group discussion
topic:
اولین وبزرگترین سوالهای فلسفی تان چه بوده است؟
Comments
(showing 1-41)
post a comment »
date
newest »
newest »
are ghabul vali aya salamati ham nesbiye?aya kasi hast ke nadashtan salamatiro khushbakhti bedone/albate be joz adamay nahanjar ke bahse ma nist o bahse clinical psychology.man az khoshbakhti nemigam az emkanati ke khoda mide mesle hosh zibaee tavanmandihayee ke ektesabi nistand.
Nasrin wrote: "che khub ke mishe ye jaee hast ke adama az soalaye falsafishun miganbad tu khoshhal mishi ke ee bagheye ham in soalo dashtan.
yeki az soalat mohem man dar mured jabr o ekhtiyar bud albate har az c..."
خیلی خوبه .. جبر و اختیار ... موفق باشید
اما در مورد دوم
رفاه کلمه نسبیه
به مانند خوشبختی
خانواده ای در این تهران هستند که با ماهی 100 هزار تومان شاد زندگی می کنند و
خانواده ای که با ماهی 10 میلیون تومان هم هنوز احساس نیازمندی و عدم اطمینان و ارامش می کند
Arman wrote: "از كجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟ به كجا مي روم اخر؟ خوشا به سعادت انها كه با عشق زاده شدن با عشق زيستن و در اخر به عشق پيوستن اما براستي اين عشق چيه؟"رحم الله امرء علم من این و فی این و الی این
خدا رحمت کند آنکس که فهمید از کجاست ... در کجاست ... و به کجاست -
رسید به ان بارگاه ما را هم دعا کنید که شما از رحمت شدگانید
che khub ke mishe ye jaee hast ke adama az soalaye falsafishun miganbad tu khoshhal mishi ke ee bagheye ham in soalo dashtan.
yeki az soalat mohem man dar mured jabr o ekhtiyar bud albate har az chnd gahi dobare ehsas mikunam ke niyaz be virayesh javab ham daram
ye soal mohem dige dar mured emkanat ma adamast
inke chera in morafahe shade saleme doresh shuloghe va .... vali inyeki refah nadare salem nist to badbakhti kamel zendegi miune. chera?
midunam khubi va bai mafahime nesbi hastan va inke hich chiz daghighan hamun chizi nist ke be nazar mirese ama ba tavajoh be eteghadam be edalat bihamtay khoda nemifahmam chera?
nemidunam ke in nabarabarihaee ke mibinam ro kojaye edalat khoda maana konam.
از كجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟ به كجا مي روم اخر؟ خوشا به سعادت انها كه با عشق زاده شدن با عشق زيستن و در اخر به عشق پيوستن اما براستي اين عشق چيه؟
Maryam wrote: "زندگي با وجود انكارناپذير مرگ،مجال اندكي براي تغيير جزئيات در اختيار آدمي مي گذارد...انسان در بهترين حالت تنها يك اصلاح طلب است و نه يك انقلابي راستين"با این حساب مرگ انقلابی عمیق در زندگی بشریته
مشکل از اونجا در تفکرات شروع شد که مرگ رو خارج از زندگی و چیزی زاید پنداشته شد
زندگي با وجود انكارناپذير مرگ،مجال اندكي براي تغيير جزئيات در اختيار آدمي مي گذارد...انسان در بهترين حالت تنها يك اصلاح طلب است و نه يك انقلابي راستين
همه سوالشون زندگیه شما از مرگ می پرسی؟گرچه فرقی هم نداره
چون معنی هر کدوم رو پیدا کنی به دیگری می رسی
اولین سوال فلسفی من زمانی بود که آخرین کتاب عرفانی (وحدت عارفانه؛ مسیحا برزگر) رو تو زندگیم می خوندم. از خودم پرسیدم آیا خدا یه توهم ساخته ذهن خودم نیست؟
اولین سوالی که یادم میاد تو 3 یا 4 سالگی بود...از خودم میپرسیدم خدا چه شکلی و کجاست...همش به این فکر میکردم تا اینکه یه بار داییم که جوون 20 ساله ای بود تقریبا بهم گفت که خدا نور...خدا یه نور که همه جاست...روشن میکنه و گرما میده به ما...من پرسیدم پس خدا خورشید...گفت اره...یه خورشید خیلی بزرگ
بعد از اون حرف تا چند وقت سعی میکردم مستقیم به خورشید نگاه کنم تا از شکل خدا مطمئن شم...همون شد که بعد از چند روز به شدت چشمام ملتهب شد...خدا باعث شده بود از چشمام اشک سرازیر باشه و من خوشحال بودم بابت این
اولین سوال رو یادم نیست ولی یه لیستی از اولین ترهاشون رومی نویسم:
سوالات قدیم:
1- تفاوت خواب و بیداری؟
2-آیا ممکن است آدمها و جهان اطرافم فقط در تصور من باشن؟ بعضی موقع به خودم جواب می دادم اگر اینطور هم باشد مادر و پدرم اینطور نیستند چون چیزی که مطمئنم اونا دارن برای من زندگی می کنند.
3-آیا واقعا در جهان آخرت من عذاب می شوم؟
سوالات جدید:
1-ذهن چیست؟ تجربه حسی چطور وارد ذهن انسان می شود-به تاثیر از آرا جان لاک-
2-آیا کوچک ترین ذره مادی وجود دارد یا چیزی شبیه حد در ریاضیات جواب مسئله است؟
3-ریاضیات از جنس کدام گونه معرفت است؟ آیا ریاضیات نوعی بازی و یا چرخیدن دور خود است؟
4- آیا انسانی که در پی حقیقت است اگر در دوره ای با افکاری که بعدا معلوم شود اشتباه است دچار اشتباهاتی در حق خود و یا بشریت شود مستحق سرزنش است؟
دنیای صوفی رو نخواندم ولی مشکل فلسفی ای دیگر ندارم
اولین قدم تفکره و پیدا کردن سنبی راه بعد کتاب خواندن البته نظره منه چون وقتی هنوز سوال خوب پردازش قرار نگرفته و در موردش خوب تفکر نشده با خواندن کتاب ها و نظرات دیگران باعث میشه که سوالات آدم به جای عمیق تر شدن زیاد تر بشه و آدم از تکثر سوالات دچار گیجی و در نهایت افسردگی بشه
اولین سوال من از شش هفت سالگی این بود من کیستم. بعد از کجا اومدم و الان شناخت مرز جبر و اختیار. حالا هم که در حال خوندن دنیای سوفی هستم و این کتاب به همه سوالهای بی جوابم بیشتر دامن میزنه
Sara wrote: "Wanna wrote: "Zainab wrote: "Sara wrote: "متاسفانه برای عکسش خیلی دلیل هست.مثلا اینکه این همه بدی تو دنیا وجود داره.مثلا این..."
نه به نظرم به این سادگی ها نیست
تا حالا بحث دو نفر رو دیدن ک..."
خانوم سارا من میگم نحوه ی زندگی باعث شکل گیری بینشمون میشه و شما میگید که بینش بر چگونه زیستن موثره . اجازه بدید اینا رو با هم ترکیب کنم و یه سنتز بدم که :
"چگونه زیستن" و "چگونه دیدن" رابطه ی متقابلی دارند یعنی تغییر یکی می تواند بر دیگری اثر بگذارد
ضمنا منظورم از بودن با آدمای خاص و داشتن رفتارای خاص همون بود که این گونه زیستن به دنبالش تغییر عقایدمون رو داره . بحثم چگونگی بود نه چرایی زندگی
ممنون
------
راستی من زمانی که به عرفان علاقه داشتم درباره ی اینکه کی بود چی بود کجا بود دوست داشتم بدونم اما الان که یه مقدار وارد زندگی شدم و فقر مردمان رو دیدم بیشتر به کارکرد های عملی فلسفه می اندیشم هر چند که غافل از بعد نظری نیستم
Wanna wrote: "Zainab wrote: "Sara wrote: "
متاسفانه برای عکسش خیلی دلیل هست.مثلا اینکه این همه بدی تو دنیا وجود داره.مثلا این..."
نه به نظرم به این سادگی ها نیست
تا حالا بحث دو نفر رو دیدن که یکی اعتقاد به زیب..."
Wanna wrote: "Zainab wrote: "Sara wrote: "
متاسفانه برای عکسش خیلی دلیل هست.مثلا اینکه این همه بدی تو دنیا وجود داره.مثلا این..."
نه به نظرم به این سادگی ها نیست
تا حالا بحث دو نفر رو دیدن که یکی اعتقاد به زیب..."
جان من فکر می کنم که بر عکسه و نحوه ی بینشمونwanna
شیوه ی زندگیمونو تعیین می کنه.در نهایت ما اون چیزی هستیم که فکر می کنیم.و من منظورتون رو از رفتارهای خاص و آدمای خاص متوجه نمی شم.آیا این می تونه دلیلی باشه بر اینکه زندگی ارزش زیستن رو داره یا بر چرایی زندگی؟
1.خیلی بچه(طفل) بودم؛ فکر می کردم یک موش کوچولو هستم... نمیدونستم چی هستم....
2.
قضایای خلقت انسان(خودم)؛ سقوط انسان؛ چرایی بودن؛ خدا
3.
سرنوشت
Zainab wrote: "Sara wrote: "متاسفانه برای عکسش خیلی دلیل هست.مثلا اینکه این همه بدی تو دنیا وجود داره.مثلا این..."
نه به نظرم به این سادگی ها نیست
تا حالا بحث دو نفر رو دیدن که یکی اعتقاد به زیبایی دنیا داره و..."
خب ... اول سلام عرض کنم خدمت همه . من عضو جدید اینجا هستم .
زینب جان من معتقدم باید بین استدلال و دلیل تراشی فرق قائل شد . یک چیز دیگه هم هست که شیوه ی زندگی ما دقیقا نحوه ی بینشمون و نتیجتا نحوه ی مرگمون رو تعیین می کنه . نیازی به دلایل ماورائی نیست تا این رو قبول کنیم همین که من تمام عمرم رو با آدمای خاصی سر کنم و رفتارای خاصی داشته باشم مطمئنا بر نگرشم به دنیا موثره .خصوصا که اکثریت انسان ها بیشتر از استدلال دنبال دلیل تراشی هستند و اصلا کار ذهن همین است
من جواب خیلی از سوالاتم رو پیدا نکردم اما این جمله رو یادم نمیره که" زندگی فقط زیستن در جواب سوالات نیست بلکه هم زیستی با سوالات حل نشده نیز می باشد جهان برای کسی که سوالی ندارد متناهی ،کراندار ،معقول و همراه با اصول بدیهی و حقایقی معین بوده و در نتیجه ارامش بخش است! "
Sara wrote: "متاسفانه برای عکسش خیلی دلیل هست.مثلا اینکه این همه بدی تو دنیا وجود داره.مثلا این..."
نه به نظرم به این سادگی ها نیست
تا حالا بحث دو نفر رو دیدن که یکی اعتقاد به زیبایی دنیا داره و اون یکی نه.
خوب اونها تا دنیا دنیاست می تونن برا هم دلیل بیارن ولی فکر نکنم دلایل هیچ کدوم به این زودیا تموم بشه.
و حرفی که خودتون زدین تو دنیا بدی وجود داره. البته ولی زیبایی هم وجود داره. همون اندازه که شما به وجود زشتی اعتقاد دارین بعضی ها به عکسش دارن.
بر می گرده به تجربه ی خودمون از زندگی که داریم، به نگرش ما، به تعریفمون از خوبی و بدی، و اصلا به حال و هوامون.
هیچ وقت فکر نمی کردم از زیبایی زندگی حرف بزنم. این یه نظر کلی بودم. من خودم به زشتی و تلخی زندگی اعتقاد دارم.
جوابی هست...اما این رمز و رازهای یست که بیشتر از ادراک ما آدمهاست
اگر اینطور بود
لااقل چند نظریه مانند هم بود
ولی این سوالات هستند که بیشتر شبیه هم هستند
نه اینکه یک سوال فلسفی بی جوابه
نه
ولی کی می تونه اثبات کنه نظریه اش کامله؟
و این نشونه اینه که
شاید البته (نظریه منه این)
خدا عالمتره
Arezo.... wrote: "سوالات من کی هستم و کی خواهم شد را سالها پیش برای من پیش آمده؟
باید اقرار کنم بدنبال مرشد و استاد هم رفته ام
الان خیلی خوب می دانم کی هستم
اما راه درازی در پیش دارم برای آنچه می خواهم که باشم
برای..."
هیچ سوالی بی جواب نیست ... بگذارید فلسفی تر بگم
اگر قرار می بود وجودی خود به خودی به وجود اید این روند برای همه چی قابل تکرار بود و هیچ ثبات و امنیتی برای هیچ چیزی باقی نمی موند و همه چیز به تناقض می رفت و حتی منطق رو نمی تونستیم داشته باشیم
پس
اینکه وجودی
اینکه سوالی هست
حتما جوابی هست
سوالات من کی هستم و کی خواهم شد را سالها پیش برای من پیش آمده؟
باید اقرار کنم بدنبال مرشد و استاد هم رفته ام
الان خیلی خوب می دانم کی هستم
اما راه درازی در پیش دارم برای آنچه می خواهم که باشم
برای من این جالب است که خیلی از آدمها در برابر این پرسش و اندیشیدن به اینگونه سوالها احساس پوچی و یاس می کنند
من آدم پوچی بودم که از وقتی جواب این سوالات را یافته ام کشتی بی هدفی وسط دریا نیستم حتی اگر بعنوان زن،گاهی خیلی واقعیت ها دردناک بوده
بعضی حقایق
به نظر من حتی آن پسر که ناتوانی جسمی داشت یک نقاشی از خداست مگر همیشه نقاشی ها از زیبایی هاست؟
به نظر ما و درک ما ،وجود او جای سوال داره؟درحالیکه شاید نداره.
دنیا سرشار از نظریه است
کی نظریه اش غالب بر دیگریست؟
پس،بیشتر سوالات فلسفی ما جوابش بی جوابیست
Zainab wrote: "Zahra wrote: "مهم ترین "چرایی برای زیستن ""
آره عالی
چرایی برای زیستن
و البته برای عکسش هم"
متاسفانه برای عکسش خیلی دلیل هست.مثلا اینکه این همه بدی تو دنیا وجود داره.مثلا اینکه معمولا همه چیز بر عکس اون چیزی اتفاق می افته که توقعشو داری و دوست داری
خیلی جالبه .. سوالات آفقریتنش و خلق و چرا بودن .. دقیقا اصل تفاوت انسان با سایرینه ... این سوال توی جهان مدرن بیشتر مطرح میشه ..
دنینی مدرن درنای پیچیدگی هاست
برای همین انسان مخاطبش هم باید پیچیده باشه
شاید دنیای مدرن در جهت آرامش بشر و رفاه و رفع نیاز هاش قدم برداشته و لی تنها کاری که علنا کرده ، بیشتر کردن نیاز هاشه ...شاید زمانی نبود کامپیوتر .. موبایل یا اس ام اس کار ساده ای بود ولی کافیه که اونها رو از دست بدیم تا بفهمیم چقدر بهشون نیاز مند هستیم
در گذشته این طور نبود ... زندگی افراد مشخص بود و آدم ها اونقدر مشغول کار میشدند که شاید وقت کافی برای فکر کردن به این نوع مسائل نداشتند
برای همین افراد معدودی در تاریخ رو میبینیم که سالک می شدند و دنبال سلوک راه می افتند
اما این زمان نه ... تقریبا همه به دنیال یافتن شده اند چون وقت بیشتری می تونن داشته باشند و مثلا بریا آب خوردن نیاز نیست تا چشمه برند کافیه تا دم در یخچالشون برن
پس وقتی که نیاز های اساسی و مادی آنها به این سادگی تامین میشه .. نیاز های معنوی شون بیشتر جلوه پیدا می کنه
...
به نظرم راه سعادت هر انسانی پیدا کردن در همین سه سواله
:
از کجا آمده است
در کجا هست
به کجا می رود
یا به قول شاعر
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود ... به کجا می رود این ننمایی وطنم
خبر خوب اینکه دیگر احتیاجی نیست برای پیدا کردن حقیقت بار سفر ببندیم و به چین و مایچن و جابلقا وجابلسا
بریم !
از همین خانه خودمون هم می تونیم معرفت کسب کنیم وبه دوردسترین نکات و سخنان و معرفت ها دست پیدا کنیم
ولی خبر بد این است که
اکنون دوره ی انتخاب است و چگونه انتخاب کنیم .. چرا که برای کسب و رسیدن و یافتن سلوک راه های گوناگونی هست و انتخاب هر یک تاثیر دقیقی بر چگونگی مسیر دارد ... سر این موضوع عرفان های زیادی بوجود آمده اند و هر کسی که بدنیال مرید است دفتری زده و مرید پیدا می کند
برای یافتن مسیر دیگر نیازی به استاد و پیر راهی نیست
برای همین آن کس که دنبال پیر و مرشد می گردد
در این دنیای پست مدرن ، دنیای انفجار ارتباطات
راه اشتباهی را انتخاب کرده
سوال دیگه هم در مورد پرواز بود!و ارزوی من واسه پرواز!اشتیاق غیر قابل وصفی داشتم!6 سالم بود!یادمه یه بار برنامه کودک نشون میداد:یه بابا سموری که واسه بچه هاش قصه میگفت و قصه ی اون روز داستان موشی بود که در ارزوی پرواز هر روز تمرین میکرد!!باباسمور به بچه هاش گفت:بچه ها بالاخره موشه تونست پرواز کنه!اگه گفتید چه جوری؟؟؟
پلک نمیزدم و نفس نمیکشیدم که یه وقت نکته ای از دستم در نره و از پرواز محروم بشم!
تا بالاخره بابا سموره گفت:((اخه اون موش نبود,خفاش بود و حالا که بزرگتر شد میتونست پرواز کنه!!!!!!
انگار دنیا رو سرم خراب شد!!!خیلی خیلی خیلی دلم شکست!!ولی هنوزم نا امید از پرواز نیستم;)
bozorg tarinesh"khelghat"bood va"jaaygaahe man tooye khelghat"!!!
yadame in soal sale 3rahnamaei be zehnam resid va sale avale dabirestaan hanooz bahash dargir boodam!!harchi bishtar fekr mikardam gij tar mishodam va az moalem haam ke miporsidam aghlab behem migoftan ke behesh fekr nakonam!!in tafakorat oonghadr too zehnam tasir gozashte bood ke gaahi oghat bedoone tavajoh be makano zaman gerye mikardam!!bad az ye moddat aroom tar shodam vali hich vaght pasokh peydaa nakardam!!
avalin soale man rajebe afraineshe hasti bod!dar javabe soalam tanha javabi ke rom tasir gozasht in jomle bod ke migoft"chon khodavand kamale motlaghe va agar in afarinesh ro anjam nemidad naghes mishod..."
ama javabe kameltaramo toye ketab andisheye daneshgah didam.
چقدر جالبه آدم اولین و مهم ترین سوالات فلسفی دیگران رو بدونه!ا
من به جواب سوال هایی که برام بوجود اومده بود رسیده ام
شما چطور؟
Majid wrote: "soal man:
manshae ghodrat chist?"
به نظر من در حال حاضر و در عصر علم منشاء قدر علمه
می تونی شاخه ی زرین رو بخونی بخشی که در مورد دین صحبت می کنه.
اینکه می گند خدا بالای سرماست یعنی چقدر بالاست؟ یا اینکه می گند خدا از رگ گردن به ما نزدیکتره یعنی دقیقا منظورشون چیه؟
البته منظورم خیلی دقیق تر از اون حرفاست که فکرشو می کنی
یه خانواده تو کوچه ی ما زندگی م یکردن که یه پسر کم توان ذهنی داشتن " تو عالم بچگی بهش می گفتیم دیوونه" این پسره رو نونی که بقیه گرفته بودن تف می کرد و گاهی لباساش رو تو کوچه در میاورد و.... سوال من این بود که این چرا این جوریه ؟ و چه فرقی با بقیه داره .
من ،از بچگی خیلی خیلی کم خوابم و شبارو برای تمرکز و فکر دوست دارم و جمعا پنج شش ساعت بیشتر نمی خوابم بچه که بودم بعد اینکه مادرم از پیشم که به خیال خودش در خوابم،می رفت و من تنها می شدم،بلند می شدم و با خودم حرف می زدم . اولین سوال فلسفی من ،شاید حدودهای سه چهار سالگیم این بود که اینی که تو دل من،با من همیشه حرف می زنه، کیه؟ عاقلتره حرف شنواتره و اخلاق خوبی هم داره...این کیه؟ از همه پرسیده بودم؟هنوز که هنوز این من،بهترین دوسته منه!...
و سوال من، البته فکر نکنم مهمترین باشه. فقط یک سوال:در دوره ای از زندگیم در اوج غم و ناراحتی بودم که یک سوال خیلی ساده به ذهنم رسید.
در اوج پوچی از خودم پرسیدم: آخه این دنیا چه بدی بهم کرده که تا این حد شاکیم؟ چه چیز تا این حد ناراحتم می کنه؟
جوابی نداشتم.
واقعا برام عجیب و ناراحت کننده بود که نتونستم جواب بدم. از چیزی دم می زدم که هیچ دلیلی براش نداشتم. خودم رو می دیدم که هیچ دلیلی برا اعتقاداتم ندارم. و بی خود داشتم ناله می کردم. مثل آدم احمقی که خودش هم خبر نداره چه مرگشه.
همه ی برداشتهام از زندگی زیر سوال رفت. و با همین یه سوال روند زندگیم کاملا تغییر کرد
تا اینکه چند سال بعدش در اوج شادی و خوشی( که حاصل همون سوال اول بود) یه سوال به ذهنم رسید:
آخه از چه چیز این زندگی، این همه لذت می برم؟ چه چیز زندگیم لیاقت این همه خوشی رو داره؟
و جوابی در کار نبود
واقعا خنده دار بود. احساس حماقت می کردم.
من فهمیدم یه چرای کوچیک می تونه بدیهی ترین و قابل درک ترین مسائل زندگیمون رو به احمقانه ترین و غیر قابل درکترین چیزها تبدیل کنه. چرایی که می تونه واقعا متعجبمون کنه از چیزیی که بهش اعتقاد داریم.
و اینکه انسان گاهی وقتها در کمال بلاهت به چیزهایی ایمان میاره که حقیقتا خودش هم درست نفهمیده چیه. ایمان نه فقط تا حدودی تن دادن.
و به این هم فکر کردم که خیلی احمقانست که بیشتر آدمها در مقابل بدی ها چرایی برا پرسیدن دارن
ولی هیچ وقت چیزهای خوشایند رو زیر سوال نمی برن.
اونها هم می ترسن و هم خیلی احمقانه افکار زیبا و خوشایند رو درست می دونن.
کسی که از زیبایها بگه بدون شک درست می گه.
Majid wrote: "soal man:manshae ghodrat chist?"
خب بیشتر توضیح بدید که چه شد این سوال براتون بوجود اومد از کی شروع شد ایا حل شد یا نشد
اینطوری خیلی محیط خشک و بی روح میشه و اگر بیشتر از علت پیدایش این سوال برامون حرف بزنین بهتر متوجه می شیم
ممنونم
اولین سوال فلسفی که من به خاطر دارم این بود
سه یا چهار سالم بود نمی توانستم باور کنم افراد دیگر همانطوری می بینند که من می بینم و هم اینکه افراد دیگر نیز غیر از من در این دنیا حضور دارند و وجود آنها مستقل از وجود من است
به وجود افراد دیگر شک می کردم و فکر می کردم که وقتی که شب می شود و همه جا تاریک می شود و دقیقا ان زمان که چراغ ها را خاموش می کنیم به غیر از خودم و خانوده ام بقیه دیگر نیستند !خصوصا اینکه در آن زمان تلویزیون شب ها برنامه نداشت و به دلیل ترس از بمباران تهران شهر بیشتر از هر زمانی تاریک تر میشد
این موضوع زمانی برایم حل شد که برای اولین بار در شب بی سرو صدا و به تنهایی به طبقه بالا که خانه خاله ام بود رفتم و تمام اتاق ها را یواشکی وارسی کردم و فهمیدم که آنها شب ها نیز مانند ما «هستند» !
اما مشکل دیگر من یعنی اینکه افراد دیگر هم به مانند چشم های من ، می بینند به مانند گوش های من، میشنوند و به مانند من کلا حس می کنند مدت بیشتری زمان برد که بتوانم با این موضوع کنار بیایم و درک بکنم که حواس انسان ها گرچه کمی با هم در شدت و ضعف تفاوت دارد اما از یک جنس است
بزرگ ترین مشکل فلسفی من
مسئله جبر یا اختیار بود
و اینکه چرا باید باشم و چه دلیلی بر هست شدنم بوده است
20 سالم بود که که اندکی فهمیدش و 22 سالم بود که فهمیدم چه کسی هستم
از کجا آمده ام
در کجا هستم
و به کجا می روم




