group discussion
topic:
آیا یک عاشق فلسفه می بافد؟
date
newest »
newest »
اگر یک فیلسوف بتواند عاشق بشودپس
یک عاشق هم می تواند فلسفه ببافد
وبافتن فلسفه
برای آدما
راحتر از عاشق شدنه
و عشق برای فیلسوف
راحتر از فیلسوف بودنه
از اون جايي كه عشق به اون معناي رايجش در جامعه وجود نداره پس عاشقي از اون قبيل هم وجود نداره.
بنابراين عاشق براي مغز كم فهم من معناي عدم پيدا مي كنه (چون اصولا چيزي كه منطقي نباشه براي من وجود نداره)و عدم نمي تونه فلسفه ببافه.
پس از نظر من يك عاشق با توجيه هاي غير منطقيش فقط حماقتش رو اثبات مي كنه و من به اين فلسفه بافي نمي گم.
(اين نظر شخص من بود. لطفا به كسي بر نخوره)
ArEzO.... wrote: "اگر یک فیلسوف بتواند عاشق بشودپس
یک عاشق هم می تواند فلسفه ببافد
وبافتن فلسفه
برای آدما
راحتر از عاشق شدنه
و عشق برای فیلسوف
راحتر از فیلسوف بودنه
"
اول پرادوکس عقل و دل
قصد ندارم نزاع بین این دو عنصر رو از نظر سهروردی و کی و کی بیان کنم
منظورم از این سوال ، امکان عاشق شدن یک فیلسوف نبود بلکه این بود که یک عاشق می فلسفد و عشق را با فلسفیدن به حقانیت می کشاند
یا اینکه فلسفه می بافد و با توجیحات صد من یه غازش سعی می کند باور کند که عاشق شده است و عشقی هست
Ehsan wrote: "از اون جايي كه عشق به اون معناي رايجش در جامعه وجود نداره پس عاشقي از اون قبيل هم وجود نداره.بنابراين عاشق براي مغز كم فهم من معناي عدم پيدا مي كنه (چون اصولا چيزي كه منطقي نباشه براي من وجود ند..."
منظورم از این سوال ، امکان عاشق شدن یک فیلسوف نبود بلکه این بود که یک عاشق می فلسفد و عشق را با فلسفیدن به حقانیت می کشاند
یا اینکه فلسفه می بافد و با توجیحات صد من یه غازش سعی می کند باور کند که عاشق شده است و عشقی هست
که انگار از نظر حضرتعالی نوع دوم است
حالا اگر به قول شما یک عشق ایده آل پیدا شود آیا عاشق باز هم برای عاشق شدنش توجیه های مختلف ارائه می کند و به قول معروف فلسفه می بافد
یا اینکه می فلسفد و می تواند با فلسفیدن عشق و عاشقی رابه کرسی اصالت بنشاند؟
حقانيت!حقانيت؟حقانيت را درك نمي كنم
شما حكم نهايي را اعلام كرديد.يعني عشق را بي معنا و سفسطه مي دانيد و فلسفه را معنا دار و معنا بخش.حالا قرار است عشق بي معنا توسط فلسفه معنابخش تفسير شود!!؟
آن عقلي كه شما ازش صحبت مي كنيد عقل يكسونگر روشنگري است كه سال هاست تقليل دهندگي خود را پذيرفته است.از اين لحاظ كه ما قطعا در يك جهان پست مدرن زندگي مي كنيم،جهاني كه قائل به هستي هاي متفاوت و كثرت نگري است
همه چيزها در اين جهان اصالت خود را از عقل و فلسفه نمي گيرند
Maryam wrote: "حقانيت!حقانيت؟حقانيت را درك نمي كنمشما حكم نهايي را اعلام كرديد.يعني عشق را بي معنا و سفسطه مي دانيد و فلسفه را معنا دار و معنا بخش.حالا قرار است عشق بي معنا توسط فلسفه معنابخش تفسير شود!!؟
آن ع..."
یکم
سالهاست که از جهان پست مدرن عبور کرده ایم
دوم
چیزی معنا شد سوالی برای روشن شدن مطالب پرسیده شد
سوم
مقصود از حقانیت این است که جایگاه عشق ایا جایگاهی برای سعادتمندی و رسیدن به مطلوب متعالی هست یا خیر
Jirjirak324 wrote: " با عقلِ ِابزاري و لوگوس نمي توان با قطعيت عشق را معنا كرد يا برايش فلسفه بافت "اشتباه نشود در جواب بزرگواران دیگر هم عرض کردم
فلسفه بافتن
با فلسفیدن متفاوت است
اگر روزي روزگاري فيلسوفي عاشق شود نيازي به فلسفيدن براي اثبات عشق به ديگران ندارد. آن موجودي براي ديگران مي فلسفد كه به توجه و اعتناي ديگران اهميت بدهد كه او فيلسوف نيست.
پس از نظر من عشق و فلسفه مثل خربزه و عسل است كه جور در نمي آيدۀ
Ehsan wrote: "اگر روزي روزگاري فيلسوفي عاشق شود نيازي به فلسفيدن براي اثبات عشق به ديگران ندارد. آن موجودي براي ديگران مي فلسفد كه به توجه و اعتناي ديگران اهميت بدهد كه او فيلسوف نيست.پس از نظر من عشق و فلسفه..."
یعنی شما می گویی فیلسوفی که برای کج بودن و ترک دیوار خیابان تا استدلال کافی نباشد قانع نمی شود در وادی عشق این چنین متزلل می شود که برای اغنای نفس خودش نیازی به برهان و دلیل نمی بیند؟
نه دوست من . من مي گم فيلسوف عاشق نمي شه. عاشق هم فيلسوف نمي شه. اين دو تا با هم جور در نميان. همين.
پس یشنهاد می کنم که نظرات عاشقانه بسیاری از فلاسفه غرب و حکمای شرق را در باب عشق ببینید
پیشنهاد می کنم از صدرالمتاهلین شروع کنید
اما در واقع فيلسوف عاشق مي شود و عاشق هم گاهي فيلسوف.رولان بارت درباره نگارش كتاب سخن عاشق مي گويد:سخن عاشق امروزه سخني از فرط تنهايي است .اين سخن شايد بر زبان هزاران تن جاري است،اما هيچ كس بقاي آن را تضمين نكرده؛اين سخني است كه زبان هاي پيرامون ما آنرا يكسر وانهاده اند:سخني كه اين زبان ها ناديده اش گرفته،خوارش شمرده،يا به تمسخر گرفته اند،سخني نه تنها گسسته از قدرت،كه همچنين گسسته از سازوكارهاي آن(علوم،فنون و هنرها).هنگامي كه سخني اين گونه خود در راستاي سير خويش از بيغوله ي ناواقعيت سر درمي آورد،تبعيد شده از تمام جمعيت ها،تدبيري جز اين ندارد كه به صورت عرصه ي،هر قدر محدود،يك تصريح درآيد





