group discussion
topic:
داستان كوتاه >
او و ما
Comments
(showing 1-17)
post a comment »
date
newest »
newest »
Zainab wrote: "خوب، خوب، خوب، منم خوندم.
و منم لذت بردم.
یعنی اول «ماهی گیری در رختخواب» رو خوندم و بعضی اشارات جالبت منو وادار کرد که داستانت رو هم بخونم.
باید بگم خوندن داستانهای غیر ایرانی نه تنها فضاسازی..."
چیزی که من با ایجاد فضای غیر ایرانی بدست میارم نه در این متن خاصی که اینجا نوشتم که منطورم کلا در تمام نوشته هام هستش، شجاعت در بیان حالات و رفتاری هست که بیانشون نه در ادبیات ایرانی و نه در جامعه ی ایرانی پذیرفتنی نیست ولی در عین حال وجود داره. مثلا من یک مدت پیش در همین گروه مطلبی در مورد یک کشیش کاتولیک که مازوخیست مقعدی داشت نوشته بودم. که فکر نمی کنم به هیچ فرمی می شد اون نوشته رو ایرانیزه کرده. از نظر خودم درسته که با رفتن به سمت فضاسازی غیر ایرانی از ایرانی بودن و عادات ایرانی فاصله می گیرم اما این شانس رو پیدا می کنم که با جسارت بیشتری در مورد حالات و رفتارها بنویسم و حداقل چیزی بنویسم که برای خودم به عنوان یک خواننده جذابیت تصویری و کلامی و موضوعی داشته باشه و البته پر از ایرادات تکنیکی که رفته رفته رفع می شه. مطمئن باش که داستان ایرانی هم تا حالا کم نخوندم اما تاثیر پذیری بیشتری از ادبیات غربی داشتم
از اینکه خوندی و نظرت رو گفتی ممنونم
:-)
Ava wrote: "یه بار دیگه کامنت ام رو بخون: گفتم که مایک از همه اشون باور پذیر تره، بهتره:)قبول که خواننده حس خوبی نسبت به " او" نداره، ولی این حس خوب نداشتن صرفن به خاطره دیالوگ هایی نیست که براش نوشتی. دلیل..."
در مورد بخش اول اشتپاه تایپی کرده بودم منظورم شخصیت راوی بود درستش کردم. ممنون بابت یادآوری
خوب، خوب، خوب، منم خوندم.
و منم لذت بردم.
یعنی اول «ماهی گیری در رختخواب» رو خوندم و بعضی اشارات جالبت منو وادار کرد که داستانت رو هم بخونم.
باید بگم خوندن داستانهای غیر ایرانی نه تنها فضاسازی و اسم شخصیت ها رو تحت تاثیر قرار داده بلکه کلا تفکراتت رو هم غیر ایرانی کرده.
که به شخصه دوست ندارم. چه تفکر، چه فضا سازی، چه اسم شخصیتها. اگه نویسنده ی غیر ایرانی بودی تمام و کمال از خوند داستانت لذت می بردم.
البته اگه خودت بخوای خیلی راحت میتونی با خوندن چند تا داستان ایرانی خوب و غرق شدن تو فضای داستان، ایرانی بنویسی.(اگه بخوای)
و من هم با آوا موافقم که قسمت مریخی ها رو زیادی کش دادی.
و با همینطور با بهزاد که کاملا اشراف داشتی به موضوع.ا
یه بار دیگه کامنت ام رو بخون: گفتم که مایک از همه اشون باور پذیر تره، بهتره:)قبول که خواننده حس خوبی نسبت به " او" نداره، ولی این حس خوب نداشتن صرفن به خاطره دیالوگ هایی نیست که براش نوشتی. دلیل دیگه اش که به اندازه ی همون دیالوگ ها تاثیر گذار بوده نظر گاه راوی داستانِ : "در آن لحظه فکر می کردم که اگر نصف کره ی خاکی از او متنفر باشند باز هم جا دارد عده ای... "
پیشنهادت در مورد این که یه نویسنده ی خوب ممکنه بعدن با این کاراکتر چی کار کنه جالب بود.
فکرم به این جا نرسیده بود که آدما نزدیک سال نو شادن
Ava wrote: "داستانت رو خوندم. دو بار هم خوندم. حدس هم زدم که داستان خارجی زیاد می خونی. به نظرم فضاسازیش تقلید خوبی بود. البته تقلید نه به معنای منفی اش.توصیف های اواخر بند اول خیلی خوب بود. از اون جایی که ..."
جالب اینه که من تازه دوست داشتم ماجرای ورود مریخی ها رو بیشتر کش بدم
درست می گی من داستان خارجی زیاد خوندم
در مورد شخصیت هام قصد اصلیم از به کار بردن ضمیر "او" و دیالوگ های کوتاهش این بود که خواننده در پایان داستان خودش هم نمی دونه چرا از "او" بطور ناخواسته و بدون اینکه هیچ چیزی ازش بدونه بدش میاد. همین گنگ بودن اون رو خاص می کنه و اگه من یک نویسنده ی ماهر بودم داستانی می نوشتم روی همین وجه نا معلوم کاراکتر "اون" که تونستم با تنها نوشتن دو جمله از دهانش در خواننده نسبت بهش نفرت ایجاد کنم. حالا فرض کن داستان ادامه پیدا می کرد و " او" در موقعیت های جدیدی قرار می گرفت. خواننده مدام با خودش فکر می کرد که این شخصیت آدم بدی هستش چون نسبت بهش یک پیش داوری ذهنی داره. هنر نویسنده تازه اینجا شروع می شد که شخصیت "او" رو در موقعیت های بعدی طوری قرار بده که مدام خلاف ذهنیت خواننده عمل کنه و این داستان رو جذاب تر می کرد
خوب من که نویسنده نیستم :-)
در مورد ضعف پرداخت شخصیت راوی راست می گی. راستش خوابم گرفت و وقتی بیدار شدم یادم رفت باید دستی به سر و گوشش بکشم برای همین بیچاره سرش بی کلاه موند
دلیل شروع داستان با عبارت نزدیک تعطیلات سال نو اینه که دردسر پرداخت این موضوع که مردم همه شاد هستند و این سه نفر با هم درگیرند رو از روی دوش خودم بردارم و فقط با گفتن نزدیکی سال نو این حس خوشحالی جامعه و جدایی این افراد رو نشون بدم
چقدر حرف زدم. من می میرم برای حرف زدن
بابت نظرت ممنون
:-)
Nazanin1987 wrote: "Ehsan wrote: "Nazanin1987 wrote: "من خوندمشیه جور جالبی نوشته شده بود
ولی واقعیتش و بخوای نفهمیدم دقیقا منظورت چی بوده
شایدم من زیاد باهوش نیستم
:)"
نازنین جان اینطوری که شما نظر نوشتی هیچ ..."
من هم فقط شوخی کردم نازنین جان شما لطف می کنید وقت می ذارید و می خونید و از اون بیشتر نظرتون رو به من می گید
Behzad wrote: "از خواندن داستان لذت بردم مي تونم به جرات بگم كاملا اشراف داشتي به موضوع و با خساست خرجش كردي
اولين جمله اي كه "او " مي گه خيلي هنرمندانه و بهتر بگم زيركانه نوشته شده
از فضا سازي داستان زياد ..."
می شد خیلی بهتر باشه. درست می گی. ایراد کار من اینه که می نویسم اما برای دوباره خوانی و تصحیح نقاط ضعف وقت کافی نمی ذارم
داستانت رو خوندم. دو بار هم خوندم. حدس هم زدم که داستان خارجی زیاد می خونی. به نظرم فضاسازیش تقلید خوبی بود. البته تقلید نه به معنای منفی اش.توصیف های اواخر بند اول خیلی خوب بود. از اون جایی که " به مایک نگاه کردم..." و قسمت نه چندان خوبش صحبت از مریخی ها ست چون زیاد کشش دادی.
بین سه تا شخصیت " مایک" باور پذیر ترین اشون ِ، بیشتر پرداخت شده. کامل تر از او یا من ِ راوی ِ.
کلن جهان بینی ات رو دوست داشتم. مرسی.
حالا چرا نزدیک تعطیلات سال نو بود؟
Ehsan wrote: "Nazanin1987 wrote: "من خوندمش
یه جور جالبی نوشته شده بود
ولی واقعیتش و بخوای نفهمیدم دقیقا منظورت چی بوده
شایدم من زیاد باهوش نیستم
:)"
نازنین جان اینطوری که شما نظر نوشتی هیچ بنی بشری رغبت نمی کن..."
من معذرت می خوام آقا احسان
این دقیقا عین احساسم بود
قصد بدی نداشتم
من به شخصه از داستان خیلی خوشم اومد
مخصوصا از سبک نوشتاریش
ولی
فضا و مفهومی که در غالب داستان بود برام گنگ بود
بازم می گم
قصد بدی نداشتم.
از خواندن داستان لذت بردم
مي تونم به جرات بگم كاملا اشراف داشتي به موضوع و با خساست خرجش كردي
اولين جمله اي كه "او " مي گه خيلي هنرمندانه و بهتر بگم زيركانه نوشته شده
از فضا سازي داستان زياد خوشم نيومد چون مي تونست خيلي قوي تر باشه
همينطور اضافه گويي ها و به كرات عنوان كردن مستي اول شخص
Mahyar wrote: "داستان عجیب، گنگ، ولی دارای طرح و شالوده ی مشخصی بود. در مجموع نوشته ی سرگرم کننده ای بود"از این بابت مطمئن هستی؟
Nazanin1987 wrote: "من خوندمشیه جور جالبی نوشته شده بود
ولی واقعیتش و بخوای نفهمیدم دقیقا منظورت چی بوده
شایدم من زیاد باهوش نیستم
:)"
نازنین جان اینطوری که شما نظر نوشتی هیچ بنی بشری رغبت نمی کنه این متن رو بخونه. اگه فکر من نیستی لااقل فکر مادر پیرم باش
:-)
من خوندمش
یه جور جالبی نوشته شده بود
ولی واقعیتش و بخوای نفهمیدم دقیقا منظورت چی بوده
شایدم من زیاد باهوش نیستم
:)
توضیح: استفاده از ضمیر "او " که کار خواندن را برای خواننده عذاب آور می کند نه تنها یک اقدام سادیستی نیست بلکه کاملا آگاهانه هستش
نزدیک تعطیلات سال نو بود. من و او و مایک با همدیگر در بار نشسته بودیم و مایک هم طبق معمول حسابی مزه می ریخت. کرمش گل کرده بود و به پر و پاچه ی او می پیچید. اول او هم با ما می خندید اما رفته رفته از ما دور تر می شد خنده هایش سردتر می شد و صدایش ضعیف تر. تا جایی که اواخر میتینگمان او نوک قله ی اورست ایستاده بود و ما روی همان صندلی های فزرتی داشتیم خودمان واسه خودمان می گفتیم و می خندیدیم. حسابی خورده بودیم و پاک عقل از سرمان پریده بود به عالم و آدم بند می کردیم و می خندیدیم. مایکی بعد از اینکه حسابی به پرو پاچه ی او پیچیده بود روی صندلی اش آرام شد طوری که انگار با چشمان باز خوابیده باشد آرام بود و دل آدم به طرز عجیبی به حالش می سوخت از آن پوست سرخ و آن موهای سیاه و ته ریش فقط غم بود که به جان آدم رسوخ پیدا می کرد. همیشه همینطور بود شانه های مایک بیش از اندازه سنگین بود. انگار بار تمام دنیا را روی دوشش گذاشته باشند. نفس عمیقی کشیدم و چانه ام را بر لبه ی میز گذاشتم و خودم را سرگرم خواندن ستون فکاهی روزنامه کردم. مایک از جایش بلند شد و رفت دستشویی. وقتی بر می گشت می دیدم که او با دقت حرکات مایک را زیر نظر دارد همین که مایک نشست از او پرسید که حالش خوب است یا نه و مایک هم جواب داد که خوب است. برخلاف همیشه از او بابت زیاده روی ِ امروزش عذرخواهی کرد و گفت که واقعا این روزها وضعش خراب است و همین جمع دوستان برایش غنیمت بزرگی است. او هم پی حرفش را گرفت رو به مایک کرد و گفت: "بطالتی در زندگی ما وجود داره که امثال تو به خوبی اونو پر می کنن." مایک اول لبخند زد هنوز آنقدر مست بود که بهش بر نخورد. من هم لبخند زدم اما از شنیدن این جمله خیلی جا خورده بودم نزدیک به ده سال بود که دوست همدیگر بودیم و سابقه نداشت در این مدت کسی از جمع کس دیگری را مورد حمله قرار دهد. در آن لحظه فکر می کردم که اگر نصف کره ی خاکی از او متنفر باشند باز هم جا دارد عده ای از مریخ به این گروه اکثریت بپیوندند باور کنید کمی مست کرده بودم اما از همان لحظه به فکرش افتادم که راهی برای ورود مریخی ها به مسئله ی تنفر از او پیدا کنم، آن موقع سریعا به ذهنم رسید که مریخی ها می توانند از مریخ داخل اقیانوسهای ما شیرجه بزنند. به مایک نگاه کردم و در صورتش خیره شدم، صورتش بی حال بود، هیچ حالتی را بروز نمی داد. توی چشم مایک اشک جمع شده بود، من اول فکر می کردم که مستی گرفته بودش و عمرا اگر فهمیده باشد که چه لیچاری بارش کرده است، چون چشمانش پر از رگهای قرمزبود اما وقتی او از جمع مان جدا شد مایکی سرش را روی میز گذاشت وچند لحظه آرام ماند. بعد سرش را بلند کرد پایه ی سیگارش را برداشت و یک سیگار بدون فتیله که برایش مثل سم بود تویش چپاند و آتش زد. پک های عمیقی می زد و دستانش وقتی سیگار را توی هوا می گرفت می لرزید. سیگار که تمام شد یک لیوان پر کرد و کشید بالا. مثل شیطان می خندید و من کم کم از اینکه در کنارش باشم احساس خطر می کردم که یک هو زد زیرگریه و دوباره شد همان مایک بدبخت دوست داشتنی خودمان. من هم که هنوز مست بودم از حالت چهره اش خنده ام گرفته بود و می خندیدم. شب وقتی کافه چی با برگرداندن اولین صندلی ها روی میز بسته شدن کافه را اعلام می کرد زیر بغل مایک را گرفتم و به زور و کشان کشان بردمش خانه. واقعا سنگین شده بود.
از آن شب به بعد مایکی هیچ وقت با او سر یک میز ننشست و هیچ وقت به قرار های مشترکمان نیامد.
یک بار با او موضوع گفتگوی آن شبش را پیش کشیدم و گفتم که دلیل نیامدن مایکی چیست. یک کمی در مورد اوضاع مایکی توضیح دادم اما احساس کردم در حین شنیدن زیاد خودش را در کدورت پیش آمده مقصر نمی داند. هیچ نشانه ای از عذاب وجدان در صورتش دیده نمی شد، فقط چشمانش برق می زد و مثل یک فیلم اکشن ماجرای بدبختی های مایکی را تعقیب می کرد. آخر سر که حرفم تمام شد روی صندلی اش لم داد و سیگار برگش را روشن کرد ، چند برگ کاغذ از جیبش بیرون آورد و شروع کرد به آرامی ماجرایی را از رویش خواندن. رفته رفته احساس می کردم ماجرا برایم آشناتر و آشناتر می شد. شباهت زیادی بین خودم و شخصیت اصلی داستانی که داشت می خواند احساس می کردم تا اینکه رسید به اینجا که شخصیت داستان در کافه ای کنار دوستش نشسته است و بی مقدمه کاغذ ها را در جیبش گذاشت.
رو کرد به من و گفت: "تو رو دوست دارم. امثال تو مثال های خوبی هستن برای اثبات این موضوع که انسان می تونه پایان لاابالی گری و عیاشی را از همان آغازش پیش بینی کنه و تو و سرنوشتت در این لحظه دقیقا مهر تاییدیه بر اون پیش بینی."
مانند کسی که پیروزی بزرگی نصیبش شده است بارانی اش را از چوب لباسی کناری اش برداشت و فقط به گفتن این موضوع اکتفا کرد:" این هم تمام شد." بعد هم یک مشت سکه ریخت روی پیشخوان بار و از در خارج شد.
مثل تمام فیلمهای بزرگ تاریخ سینما برای افزودن بار تراژیک صحنه باران می بارید و رعد و برق شیشه ی کافه را می لرزاند.
صدای قهقهه ی چند دختر و پسر جوان که دور میز نزدیک در نشسته بودند شنیده می شد.
حالم خیلی گرفته شده بود، از اینکه تا این حد قابل پیش بینی بوده ام خیلی ناراحت و عصبی بود. بطری عرق روی میز را تا نصفه خورده بودم و هنوز احساس می کردم هوشیاری ام به حدی هست که بفهمم چقدر تحقیر شده ام. باز هم یک لیوان دیگر خوردم و یک لیوان دیگر پشت سرش.کم کم به کمک عرق داشتم به این نتیجه می رسیدم که نه تنها حرفهای او اهمیتی ندارد بلکه تمام دنیا خیلی چیز بیخودی است و لازم نیست خودم را بابت هیچ چیزش ناراحت کنم. چشمم را که از برچسب روی بطری برداشتم یک دختر بلوند را دیدم که در موقعیت ساعت دو نشسته بود. دستی به موهایم کشیدم و از جایم بلند شدم اما پر و پاچه ام گیر کردند گل هم و با صورت روی کف سالن فرود آمدم سریع خودم را جمع و جور کردم دستی به موهایم کشیدم، سرم را که گرداندم از بد روزگار یک لندهور درست توی موقعیت ساعت دو و یک دقیقه تمرکیده بود و داشت سر صحبت را با او باز می کرد. سر جایم نشستم سرم را روی میز گذاشتم و دو ساعت تمام گریه کردم. پشت سر هم خوردم و پشت سر هم گریه کردم. کافه که تعطیل شد کافه چی من را با محبتی که سابقه اش را نداشت از ماتحت گرفت و جلوی در کافه روی زمین پرتم کرد. کمی بعد روی کف زمین ولو شده بودم و بعد از اینکه آسمان بالای سرم را به 17 قسمت تقسیم کرده بودم با دقتی اعجاب آور داشتم ستاره های هر قسمت را می شمردم و در گوشه ای از قسمت مربوطه تعدادشان را یادداشت می کردم.



