این اصل را ای اصل جو
هر که را درد است ، او برده است بو
هر که او بیدار تر پردرد تر
هر که او هوشیارتر رخ زرد تر
مثنوی معنوی دفتر اول


message 15: by S.Parisan (new)

238249 جوان ثروتمندي نزد يك انسانی وارسته رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست.
مرد او را به كنار پنجره برد و پرسيد:

- "پشت پنجره چه مي بيني؟"

- "آدمهايي كه ميآيند و ميروند و گداي كوري كه در خيابان صدقه ميگيرد."

بعد آينه ي بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:

- "در اين آينه نگاه كن و بعد بگو چه ميبيني."

- "خودم را ميبينم."
- " ديگر ديگران را نميبيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نميبيني. اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت ميكند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقرهاي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."




message 16: by f. (new)

50547 پرسيد كسي كه ره كدامست
گفتم كين راه ترك كامست
..........................
اي عاشق شاه دان كه راهت
در جست رضاي آن همامست
..........................
چون كام و مراد دوست جويي
پس جست مراد خود حرامست
..........................
شد جمله روح عشق محبوب
كين عشق صوامع كرامست
..........................
كم از سر كوه نيست عشقش
ما را سر كوه اين تمامست
..........................
غاري كه دروست يار عشق است
جان را ز جمال او نظامست
..........................
هرچت كه صفا دهد صوابست
تعيين بنمي كنم كدامست
..........................
خامش كن و پير عشق را باش
كندر دو جهان ترا امامست
..........................
مولوی


message 17: by S.Parisan (new)

238249
آرزوهاتو یه جا یاداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری دیروز آرزوشو کردی




message 18: by f. (new)

50547 از آتش عشق سردها گرم شود
وز تابش عشق سنگها نرم شود
..........................
اي دوست گناه عاشقان سخت مگير
كز باده عشق مرد بي شرم شود
مولوي


message 19: by f. (new)

50547 از آدمييي دمي به جاني ارزد
يك موي كز او فتد به كاني ارزد
..........................
هم آدمييي بود كه از صحبت او
نا ديدن او ملك جهاني ارزد
..........................
مولوي


message 20: by f. (new)

50547 امشب چه لطيف و با نوا مي گذرد
لطفي دارد كه كس بدان پي نبرد
..........................
اندر گل و سنبلي كه ارواح چرد
خيره شده خواب و رو برو مي نگرد
..........................
مولوي


message 21: by f. (new)

50547 چه عجب کسی تو جانا که ندانمت چه چیزی
تو مگر که جان جانی که چو جان جان عزیزی
ز کجات جویم ای جان که کست نیافت هرگز
ز که خواهمت که با کس ننشینی و نخیزی

عطار


message 22: by f. (new)

50547 قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد
سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

سعدي


message 23: by f. (new)

50547 چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان
خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را
سعدي


message 24: by f. (new)

50547 سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

سعدي


message 25: by f. (new)

50547 مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

سعدي


message 26: by f. (new)

50547 آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار
هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب‌ست

سعدي


message 27: by f. (new)

50547 دل شوریده ما عالم اندیشه ماست
عالم از شوق تو در تاب که غوغا بگرفت

سعدي


message 28: by f. (new)

50547 دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد
ای بوی آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد
سودای عشق پختن عقلم نمی‌پسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمی‌گذارد

سعدي


message 29: by Megh (new)

411293 ای غایب از نظر بخدا می سپارمت
جانم بسوختی و بدل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت

حافظ


message 30: by f. (new)

50547 عشق قهار است و من مقهور عشق

چون شكر شيرين شدم از شور عشق

مولوي


message 31: by f. (new)

50547 ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان
پر عشق چون قوي شد غم نردبان نماند
..........................
تو مبين جهان ز بيرون كه جهان درون ديده ست
چو دو ديده را ببستي ز جهان جهان نماند
..........................
دل تو مثال بامست و حواس ناودانها
تو ز بام آب مي خور كه چو ناودان نماند
مولوي


message 32: by f. (new)

50547 هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد
كه آن ادب نتوان يافتن ز مكتبها
مولوي


message 33: by f. (new)

50547 چشم از پي آن بايد تا چيز عجب بيند
جان از پي آن بايد تا عيش و طرب بيند
..........................
سر از پي آن بايد تا مست بتي باشد
پا از پي آن بايد كز يار تعب بيند
..........................
عشق از پي آن بايد تا سوي فلك پرد
عقل از پي آن بايد تا علم و ادب بيند
مولوي


message 34: by f. (new)

50547 به‌كجا چنين شتابان؟!... / سفرت به‌خير اما / توو دوستي، خدارا / چو از اين كوير وحشت / به سلامتي گذشتي / به شكوفه‌ها به باران / برسان سلام مارا.


message 35: by f. (new)

50547
زان يار دلنوازم شكري است با شكايت

گر نکته دان عشقي بشنو تو اين حکايت

بي مزد بود و منت هر خدمتي که کردم

يا رب مباد کس را مخدوم بي عنايت

در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کانجا

سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت...



message 36: by f. (new)

50547 حکایت: عیب


جوان شیر دل خصم افکنی چندین سال عاشق زنی بود که سپیدی کوچکی در چشم داشت و جوان آن سپیدی را بی خبر بود. با آن که بسیار بر زن نظر کرده بود مرد عاشق بود و در عشق کی خبر یابد از عیب چشم یار. بعد از آن کم کم عشق جوان کم رنگ شد و دردش نقصان یافت. پس عیب چشم یار را بدید و پرسید که این سپیدی که در چشم تو آشکار شد. گفت: آن ساعت که عشق تو کم شد، چشم من نیز عیب آورد.

چون ترا در عشق نقصان شد پدید
عیب اندر چشم من زان شد پدید

منطق الطیر عطارِ نیشابوری


message 37: by f. (new)

50547 نردبان خلق این ما و منی است
عاقبت از نردبان افتادنی است

مولوی


message 38: by f. (new)

50547 مولوی تخلصش خاموش بود و خاموشی را برگزیده بود و اینهمه حرف که می زد از اضطرار بود لذا با سیاست کلی او مناسب همین بود که کمتر بگوید یا اگر می گوید گفته های خود را نیاراید، زینت نکند و در بند لفظ وقافیه نماند به همین دلیل در آن غزل مشهور دیوان شمس می گوید
" ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی"

سروش


message 39: by f. (new)

50547
آمده ام كه ره زنم بر سر گنج شه زنم
آمده ام كه زر برم زر نبرم خبر برم

مولوی


message 40: by f. (new)

50547
اوست نشسته در نظر من به كجا نظر كنم
اوست گرفته شهر دل من به كجا سفر برم

مولوی


message 41: by f. (new)

50547 آن باده كه دادي تو و اين عقل كه ماراست
معذور همي دار اگر جام شكستيم
..........................
امروز سر زلف تو مستانه گرفتيم
صد بار گشاديمش و صد بار ببستيم

مولوی


message 42: by Neda (new)

590339 يك بار ار مولوي پرسيدند چرا اينقدر در وصف سكوت حرف مي زند

و او هم در جواب كفت
نور درون من هرگز يك كلمه نگفته است او مي گفت كساني كه كلمات را دوست دارند بايد با استفاده از كلمات به سوي ملكوت بروند


message 43: by f. (new)

50547 عجب چيزيست عشق و من عجبتر
تو گويي عشق را خود من نهادم
..........................
بيا گر من منم خونم بريزيد
كه تا خود من نمردم من نزادم

مولوی


message 44: by f. (last edited Dec 11, 2007 10:48AM) (new)

50547 فراموشم مكن يا رب ز رحمت
اگر غير ترا من ياد كردم
مولوی


message 45: by S.Parisan (new)

238249 باز كن پنجره را
قاصدكی فرستادم
فوت كرده ام بر آن
تا برايت سلام آورد
كه بتابد بر تو
باران آورد
جاری شود برتو
سبزی سبزه ها را
بر دوشش گذاشته ام
و درختی كه
سايبانت باشد
باز كن پنجره را



message 46: by f. (new)

50547 یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم


پر پروانه شکستن هنر انسان نيست

گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم


يادمان باشد سر سجاده عشق

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم


يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم


source:
http://www.amintabetaa.blogfa.com/post-7...


message 47: by f. (new)

50547 تقدیر همان است که می اندیشی پس زیبا بیاندیش


SOURCE:
http://cdcdcd.blogfa.com/


message 48: by f. (new)

50547 جاي اينکه از گل ها شکايت کنيم که چرا خار دارند بيائيم از خارها تشکر کنيم که گل دارند

source:

http://cdcdcd.blogfa.com/


message 49: by f. (new)

50547 ما تشنه فهم ادب و معرفتیم ما خاک قدوم هرچی زیبا صفتیم

از زشتی کردار دیگه خسته شدیم محتاج دو پیمانه می و معرفتیم


source:
http://cdcdcd.blogfa.com/8605.aspx


message 50: by f. (new)

50547 دریا باش اگر سنگی به سوی تو پرتاب کردند سنگ غرق شود نه اینکه تو متلاطم شوی.

source:
http://cdcdcd.blogfa.com/8605.aspx


« previous 1 3 4 5 6
back to top

Rumi دوستداران شمس ,م...

311

unread topics | mark unread