group discussion
topic:
ترانه بزرگترین ارزو
date
newest »
newest »
اه اگر ازادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده ای
هیچ کجا دیواری فروریخته بر جای نمی ماند
سالیان بسیار نمی بایست
در یافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است
که حضور انسان ابادانی ست
هم چون زخمی
همه عمر خونابه چکنده
هم چون زخمی
همه عمر
به دردی خشک تپنده
به نعره ئی
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی از خود شونده
غیاب بزرگ چنین بود
سرگذشت ویرانه چنین بود
اه اگر ازادی سرودی می خواند
کوچک
کوچکتر حتی
از گلوگاه یکی پرنده
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف،زندگی ست
تا من به خاطر شعر رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه ییست تا کمترین سرود بوسه باشد
ومن
آن روز را انتظار می کشم،حتی روزی که دیگر نباشم.
اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک ِ آن شب لبخند ِ عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد ِ مشترکم
مرا فریاد کن ...
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ِ تو را دریافته ام
با لبانت برای ِ همه لب ها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان ِ من آشناست ...
احمد شاملو
من چه بگویم به مردمان چو بپرسند
قصه ی دیر پای پر از درد ؟
لابد باید که هیچ گویم ورنه
هرگز دیگر به عشق تن ندهد مرد
دستانت را به من بده
ذستهاي من با تو آشناست
نامت را به من بگو دستت را به من بده
حرفت را به من بگو قلبت را به من بده
اي دير يافته با تو سخن مي گويم
زیباترین تماشاست وقتی
شبانه بادها از شش جهت به سوی تو می آیند
و از شکوهمندی یأس انگیزش
پرواز شامگاهی درناها را
پنداری
یکسر به سوی ماه است
زنگار خورده باشد و بی حاصل
هر چند
از دیرباز
آن چنگ تیزپاسخ احساس
در قعر جان تو
پرواز شامگاهی درناها
و بازگشت بادها
در گور خاطر تو
غباری از سنگی می روبد
چیز نهفته ایت می آموزد
چیزی که ای بسا می دانسته ای
چیزی که بی گمان
به زمان های دوردست
می دانسته ای
آنكه م يگويد دوستت دارم دل اندوهگين شبي ست كه مهتابش را مي جويد اي كاش عشق را زبان سخن بود
آنكه مي گويد دوستت دارم خنياگر غمگيني ست كه آوازش را مي جويد
اي كاش عشق را زبان سخن بود



