عاشقانه هاي پاك- Pure Love discussion

78 views
عشق و خدا- Love & God > مهر مهدي

Comments (showing 1-44 of 44) (44 new)    post a comment »
dateDown_arrow    newest »

S.Parisan | 137 comments آرزو مي كنم مي توانستم
به تو نشان دهم كه ياد تو در من تا چه اندازه شيرين است
و تا چه اندازه دوست دارم.....كه تو را دوست بدارم




message 2: by [deleted user] (new)

خدايا!، زنده کن شوق دعا را
شبي سرشار کن از خويش ما را

ببين! چشم انتظاران بهاريم
پر از آدينه کن تقويم ها ر


mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
اي خدا ياري نما تا كه نگاهي بكند
از ترحم يا تظلم التفاتي بكند

برمن سخت شده ديدن اين دار امشب
صبح صادق برسان تا كه بساطي بكند


Rose | 46 comments ای که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرید


همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی


message 5: by [deleted user] (new)

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‏آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‏آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زده‏ام فالی و فریادرسی می‏آید

زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس
موسی آنجا به امید قبسی می‏آید

هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست
هرکس آنجا به طریق هوسی می‏آی
.
.
.
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بران خوش که هنوزش نفسی می‏آید
.
.
.
یار دارد سر صید دل حافظ یاران
شاهبازی به شکار مگسی می‏آید



message 6: by [deleted user] (new)

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است
رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش
دیده‌ی جان روی او تا بنبیند عیان
در طلب روی او روی به دیوار باش
ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس
پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش
نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال
لیک تو باری به نقد ساخته‌ی کار باش
لشگر خواب آورند بر دل و جانت شکست
شب همه شب همدم ديده ی بيدار باش
در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن
تو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باش
گر دل و جان تو را دُر بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش




message 7: by [deleted user] (new)

ای غایب از این محضر ...... از مات سلام الله
وی از همه حاضرتر ...... از مات سلام الله

ای نور پسندیده ...... وی سرمه هر دیده
احسنت زهی منظر ...... از مات سلام الله

ای صورت روحانی ...... وی رحمت ربانی
بر مومن و بر کافر ...... از مات سلام الله

چون ماه تمام آیی ...... و آنگاه ز بام آیی
ای ماه تو را چاکر ...... از مات سلام الله

ای غایب بر حاضر ...... بر حال همه ناظر
وی بهر همه گوهر ...... از مات سلام الله

ای شاهد بی نقصان ...... وی روح ز تو رقصان
وی مستی تو در صدر ...... از مات سلام الله

وی جوشش می از تو ...... وی شکر نی از تو
و از هر دو تویی خوش تر ...... از مات سلام الله

مولانا


Ali (alirah2000) | 9 comments اومی آید
فرصتی نیست
شاید امشب؟
شایدامروز؟
ویااین لحظه،اوبیایدبه سراغ من وتو،بایدآماده شویم
کوچه راآب زنیم،وغبارازرخ آئینه بروبیم
که اومی آید



message 9: by [deleted user] (new)

مرحوم قیصر امین پور

طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
زسمت مشرق جغرافیای عرفانی

دوباره پلک دلم می پرد نشانه چیست
شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

کسی که سبز تر از هزار بار بهار
کسی شگفت کسی آن چنان که می دانی




message 10: by [deleted user] (new)

از پرده برون آي دلم غرق تمناست
تقصير دلم نيست تماشاي تو زيباست
در حلقه عشاق به رحمت گذري كن
تا جلوه حسنت نگرند از چپ و از راست



message 11: by S.Parisan (last edited Aug 04, 2009 10:36AM) (new)

S.Parisan | 137 comments
خوشا غلتيدن و چون اشك در پاي تو افتادن
اگر روزي به رحمت بر سر خاك من استادي



message 12: by [deleted user] (new)

بخوان دعای فرج را دعــــــــــا اثــــــر دارد
دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد
بخوان دعای فرج را و عـافــیــت بـطـلـــب
که روزگار بســـی فتنه زیر ســـر دارد
بخوان دعای فرج را کـه یـوسـف زهــــــرا
ز پشت پرده ی غیبت به ما نظـر دارد
بخوان دعای فرج را به یاد خیمه ی سبز
که آخرین گل سرخ از همه خبـــر دارد



S.Parisan | 137 comments
روزي خواهم آمد

وپيامي خواهم آورد

در رگها نور خواهم ريخت

و صدا خواهم در داد

اي سبدهاتان پر خواب!سيب آوردم

سيب سرخ خورشيد




message 14: by [deleted user] (new)

شاید این جمعه بیاید ، شاید . مرحوم آقاسی

خبر آمد ، خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید ، شاید
پرده از چهره گشاید ، شاید

با همه لحن خوش آوائی ام
در به در کوچه تنهائی ام

ای دو سه تا کوچه زما دور تر
نغمه تو از همه پر شور تر

کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی

هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسایل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است

ای نگه ات خاستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده بر انداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما

*******
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
توئی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم

کدام گوشه مشعر کدام کنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی
روا مباد که ارباب جز تو بگزینم

چو رو کنی به رهت درد و رنج نشناسیم
ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم

*******

ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش
تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را

خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید

دست افشان پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم

می روم بار دگر مستم کند
بی سرو بی پا و بی دستم کند

می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم

هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمام خویش را

******************



Ali (alirah2000) | 9 comments دوست عزيز
کوچه‏های سامرا، چراغان میلاد کسی است که با آمدنش، حجت را بر زمینیان تمام می‏کند. او می‏آید و فرشتگان مقرب، با کاسه‏هایی از آب و شکوفه، به چشم‏روشنی نرجس می‏آیند. می‏آید و جهان به پیشوازش می‏شتابد با سبدهایی از یاس سپید. ای موعود دل‏های خسته! تو می‏آیی و روزهای پیرمان، جوانی از سر می‏گیرند. کجاوه بهار، فرود می‏آید در کوچه‏های پر درخت انتظار. بازگرد تا دیوار بلند انتظار، فرو بریزد، تا پنجره‏ها به سمت روشن ظهورت گشوده شوند و سینه‏سرخان غریب، بر بام عدالتت ترانه آشنایی سر دهند. ای مسافر سال‏ها! بی‏تو لحظه‏هایمان در غبار فراموشی مدفون است. بی‏حضورت، زندگی، تکراری است بیهوده که تیغ‏های رخوت بر تاروپودمان می‏زند. تو در کجای زمان پنهان شده‏ای که ثانیه‏هامان به جست‏وجویت از پا افتاده‏اند؟ باز آی که صبر از کف داده و رنجور، کوچه‏های انتظارت را به مویه نشسته‏ایم.




message 16: by S.Parisan (last edited Aug 06, 2009 02:15PM) (new)

S.Parisan | 137 comments نيا يش منحصر به انسان ها نيست
تمام موجودات عالم در نيايشي بزرگ شركت دارند
هر يك به زبان خود.....ه
خنده معصوم كودك نيايش است و
مهر پاك مادر نيايشي ديگر

در ميان نيايش ها نيايش "عشاق " شوري ديگر دارد
در ميان عشاق عالم نيز " مهدي (عج) " جايگاه خاصي دارد


message 17: by S.Parisan (last edited Aug 07, 2009 02:49AM) (new)

S.Parisan | 137 comments

يار شدم،يار شدم ، با غم تو يار شدم
تا كه رسيدم بر تو،از همه بيزار شدم

گفت مرا خواجه فرج،صبر رهاند ز حرج
هيچ مگو كز فرج است، اينكه گرفتار شدم


ميلاد مهدي مبارك


S.Parisan | 137 comments
عطش من گواه آتش توست


message 19: by S.Parisan (last edited Aug 18, 2009 03:22PM) (new)

S.Parisan | 137 comments
ساكنان دريا پس از مدتي صداي امواج را نمي شنوند
عجب تلخ است قصه عادت






Ali (alirah2000) | 9 comments دوستان عزیز
حکایت التیام بال‏های شکسته و روایت بارش باران است بر دل زمین. ماه صعود به آسمان معرفت و جاده‏ای هموار برای نیل به مقصود است. گاه عروج و نهر جاری آمرزش است. ماه تسبیح بودن نَفَس‏ها و عبادت بودن خواب‏ها. آمیخته‏ای است از سختی و آسانی. سختی‏اش در گرسنگی و تشنگی و مبارزه با امیال و غفلت‏ها و زیاده‏گویی‏ها و پرخوری‏هاست و لذّتش در احساسِ نزدیکی به محبوب و استشمام بوی خوشِ غُفران از شکوفه‏هایِ بهاریِ رمضان و نشستن شبنمِ رحمت بر پیکرِ جانمان در سحرگاهان آن. و چه می‏توانیم از آن بگوییم که رمضان، روایت مگویی است که تا آن را نیابیم نتوانیم شناخت. رمضان، تو پیام‏آور معنویت، و رسولِ درگاه ربوبیتی. مقدمت گرامی باد.



S.Parisan | 137 comments

مرا هزار اميد است و

هر هزار تويي
هر هزار تويي


message 22: by [deleted user] (last edited Aug 24, 2009 10:48AM) (new)

سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهی
ستاره کوکبه آفتاب خرگاهی

به لاجورد افق ته کشیده برکه شب
مه و ستاره طپیدن گرفته چون ماهی

صلای رحلت شب داد وطلعت خورشید
خروس دهکده از صیحه سحرگاهی

به جستجوی تو ای صبح در شبان سیاه
بسا که قافله آه کرده ام راهی

نمانده چشمه آب بقا به ظلمت دهر
بجز چراغ جمال بقیت اللهی

برآی از افق ای مشعل هدایت شرق
برآر گله این گمرهان ز گمراهی

ز سایه ئی که به خاک افکنی خوشم چکنم
همای عرش کجا و کبوتر چاهی

بشارتی به خدا خواندن و خدا دیدن
که این بشر همه خودبینی است و خودخواهی

به گوش آنکه صدای خدا نمی شنود
حدیث عشق من افسانه ئی بود واهی

تو کوه و کاه چه دانی که شهریارا چیست
به کوه محنت من بین و چهره کاهی

شهریار


message 23: by [deleted user] (new)

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم


S.Parisan | 137 comments گر چه در خیل تو بسیار به از ما باشد
ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر



message 25: by [deleted user] (new)

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت

خاک ره آن یار سفرکرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

فریاد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

درویش مکن ناله ز شمشیر احبا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر می‌شکند گوشه محراب امامت

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت



message 26: by [deleted user] (new)

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس آهوی وحشی را ازین خوشتر نمی گیرد


S.Parisan | 137 comments
دلم براي کسي تنگ است

براي کسي تنگ است
که آفتاب صداقت را
به ميهماني گل هاي باغ مي آورد



message 28: by S.Parisan (last edited Sep 03, 2009 12:57PM) (new)

S.Parisan | 137 comments از دست تو در اين همه سرگرداني

تكليف دلم چه بود اگر عشق نبود؟





message 29: by S.Parisan (last edited Sep 25, 2009 03:28PM) (new)

S.Parisan | 137 comments
آنگاه كه دلتنگ ما شدي
وقتي سراغ ما را در دل جستي ، آن زمان كه دستان بيرحم بغض ، گلويت را فشرد و هر هنگام پاكي احساست ما را طلب كرد
دسته‌اي ياس بردار و ببوي و از حرير گلبرگ‌هايش و قامت ساقه‌هايش بخوان نام ما را ؛

بخوان نام ما را از ياس

سلام علي آل يس
....



message 30: by [deleted user] (last edited Sep 28, 2009 12:56PM) (new)

ای آنکه چو آفتاب فرد است بیا
بیرون تو برگ و باغ زرد است بیا

عالم بی‌تو غبار و گرد است بیا
این مجلس عیش بی‌تو سرد است بیا

مولوی


message 31: by [deleted user] (new)

ای شمس تبریزی بیا بر ما مکن جور و جفا
رخ را به مولانا نما ، الله مولانا علی


S.Parisan | 137 comments
راستي كه عجب صفايي دارد اين بي قراريها و اين
دلتنگي ها
!!...


S.Parisan | 137 comments
باران كه مي بارد در زواياي دوست داشتنت
غرق مي شوم


message 34: by [deleted user] (last edited Oct 10, 2009 01:14AM) (new)

نازنینم!
در اندوه غیبتم از تو
زار می گریم
و غم هایی که در دل ،انبوه گشته را
برایت زمزمه می کنم
و دردهایم را
با اشک ِ قلم می نویسم

محبوب من!
در این غروب غم انگیز
در این خاک سرد بی جان
در این اندوه بی پایان
بر دل نزول کن
جامی از مهرت بنوشان
و با حرارت عشق، نوازشم کن

ای که با منی و از من پنهان!
آیا هنوز
هنگام وصال فرا نرسیده؟

شرم دارم که بگویم:
"کرم نما و فرود آ ، که خانه خانه ی توست"
که قلب حقیرم ،شایسته جلوس تو نیست
اما
مرحمتی کن
در قلبم ظهور
بر جانم نزول کن



message 35: by [deleted user] (last edited Oct 15, 2009 07:51AM) (new)

گر وصلم به تو ممکن نیست ؛

بگذار که در سایه ی گیسوی تو باشم


message 36: by [deleted user] (new)

با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو ندارد
با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد

از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی است
من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد

دارد متاع عفت از چار سو خریدار
بازار خودفروشی این چار سو ندارد

جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم
رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد

گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب
عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد

خورشید روی من چون رخساره برفروزد
رخ برفروختن را خورشید رو ندارد

سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن
هر چند رخنه‌ی دل تاب رفو ندارد

او صبر خواهد از من بختی که من ندارم
من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد

با شهریار بیدل ساقی به سرگرانی است
چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد

شهریار


message 37: by S.Parisan (last edited Nov 13, 2009 07:21AM) (new)

S.Parisan | 137 comments

كاش ز كويت خبري داشتيم
كاش به پاي تو سري داشتيم

كاش كه مانند خراباتيان
ناله صاحب اثري داشتيم

تا به هواي تو بگيريم اوج
كاش كه ما بال و پري داشتيم

كاش به سيماي دل افروز تو
رخصت عطف نظري داشتيم



Bita | 506 comments كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛
درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...


مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.


مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...


به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.



مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.



درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.


درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت...


دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!



درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...



message 39: by [deleted user] (new)

Bita wrote: "كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: ..."


یار نزدیکتر از من به من است
وین عجب بین که من از وی دورم
:)



message 40: by S.Parisan (last edited Jan 31, 2010 04:24AM) (new)

S.Parisan | 137 comments
به این امید بستم که تو دست‌هایم را بگیری و بفشاری و
مرا از زیستن در پیله خود، برهانی

دلم می‌خواهد خودم باشم، حتی وقتی نیستی، حتی وقتی آمدنت در نظر عالمیان بعید است
می‌خواهم خودم باشم و نترسم از برداشتن نقاب‌هایی که اهریمن به ما بخشیده تا در میان نقاب‌داران زندگی آرامی داشته باشم

دلم می‌خواهد بکنم این نقاب را، و نترسم از بی‌نقاب بودن در دنیایی که نقاب‌داران خوش‌بخت‌ترین شهروندان به شمار می‌آیند



message 41: by [deleted user] (last edited Feb 01, 2010 01:12PM) (new)

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند


S.Parisan | 137 comments معنای وجودم!
بازآی و نور را به چشم و جهانم بازگردان! تنها بازآی و مرا بیش از این چشم در راهت مپسند. چند ثانیه دیگر باید به انتظار شما بنشینم؟


S.Parisan | 137 comments ........گشته ام در جهان و آخر كار دلبري برگزيده ام كه مپرس


Bita | 506 comments قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا
اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود
پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان ناامیدی را
نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش
نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی
خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.
دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
:شیطان می خندید و دور کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت
نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند
پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.
اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند
خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را
......دختر نخستین گره را باز کرد
و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی
هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود


عرفان نظر آهاری <<< بال هایت را کجا جا گذاشتی؟


back to top

6843

عاشقانه هاي پاك- Pure Love

unread topics | mark unread