group discussion
topic:
نوشته هاي كوتاه >
سنجاق
date
newest »
newest »
به دیوار روبروش نگاه می کرد
دیوار پر بود از سنجاق های رنگارنگ
هر کدوم از سنجاق ها خاطره ای براش زنده می کردند
هر کدوم از لحظه های زندگیش به دیوار سنجاق شده بودند
انگار خودش به دیوار سنجاق شده بود
دراز می کشمروی این دیوارها
چقدر خاطره دارم
سیاه سفید ورنگی
تنها تویی که طاقت به اشتراک گذاشتنت را ندارم
سنجاق دلم شده ای
...
من هم خواندم ولی هیچ نوشته زیبایی ننوشتم! نه اینکه نخواستم، نه! ما اصلا عادت نداریم نوشته زیبا بنویسیم، رسم خانوادگی شده کاری هم نمی شود کردپیروز باشی
به خاطرات روی دیوار نگاه می کنمو
به قاب پروانه های خشک شد ه درسمت دیگر دیوار
هر دو مرده اند
من ولی ...
هنوز زندگی می کنم ...
اشکان میدونم این رسم خانوادگی شماست
کاریش نمیشه کرد ژنتیک هستش
آرزو جان : ممنون از نوشته ی زیبایی که نوشتی






