group discussion
topic:
داستان كوتاه >
اینجات چی شده؟؟؟
date
newest »
newest »
کم پیش اومده بود وقت غروب پشت به آفتاب حرکت کنم همیشه پشت به سایه ی خودم حرکت میکردم با هر قدمم سایه ام با لگدی محکم تر از همیشه به کف پایم ضربه میزد ولی به خاطر مجازی بودنش ضربه اش به نبرد نور وتاریکی تبدیل میشد.امروز وقت غروب برای بار اول پشت به غروب حرکت کردم و چه لذتی بردم از ضربه های مجازی سایه ام به کف پایم.سایه ی ساق پایم خود را از نور میزدود و ناگهان با ضربه ای معنوی شکل به پاهایم ضربه میزد .امروز تلخی غروب کمترین نقش را در احساساتم داشت و من فقط به دور شدنم از خورشید خیره شده بودم و حرف سایه ام را با دل و جان حس میکردم...خاطره ی اولین نوشابه ی زرد کوکاکولای زندگیم....
اون روز از همون روزایی بود که وقتی ازم میپرسدند چند سالته نمگفتم 6 سالمه میگفتم سال دیگه میرم مدرسه.نمیدانم چرا همیشه سن دومم یعنی سن الکی چند سال جلوتر از خودم بود و هست.خلاصه 6 ساله بودیم وزیر چانه یمان اثری از آثار بخیه نبود در ضمن ریش هم نداشتیم...در هر دورانی از زندگی عشق های مادی در وجودم رخنه میکند و تا مرز بدست آوردنشان مرا هلاک میکنند.آن روزها عشق نوشابه داشتم آن هم نوشابه ی زرد آخه اون روزا مثل الان با کلاس نبودیم که نوشابه مشکی بخوریم 6 سالگیم پر بود از خاکی بودن از رنگ نوشابه میتوان به خاکهای وجودم پی برد.
چند ماهی بود با التماس و خواهش و خفت و خواری از مامانم نوشابه تقاضا میکردم و مامانم با استدلال ضرر داره نمیخرید.خیلی عقده ی نوشابه تو کلم بود همه هم سن و سالام تجربه کرده بودن ولی من مثه عقب افتاده ها فقط با شیشه خالی نوشابه لاس میزدم.ولی چه فایده... از عشق نوشابه یه روز دم دکون حسن لاکی (مغازه ی پلاستیک فروشی حسن آقا) چشم افتاد به جا شیشه نوشابه ی پلاستیکی به 3 ثانیه نخوردکه با تمام وجودم شروع کردم به کلی بازی وآه و ناله که من جا نوشابه ای میخوام.خیلی زور میزدم اشکم بیاد کار سختی بود ولی به واسطه ی لوس بودن با تجربه بودنم تو این زمینه ها واسه من مثه کشک و بادمجون بود.خلاصه جناب مادر خان دلشان به رحم آمد و 600تومان خرج اشک های من کرد.
قرمز بود با دسته های سفید.مثه یه الگانس بود واسم.حیف که نمیشد بردش مدرسه باهاش دل بچه ها را سوزوند ولی جا نوشابه ی لوکسی بود.این یکی از پله هایی بود برای رسیدن به نوشابه ی کوکاکولای زرد که طی کردم و آخرین پله هم بود.همیشه آخرین لحظات رسیدن به هدف بیشتر از رسیدن به هدف حال میده...بعد از 2 ماه از خرید جا نوشابه با همان روش کولی بازی تونستم یه روز جمعه ساعت 2 بعد از ظهر دل مامانی را به رحم بیارمو 150 تومن پول واسه خریدن نوشابه تیغ بزنم.1200 نکته بهم گفت مامانم.که آروم برو.ظهره خلوت کوچه ها زود بیا خلاصه با هزار جور دوز کلک روانه ی دکون حج ممد یزی( مغازه ی مواد غذایی حاج محمد یزدی)شدیم.. با الگانس دسته سفید
این حج ممد یزی(حاج محمد یزدی) ظاهری شبیه گوریل داشت و دارد.خیلی ترسناک بود.با قیافه ای اخمو و مردانه سلامی خدمتشان عرض کردیم 3 نوشابه ی کوکاکولای زرد رنگ طلب کردیم.الگانس 6 تایی دسته سفید بهش دادم 3 تا نوشابه را گذاشت داخلش و منم 150 تومن را با اقتدار و مایه داری دادم بهشان.اگه پول بیشتر داشتم بهش انعامم میدادم آخه خیلی خوشحال بودم.تا بهم داد دیدم جا نوشابه ای به دلیل عدم توازن وزنی 3تا نوشابه یه جورایی بد فرم شده.یه آرزو کردم که ای کاش 300 تومن داشتم و 6 تا نوشابه میخریدم تا این توازن بر قرار میشد تا با اقتادار خاصی نوشابه ها را دستم میگرفتم.به هر حال با تمام این کمبود ها رفتیم که بریم عقده گشایی کنیم.خیلی سنگین بود.هر به 30 ثانیه دست به دست میگردوندم تا خسته نشم... اگه 6تا نوشابه بود که خیلی زد حال بود.آخه دستم درد گرفته بود.تو راه از خدا خواستم کاش یه هم کلاسی آشنایی فامیلی رد بشه منو با این نوشابه ها ببینه که یه کم دلش بسوزه ولی ساعت 2 بعد از ظهر همه خواب بودن...نه تنها آشنا هم ما را ندید بلکه غریبه ای هم ما را ندید که لا اقل دل اون را بسوزونم.آهسته را میرفتم که کسی بیاد از تو کوچه رد بشه ولی پشه هم نبود...
تا به کوچمون رسیدم با سرعتی که انرژی اون را خوشحالی داشتن نوشابه تامین میکرد به سمت خونه دویدم.داد زدم مامانی بیا نوشابه خریدم.مامانی.مامانی.ورودی حال ما 3 تا پله داره.پله ی اولی را با موفقیت پشت سر گذشتم ولی تا به پله دومی رسیدم معلوم نشد به کجا پام گیر کرد که نقش زمین شدیم و نوشابه ها با الگانس دسته سفید به پرواز در اومد.هنوز صحنه ی آهسته ی اون لحظه تو ذهنم.نوشابه ها با مخ اومد زمین و.... وای چه تلخ بود اون صحنه.پوزه ی ما هم به پله ها خورد پاره شدو4 بخیه نا قابل خورد... نوشابه زهر مار شد...چه تلخ بود.هنوز هر وقت ریشامو میزنم جای 4تا بخیه معلوم میشه و همه ازم میپرسم این جات چی شده؟؟؟
داستان جالبی بود و در بار اول خواندنش چیز خاصی به ذهنم نرسید که بگویم؛ البته هر چند که مقدّمه سازی ات با این که بی ربط نبود، ولی هر خواننده ای هم نمی توانست از آن چیزهایی را بفهمد
کاش بخش خاطره ها رو مدیران ایجاد می کردند...
توی نوششتتون نکات جالبی بود نکاتی که کاملا حال و هوای پسرونه داشت
مثل
"اون روز از همون روزایی بود که وقتی ازم میپرسدند چند سالته نمگفتم 6 سالمه میگفتم سال دیگه میرم مدرسه"
خیلی عالی می نویسید، بدون توصیفات اضافی و خسته کننده و برای من که در نوشته هایم سریعا به مقوله فلسفه وارد میشم و موعظه میکنم ، توانایی دراین روش خیلی جذاب هست والبته حسرتش را میخورم. منتظر نوشته های بعدی تان هستم..
موضوع قشنگي بود با فضاي صميمانه قابل حس ، ولي به نظر من لازمه روي جمله بندي ها كمي بيشتر كار بشه يه جوري كه به فضاي داستان لطمه نزنه .در هر حال لذت بردم
خاک تو سرت تا اخر عمرم اون روز یادم نمیره به خاطر عشق تو به کو کا کو لا و زخمی شدنت من کلی دعوا شدم از طرف مامان بابا ولی در کل داداشی خیلی مرصی چون خیلی خندیدم و خیلی چیزها واسم زنده شد



