Group Discussion

داستان كوتاه داستان كوتاه

Topic: نوشته هاي كوتاه > ماهی گیری در رختخواب

Comments (showing 1-3 of 3) (3 new)

dateDown_arrow    newest »

message 1: by deleted member (new)

یک وقتهایی با دایی اشرف می رفتم شکار. چند تا تفنگ شکاری داشت. دو تا دو لول و یک تک لول. همه روسی بودند. یادم هست که پوکه ها را چطور درست می کرد. یک استوانه ی پلاستیکی که تهش را با یک درپوش فلزی پر از باروت مسدود کرده بود بر می داشت و صد، صد و بیست تا ساچمه می ریخت داخلش و سر استوانه را با چسب و پارچه مسدود می کرد. گلوله ی تفنگ شکاری همین شکلی است، اگر نمی دانستید حالا بدانید. وقتی می رفتیم شکار من باید ساکت می ماندم، معمولا کبک یا بلدرچین می زد، وقتی می رسیدیم بالا سر پرنده ی تیرخورده خودم را مثل بچه گربه های مادرمرده می زدم به مظلومی و می گفتم میشه این یکی رو نگه دارم. دایی هم مطابق با یک دیالوگ تکراری می گفت بعدن و زرتی سر پرنده را می برید تا بیشتر زجر نکشد. ماهی گیری هم می رفتیم بعضی وقتها. همان موقع ها ماهی گیری را یاد گرفتم. اگر فکر می کنید کار ساده ایست باید بهتان بگویم که بعضی وقتها ماهی هایی به پست آدم می خورند که 15 سال عمر دارند و انقدر حرفه ای هستند که چهارساعت تمام طعمه را می خورند و شما هیچ کاری نمی توانید بکنید جز کشیدن قلاب خالی، طعمه زدن و انداختن دوباره.
از نظر یک روانشناس رابطه ی جنسی زناشویی یعنی تشخیص زمان ِ درست. از این بابت ماهی گیرهای خوب معمولا عملکرد مناسبی هم در تخت خواب دارند، چون ماهی گیر خوب نه تنها ماهی گیر مرده نیست بلکه ماهی گیری است که زمان درست را برای بالا کشیدن قلاب تشخیص بدهد. اگر قلاب را بعد از یک بار نوک زدن ماهی یک هو بکشید ماهی در می رود. اگر بعد از دو بار نوک زدن بکشید ماهی طعمه را خورده است و دارد به ریشتان می خندد. باید بار اول که نوک زد قلاب را آرام آرام با لانسر جمع کنید تا ماهی احساس کند رویاهایش در خطر است، آن وقت می افتد دنبال قلاب و به محض رسیدن به طعمه چنان گازی می زند که فرارش را غیر ممکن می کند. این طوری می شود ماهی گرفت. اگر نمی دانستید حالا بدانید.


message 2: by Mahyar (new)

Mahyar | 583 comments خیلی جالب نوشته بودید، مخصوصاً تکه کلام « اگر نمی دانستید حالا بدانید » خیلی خوب استفاده شده، اما قضیه ی زناشویی یک دفعه وسط مطلب آمده و بدون هیچ توضیحی می آید و میرود


message 3: by Farzin (new)

Farzin | 29 comments این داستان که نوشتی من تعبیر میکنم به قضیه سگ به این ترتیب که اگه دنبال سگ کنی فرار میکنه اگه از دستش فرار کنی میفته دنبالت!


back to top

post a comment »
unread topics | mark unread