Sorry, we couldn't find that quote.

Group Discussion

داستان كوتاه داستان كوتاه

Topic: نوشته هاي كوتاه > تا بوده همین بوده...

Comments (showing 1-10 of 10) (10 new)

dateDown_arrow    newest »

message 1: by Mohsen Sad (new)

Mohsen Sad | 1178 comments درست یادم نمیاد ولی خرچنگ قورباغه یه چیزایی تو ذهنم خاک گرفته,روزای تولدم را میگم.

یادمه از تو رحم یه خانوم به زور کشیدنم بیرون منم مثه بچه گربه ناله میکردم.یادم یه کسی که سفید پوش بود که اگه اشتباه نکنم بهش میگفتن ماما یا پرستار تا منو از تو رحم کشوند بیرون کاری کرد که دنیا را سر و وارونه ببینم بعد هم چند تا مشت زد تو پشتمو به همون خانومه که منو ازون کشوند بیرون گفت مبارکه پسره.بعد گفتن این خانومه مامانته باید بهش بگی مامانی گفتیم چشم.حالا من راحت با این قضیه کنار اومدم ولی مشکل اونجایی شروع شد که یه آدم سی بی لو را گفتن پدرت باید بهش بگی بابایی گفتم چشم...

بعد یه سی روزی نگذشته بود که علاوه بر چند تا اسمی که باید به خاطر می سپردم مثل مامانی و بابایی گفتن باید یادت باشه هر کی بهت گفت محسن باید بگی بله.گفتن اسمت محسنه.گفتم چشم.نمیدونم مقیاس شمارشه این آدمای دور بر من چی بود که یه روز گفتن هفت سالت شده باید بری مدرسه.باید یه موقعی که بهش میگفتن هفت صبح از خواب بیدار میشدم و میرفتم همونجا که بهش میگفتن مدرسه و به اراجیف یه نفر که اسمش معلم بود گوش کنم کار راحتی نبود ولی من باید میگفتم چشم و گفتم چشم و رفتم مدرسه.

تو مدرسه هم گفتن بابا انار داد. برادر انار داد.ولی خدایی نه بابا و نه برادر به من انار نداد ولی من باید به همراه چند تا دیگه که فکر کنم همشون مثل من محسن بودن میگفتیم چشم و هر روز هفت صبح با حضور در مدرسه چشم را غیر مستقیم بیان میکردیم.

با همون مقیاسی که اندازه گرفتن منو با همون مقیاس یه روز گفتن تو هجده سالت شده و اسم من دو قسمت شد آقا + محسن که ترکیبش می شد آقامحسن و این قسمت اول اسمم پر بود از دردسرهای جدید.تو همون دوران بود که گفتن باید با یه غولی بجنگم به نام کنکور.چه بد بود.چه نا مرد بود.همون روزا بود که فهمیدم آدم ها دو قسمتن یا محسن یا زن و محسن ها باید تلاش کنن نا زن ها را بدست آورند چه قانون مسخره ای ولی همه مشمول این قانون میشدن.

یه جایی بود مثل همون مدرسه با این تفاوت که توش زن هم بود یعنی دختر هم بود یه جورایی ترم و حذف و پروژه اینا هم بود دانشگاه را میگم. محیط دانشگاه آدم را گول میزد آدم فک میکرد دیگه نباید بگه چشم ولی یه چشم های بزرگ در انتظارت بود که همه کس نیمیتونس بگه چشم ولی همه باید میگفتن.مثل عشق و پول و ...

درست یادم نمیاد ولی خیلی وقت پیش بود حدود هزار سال پیش یه نفر که همه بهش میگفتن میر حسین یه پارچه سبز رو شونش بود و خیلی ها دوستش داشتن.ما هم به رغم اجتماعی بودن و بر چشم بودنمون مجبور شدیم دوستش داشته باشیم.گفتن میخواد رئیس جمهور شه و رغیبشم یکیه به نام احمدی نژاد.خلاصه محیط جامعه شده بود مثل دانشگاه آدم را گول میزد.آدم فکر میکرد دیگه نباید بگه چشم ولی دریغا که پشت این قضیه باز هم چشمهایی چشمک میزدن.نوشتیم میر حسین گفتن نه احمدی نژاد و اینبار بزرگترین چشم زندگی را تجربه کردم.هفتاد میلیون گفتن چشم.
بیست و دو سالمون شد(با همون مقیاس) گفتن فردا صبح باید ساعت هفت صبح بیای زیر پرچم کشورت خدمت کنی.قرار فردا صبح بازم بگم چشم...



message 2: by Mahyar (new)

Mahyar | 583 comments متشکرم که به نظر بنده احترام گذاشتی دوست عزیز


message 3: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 480 comments چشمهایم
خالی از چشمهایی است
که براه مانده اند
و چشم انتظار
پسران و دخترانشان
هر روز را سپری می کنند
و چشمان
پسران و دخترانی
که چشم انتظار
پدران و مادرانشان هستند
امروز دیگر
کسی چشمانش چشم نمی گوید
چشمانم این
چشم نگفتن ها را خوب می بیند


message 4: by Farzin (new)

Farzin | 29 comments
اقا محسن شاید به این زودی نباید گفت چشم!!


message 5: by Farzin (new)

Farzin | 29 comments چه شعر باحالی!


message 6: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 480 comments ممنون
:)


tAyebe teimouri...Medad Rangi | 450 comments تازه برگردی دردسرات شروع میشه
می خوان برات زن بگیرن
می گی چشم
و
...


message 8: by deleted member (new)

خیلی عالی بود من به نوشته های شما در قالب فلسفه اعتقاد دارم ولی نحوه بیان شما خیلی ساده و قابل فهم بود نوشته شما فرایند ایجاد شخصیت و نه معرفت در کودک بود ، یعنی به کودک اجازه نمی دهند حقیقت درونی خود را بروز دهد. البته سر فرصت مایلم دوباره در این مورد صحبت کنم.با تشکر


message 9: by deleted member (new)

این نوشته و بقیه نوشته هاتون نشون میده هرچند به قول خودتان شما را به اینصورتی که هستید ساخته اندو از خودتان اجازه نگرفته اند ولی شما هم مشاهده گر خوبی هستید مثل ناظری که کنار ایستاده و حتی در حال گرفتن ناخن ، بدون دخالت در امور و یا توضیح اضافی وقایع را در قالب زمان خود نوشته اید. خیلی خوب بود.


message 10: by Mohsen Sad (new)

Mohsen Sad | 1178 comments سفورا جان شما به من لطف بی کرانی دارید.جای خواهرم ایجا خالیه.فلسفه خونده.مداد رنگی جان چشمت بی بلا


back to top

post a comment »
unread topics | mark unread