group discussion


27 views

topic: ندای آغاز





Comments (showing 1-7)    post a comment »
dateUp_arrow    newest »

message 7: by Helena (new)

2341811 چيزي كه گفتم پيرامون هين قسمت ازنوشته تونه نه برداشت كلي:
ولی مردم حسود شهر کفشهایش را می ربایند


message 6: by Helena (new)

2341811 سلم ومرسي كه نظرتون رونوشتين ميشه گفت برداشت منم به شما نزديكه با اين تفاوت كه من ازكفشهايم كو همچين برداشتي ندارم چراكه بنظرم يه جورنمادرفتنه همانطوركه خودتون اشاره كرديد وبهمين دليل اغازوپايان شعرم با همين عبارته.


message 5: by Mahdi (new)

186718 قرار است که اینها تلقی شخصی من از شعر سهراب باشد نه شاید آنچه هست .
استحاله و تغییر اراده ای است که نوای آغازش رفتن و هجرت است .کوچ است است از خویشتن به نا کجا .شاید این ویرانه تن من تنها در دوردستی هیچ آرام گیرد که از آغاز آباد نبوده است . جستجوی همراهی آشنا در این راه دشوار شاید کمی از رنج سفر بکاهد تا آنجا که نومیدانه می جوید : چه کسی بود صدا زد سهراب؟
دریغ که آشنایان او خفته اند و هیچ یک را مجال همراهی نیست .
اما چاره ای جز رفتن نیست به همان کور سوی امید دل می بندد و از حاشیه ی سبز پتو ، هجرت آغاز می کند. غمناک و اندوهگین بر آنچه که رفته می نگرد به روزهای که در آسمان ابری شهر خویش پی آفتاب می گشته است . و در چشمهای هیچ کس ندید که نگاهی از عشق جوانه بزند .
سهراب میرود و از تمام نشانه های اندوهناک شهری که دوست دارد می گذرد .و حتا اندک نشانه های زندگی شهر را می گذارد و میرود . ولی هنوز دنبال همراهی میگردد تا این راه را با او خلاصه کند .ولی مردم حسود شهر کفشهایش را می ربایند و سهراب می ماند برای مردم خسته و تن آسای که هیچ وقت هیچ عزمی برای رفتن نداریم .

هدف گزیده نویسی بود تا خوانده شود ما هیچکدام وقت حرفهای مطول را نداریم انگار که پر از کارهای مهم هستیم !
امیدوارم آغازی باشد برای حرفهای بهتر.
مهدی نصرتی



message 4: by Mahdi (new)

186718 سلام
شايد اين دعوت شما انگيزه اي بشه براي دوباره نوشتن باشه اين كار رو حتما انجام ميدم پس فردا برات ميفرستم


message 3: by Helena (new)

2341811 چه خوب خوبه با برداشت وتلقي خودتون ازاين شعرشروع كنين.


message 2: by Mahdi (new)

186718 هلنا
گمانم خواندن اين اشعار براي خيلي ها مقدور و ميسر باشد بهتر نيست در مورد برداشت و تلقي كه از اشعار سهراب داريم صحبت كنيم.ممنون كه هنوز وقت ميگذاري و مينويسي.


message 1: by Helena (new)

2341811 کفش هایم کو ،

چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .

مادرم در خوای است .

و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر .

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد .

بوی هجرت می آید :

بالش من پر از آواز پر چلچله هاست .

صبح خواهد شد

و به این کاسه ی آب

آسمان هجرت خواهد کرد .

باید امشب بروم .

من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم .

هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود .

کسی از دیدن باغچه مجذوب نشد .

هیچکس زاغچه ای را یر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

ـ دختر بالغ همسایه ـ

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند .

چیز هایی هم هست ، لحظه هایی پر اوج

( مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت .

و شبی از شب ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است ؟)

باید امشب بروم .

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .

یک نفر باز صدا زد : سهراب

کفش هایم کو ؟



back to top

unread topics | mark unread