group discussion


38 views

topic: داستان كوتاه > نه سالم بود.بی تربیت نیستم


Comments (showing 1-5 of 5) (5 new)    post a comment »
dateDown_arrow    newest »

message 1: by Mohsen (new)

2915626
ماندیم رفتند.رفتیم ماندند.مگر قرار نبود چوبت صدا نداشته باشد.خدا تو که ما را با چوبت کر کردی...
داستان از آنجایی شروع شد که کلیه های ما نسبت به سرما و آلودگی و خلاصه هر کوفت و زهر مار دیگه حساسیت نشان داد.هنوز هم حساس است. کافی بود کمی استرس درونم پیدا میشد همان لحظه کلیه ها شروع میکرد به هشدار دادن که آقا محسن شما جیش دارید و زود یه چاره ای بیاندیشید.شبی نبود که خانواده ی ما قصد دیدن زاینده رود را داشته باشند و ایجانب جیشم نگیرد.همیشه به فکر دستشویی بودم.نکند دوباره اون جوری بشم.تا صد متر از خانه دور میشدیم کلیه ها هشدار میداد و منم هشدار به مادر و صدای همه ی اهالی اتوموبیل بالا میرفت که لعنت بر تو محسن... شد ما جایی بریم و تو جیشت نگیرد؟؟؟مادر هم میگفت مگه بهت نگفتم برو هر کاری داری بکن داریم میریم بیرون... ولی دریغا که این حالت فقط زمانی رخ میداد که من سوار ماشین میشدم و استرس کجا توالت برم و نکند خراب کنم شروع میشد...ولی هیچ کس مرا درک نیکرد.به درک
در انتظار آمدن پدر بودیم از نا کجا آباد در یکی از خیابان ها... جالب اینجا بود که من حتی سوار اتوموبیل نبودم بلکه در پیاده رو قدم میزدم.نه سالم بود.عمو بود و الهام و مامان(الهام خواهرم است)در فکر پدر بودم.دلم تنگش بود.لحظه شماری میکردم ببینمش که این لحظه شماری مرا به استرس دعوت کرد و من هم نا گزیر این ضیافت را پذیرفتم.استرس کلیه هایم را بیدار کرد و مرا به درد سری نکبت بار دعوت کرد و من هم نا گزیر این ضیافت را پذیرفتم...
به الهام گفتم الهام من حالم بده.گفت: سرت درد میکنه؟ گفتم:نه. گفت پس چته؟؟؟ گفتم جیش دارم.چشماش گرد شد و با تعجب گفت اخه حالا وقتش بود؟؟؟ خاک تو سرت.گفتم فقط به مامانی نگو.بیا دنبالم بریم یه جا دستشویی.تو اون سرما چشمام کوری شکل شده بود بغض کرده بودم.دلش برایم سوخت گفت بیا ببینم کجا دستشویی هست؟ رفت و ده دقیقه بعد برگشت.گفتم جستی؟؟(پیدا کردی؟؟)گفت عجله داری؟ با این حرفش فهمیدم نجسته... گفتم الهام تو را خدا یه کاری کن.از فشار کلیه عرقم در اومده بود.گفت صبر کن برم تو این آپارتمان را هم ببینم.گفتم الهام تو را خدا زووود باش.حالت تهوع بهم دست داده بود.کافی بود یه قدم اضافه بر دارم تا کلیه هام زروشو بهم نشون بده.داشتم هلاک میشدم.تو دلم میگفتم خدایا اگه دستشویی پیدا شه نمازهامو همیشه سر وقت میخونم.هزار تا قول دیگه به خدا دادم که اصلا دستشویی ارزشش را نداشت ولی تو اون شرایط جونمم میدادم.الهام اومد گفت محسن بدو بدو پیدا کردم.گفتم کجا؟ گفت تو راهرو این آپارتمانه.طبقه دوم.تا اینو شنیدم به آرامش قبل از پیروزی رسیدم.ولی حالم خیلی بد بود.گردنم پر از عرق بود.مامانم لب جدول نشسته بود داشت صلوات میفرستاد.حواسش به من و الهام نبود...
عموم هم با سیگار کشیدن همون حالتی که مامانم با صلوات پیدا کرده بود بهش دست داده بود و تو حال خودش بود.آروم راه افتادم سمت پله ها.کافی بود بی دقتی کنم تا همه ی عمرمو الهام بهم بخنده.همون حالتی را داشتم که همیشه کمر بندمو باز میکردم و میشستم سر دستشویی.منظورم اینه که لحظات آخر عذاب را داشتم.چند تا پله را رد کردم.الهام داد میزد میگفت بدو دیگه.میگفتم نمیتونم.هی داد میزد.هول شده بودم.تا همینجا فقط یادمه.نمیدونم استرسم زیاد شد یا بی دقتی کردم یا.... طوری که یه کاری کردم که الهام عمرشو به من می خنده... دشمن شاد شدم.تو سن نه سالگی تو فاصله ی یک متری توالت تو شلوارم جیش که چه عرض کنم ان کردم. پاهام داغ شده بود.عرقم سرد شده بود.چشمام باز شد.چه لحظه خوبی بود ولی این همه راحتی هزینه ی زیادی داشت. آبروم رفت.گفتم الهام ول کن.گفت چرا.گفتم تموم شد.گفت مگه من مسخره توام.این همه واست گشتم دستشویی پیدا کردم حالا میگی تموم شد.خلاصه شروع کرد به دعوا کردن من.گفتم الهام تو شلوارم کردم.
لبش را گاز گرفت.چشماشم منو دنبال میکرد.به پاچه های شلوارم خیره شد.جمله ی پرسشی درد آوری پرسید.گفت:ریدی؟ با سکوت داد زدم گفتم آره؟ عموم اوومد گفت چی شده؟ الهام گفت محسن رید تو شلوارش.عموم باورش نمیشد و این باور نشدنش بیشتر منو اذیت میکرد. چیز هایی که باور نا پذیرند یعنی خیلی خوب یا خیلی بد هستن.این مورد خیلی بد بود.شروع کردن به خندیدن به حال و روز گریه دار من... رفتم تو همون دستشویی کل وجودم را با آب صفر درجه تمیز کردم. تمیز شده بودم ولی هنوز به من میخندیدن.مشکلشان کثیفی من نبود.کلا من آدم خنده داری بودم.نه سالم بود.ازاون موقع دیگر هیچ وقت به خودم استرس راه نمیدهم... دست و پا چلفتی یعنی در فاصله یک متری دستشویی دیگر به دستشویی فکر نکنی.
دیدار پدر کوفتمان شد...



message 2: by Nazanin1987 (new)

2693312 :))
:))
:))
امیدوارم این اشکال گویای حالم از خواندن این
متن باشه
جالب
ساده
صمیمی
و کاملا کودکانه نوشته شده بود
به دل نشست

موفق باشید
قلمتان سبز


message 3: by Medad Rangi (new)

1840050 تصور کنید پشت کامپیوتر اداره چقدر سعی کردم صدای خنده ام بلند نشه


message 4: by Elham (new)

2078677 از ته دل خندیدم



message 5: by Maryam (new)

2847116 من اصلا نخندیدم خیلی ناراحت هم شدم



back to top


unread topics | mark unread