Anahita discussion

29 views
شعرزن

Comments (showing 1-6 of 6) (6 new)    post a comment »
dateDown_arrow    newest »

Nasrin | 8 comments
حرمتی اگر مانده
از قامتی ست که تويی
فرصتی اگر مانده
از فريادی ست که منم
باش و بمان ای بلندبانوی غزل !
که حضورت، انقلابی ست، بی دروغ
بی دريغ
بی هراس...
حرمتی اگر مانده، از قامتی ست که تويی
نفسی اگر مانده
از استقامتی ست که ماييم
گيسو را اگر پوشاندن تاب آورديم
از بلندنظری آزادگی بود
شعور و شعر را اما
هيچ سربندی، يارای اختفا ندارد
حضوری بايد،
حضوری، که انديشه را از بند برهاند
که اين بند، گيسو را شايد،
اما انديشه را، تا ابد دوام نمی آورد...
حرمتی اگر مانده، از قامتی ست که بلندايش
در خفای پرده های اندرونی هم ديدنی ست
و فريادش را
از پشت پرده های سکوت و بکارت هم
می توان شنيد
از حنجره اين فرياد اما،
جز عشق نمی تراود
من آدمی را در بطن خويش رويانده ام
آدمی زاده اما، با من
آدمی وار وصلت نمی کند
آدمی وار سخن نمی گويد
آدمی وار مهر نمی ورزد
اين تن را حتی، آدمی وار نمی بيند
من اين فرياد را تا کی، تا کی
در سينه ای از عشق شستشو دهم ؟
من اينگونه آدمی زادن را تا کی، تا کی
آدمی وار صبوری کنم ؟
حضوری بايد،
کلمه ای بايد که زبان آدمی ست
زبان عشق است و جان مايه از انديشه می گيرد
تا بگويم که آدمی را،
من گاه کلمه ام، گاه آغوش
گاه انديشه، گاه فرياد
گاه نرمشی فرای تصور
گاه استقامتی ورای تحمل،
من را ببين چنان که هستم ،
تمام حرف من اين است.



Peyman (peymanoa) | 17 comments بسيار زيبا بود. شعر از كيست؟


Nasrin | 8 comments خوشحالم كه پسنديديد ازخانم اركيده بهروزان


Nasrin | 8 comments درضمن اين شعربه خانم سيمين بهبهاني تقديم شده به مناسبت روزجهاني زن


سارا معظميان (SarAMoazamian) | 460 comments Mod
قشنگ بود
حالا که شعر به این قشنگی به خانم بهبهانی تقدیم شده،خالی از لطف نیست که یه شعر از ایشون اینجا بذاریم
....................................

دیدار
چه می بینم ؟ خدایا ! باورم نیست
تویی : همرزم من !‌ هم سنگر من
چه می بینم پس از یک چند دوری
که می لرزد ز شادی پیکر من
تو را می بینم و می دانم امروز
همان هستی که بودی سال ها پیش
درین چشم و درین چهر و درین لب
نشانی نیست از تردید و تشویش
تو رامی بینم و می لرزم از شوق
که دامان ت را ننگی نیالود
پرندی پرتو خورشید ، آری
نکو دانم که با رنگی نیالود
تو را می دانم ای همگام دیرین
که چون کوه گران و استواری
نه از توفان غم ها می هراسی
نه از سیل حوادث بیم داری
غروری در جبینت می درخشد
نگاهت را فروغی از امدیست
تو می دانی ، به هر جای و به هر حال
شب تاریک را صبحی سپیدست
ز شادی می تپد دل در بر من
به چشمم برق اشکی می نشیند
بلی ، اشکی که چشمانم به صد رنج
فرو می بلعدش تا کس نبیند


message 6: by [deleted user] (new)

فوق العاده بود

مرسي

همچنين بابت شعر خود سيمين بهبهاني

ممنون
:)


back to top

unread topics | mark unread