group discussion
topic:
طنز شيرين >
طنز اما واقعيت
date
newest »
newest »
مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت ...
خودتون ادامه اش رو برید ... !!
سمانه نازنین
همراه شدنت را در اين گروه
صمیمانه به استقبال می نشينم
...
فقط دقت کن مطالبي که مي نويسي در فولدرهاي مربوطه درج شود، چرا که اگر براي هر مطلبي يک تاپيک جداگانه ايجاد کني
ضرورتاً بايستي تعداد کامنتهاي مندرج براي اين مطلب بيش از 5مورد باشد تا فعال باقي بماند
...
باز هم برایمان در گروه خودت، بنویس
دوستارت: ماريا
> یک روز توي پياده رو به طرف ميدان
> تجريش مي رفتم...
> از دور ديدم يك كارت پخش كن خيلي
> با كلاس ، كاغذهاي رنگي قشنگي
> دستشه ولي به هر كسي نميده!
> خانم ها رو که کلا تحويل نمي گرفت
> و در مورد آقايون هم خيلي گزينشي
> رفتار مي كرد و معلوم بود فقط به
> كساني كاغذ رو مي داد كه مشخصات
> خاصي از نظر خودش داشته باشند
> ، اهل حروم كردن تبليغات نبود....
> احساس كردم فكر مي كنه هر كسي
> لياقت داشتن اين تبليغات تمام
> رنگي گرون قيمت رو نداره ،لابد فقط
> به آدمهاي باكلاس و شيك پوش و با
> شخصيت ميده! از كنجكاوي قلبم داشت
> مي اومد توي دهنم...!!!
>
>
>
>
>
>
>
> خدايا ، نظر اين تبليغاتچي خوش
> تيپ و با كلاس راجع به من چي خواهد
> بود؟! آيا منو تائيد مي كنه ؟!!
> كفشهامو با پشت شلوارم پاك كردم
> تا مختصر گرد و خاكي كه روش نشسته
> بود پاك بشه و كفشم برق بزنه!
> شكم مبارك رو دادم تو و در عين حال
> سعي كردم خودم رو بي تفاوت نشون
> بدم!
> دل تو دلم نبود. يعني منو مي پسنده
> ؟ يعني به من هم از اين كاغذهاي
> خوشگل ميده...؟!
> همين طور كه سعي مي كردم با بي
> تفاوتي از كنارش رد بشم با لبخند
> نگاهي بهم كرد و يک كاغذ رنگي به
> طرفم گرفت و گفت : " آقاي محترم!
> بفرمایید ! "
> قند تو دلم آب شد! با لبخندي ظاهری
> و بدون دستپاچگي یا حالتي كه بهش
> نشون بده گفتم : ا ِ ، آهان ، خب
> چرا من ؟
> من كه حواسم جاي ديگه بود و به
> شما توجهي نداشتم! خيلي خوب ، باشه
> ، مي گيرمش ولي الآن وقت خوندنش رو
> ندارم!" كاغذ رو گرفتم ...
> چند قدم اونورتر پيچيدم توي قنادي
> و اونقدر هول بودم كه داشتم با سر
> مي رفتم توي كيك تولدي كه دست يک
> آقاي ميانسال بود! وايسادم و با
> ولع تمام به كاغذ نگاه كردم ،
> نوشته بود :
>
> ديگر نگران طاسي سر خود نباشيد،
> پيوند مو با جديدترين متد روز
> اروپا و امريكا !!!
Hamid wrote: "> یک روز توي پياده رو به طرف ميدان
> تجريش مي رفتم...
> از دور ديدم يك كارت پخش كن خيلي
> با كلاس ، كاغذهاي رنگي قشنگي
> دستشه ولي به هر كسي نميده!
> خانم ها رو که کلا تحويل نمي گرفت
> و در..."
:)
وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم....در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!
در طبقه نهم پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد!
در طبقه هشتم جولی گریه می کرد،چون نامزدش ترکش کرده بود.
در طبقه هفتم دنی را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزه اش را می خورد!
در طبقهششم هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تابلکه کاری پیدا کند!
درطبقه پنجم آقای وانگ به ظاهر ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید.
در طبقه چهارم رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد!
در طبقه سوم پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!
در طبقه دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده بود... زل زده است!
قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم.
اما حالا می دانم که هرکس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد.
بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آن قدرها هم بد نبود!
حالا کسانی که همین الان دیدم دارند به من نگاه می کنند.
فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضع شان آن قدرها هم بد نیست!!!!
بيشتر تو قسمت مشاوره كار برد داشت
اما مفيد بود
ممنون
و من اضافه كنم نويسنده از عالم باقي اين مطالب رو برامون ايميل كرده
mehrdad wrote: "بيشتر تو قسمت مشاوره كار برد داشت اما مفيد بود
ممنون
و من اضافه كنم نويسنده از عالم باقي اين مطالب رو برامون ايميل كرده
"
از آقای مدیر خیلی ممنونم که مطلب منو خوندن
در مورد عالم باقی و نویسندگی باید به عرضتون برسونم که
.
.
.
هیچی ندارم بگم
:D
سوالهای زیر را از بچههای 5 تا 10 ساله پرسیدهاند. اما انگارجوابهای آنها خیلی بچگانه نیست!
بهترین سن برای ازدواج چند سالگی است؟
«۸۴سالگی! چون در آن سن مجبور نیستید کار کنید و میتوانید فقط همدیگر را دوست داشته باشید.» جودی، 8 ساله
«مهدکودکم که تمام بشود، میروم و برای خودم دنبال زن میگردم!» تام، 5 ساله
در اولین قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه میگویند؟
«در اولین قرار ملاقات فقط به هم دروغ میگویند و این معمولا باعث میشود که از هم خوششان بیاید و یک قرار دوم بگذارند.» مایک، 10 ساله
مساله حیاتی: بهتر است آدم ازدواج کند یا مجرد بماند؟
«دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها باید ازدواج کنند چون یک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بیفتد و تمیز کند!» لینت، 9 ساله
«بابا این چیزها سردرد میآورد. من فقط یک بچهام. من همچین بدبختیهایی نمیخواهم.» کنی، 7 ساله
چرا دو نفر عاشق هم میشوند؟
«هیچ کس نمیداند چه اتفاقی میافتد، ولی من شنیدهام که یک ربطهایی به بویی که آدم میدهد دارد، برای همین است که مردم این قدر عطر و ادکلن میخرند.» جین، 9 ساله
«میگویند یکی به قلب آدم تیر میزند و این حرفها، ولی مثل اینکه بقیهاش این قدر درد ندارد.» هارلن، 8 ساله
عاشق شدن چطوری است؟
«مثل یک بهمن که برای زنده ماندن باید زود از زیر آن فرار کنی.» راجر، 9 ساله
«اگر عاشق شدن مثل یادگرفتن حروف الفبا سخت است، من یکی که نمیخواهم. خیلی طول میکشد.» لئو، 7 ساله
نقش خوشتیپی در عشق
«اگر میخواهید کسی که در حال حاضر جزئی از خانوادهتان نیست، دوستتان داشته باشد، خیلی مهم نیست که خوشگل باشید.» ژوانه، 8 ساله
«فقط قیافه مهم نیست. من را نگاه کنید. خیلی خوشتیپم. اما هنوز کسی پیدا نکردهام که با من ازدواج کند.» گری، 7 ساله
«زیبایی یک چیز ظاهری است، نمیتواند خیلی ماندگار باشد.» کریستینه، 9 ساله
چرا عشاق دست هم را میگیرند؟
«میخواهند مطمئن شوند که حلقههایشان نمیافتد، چون خیلی بالایش پول دادهاند.» دیو، 8 ساله
عقاید محرمانه درباره عشق
«من عشق را دوست دارم، فقط به شرطی که وقتی تلویزیون کارتون میدهد، اتفاق نیفتد.» آنیتا، 6ساله
«عشق آدم را پیدا میکند، حتی اگر خودت را از آن پنهان کنی. من از 5 سالگی تلاش میکنم که خودم را از آن پنهان کنم ولی دخترها مدام پیدایم میکنند.» بابی، 8ساله
«خیلی دنبال عشق نیستم. فکر میکنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافی سخت هست.» رژینا، 10 ساله
ویژگیهای شخصی برای اینکه عاشق خوبی باشید
«یکی از شما باید بلد باشد که خوب چک بنویسد، چون حتی اگر صد هزار کیلو هم عشق داشته باشید، باز هم یک قبضهایی هست که باید پرداخت کنید.» آوا، 8 ساله
راههایی که میشود کسی را عاشق خودتان کنید
«به آنها بگویید که فروشگاههای زنجیرهای شکلات دارید.» دل، 6 ساله
«یک سری کارها را نکنید مثلا اینکه کتانی سبز بدبو داشته باشید... ممکن است با این کارتان توجه کسی را جلب کنید اما توجه، عشق نیست. » آلونزو، 9 ساله
«یکی از راههایش این است که دختر مورد نظر را برای غذاخوردن بیرون دعوت کنید. حتما یک چیزی بخرید که دوست دارد؛ مخصوصا سیبزمینی سرخ کرده.» بارت، 9ساله
چطوری میشود فهمید دو تا آدمی که توی رستوران غذا میخورند عاشق هم هستند؟
«فقط نگاه کنید و ببینید که مرد صورت حساب را برمیدارد یا نه. این راهی است که میشود فهمید عاشق شده یا نه.» جان، 9 ساله
«عاشقها فقط به هم خیره میشوند و غذایشان سرد میشود. بقیه بیشتر به غذا توجه میکنند.» براد، 8 ساله
«اگر یکی از آن دسرهایی سفارش بدهند که با آتش درست میکنند، عاشقند. چون یعنی قلب خودشان هم آن جوری است... توی آتش» کریستینه، 9 ساله
چطور میشود عاشق ماند؟
«اسم زنتان را فراموش نکنید... این کار کل عشق را نابود میکند.» راجر، 8 ساله
Bita wrote: "سوالهای زیر را از بچههای 5 تا 10 ساله پرسیدهاند. اما انگارجوابهای آنها خیلی بچگانه نیست!
بهترین سن برای ازدواج چند سالگی است؟
«۸۴سالگی! چون در آن سن مجبور نیستید کار کنید و میتوانید فقط ه..."
ممنون جالب بود
تخم مرغي رفته بود اينترويو
تا مگر کوکو شود يا نيمرو
تخم مرغي بود با شور و اميد
خواست تا مرغانه اي باشد مفيد
فرم استخدام را پر کرده بود
عکس هم همراه خود آورده بود
توي مطبخ از براي شرح حال
پشت هم کردند هي از او سوال
کيستي تو، از کدامين لانه اي؟
بوده اي قبلاً در آشپزخانه اي؟
کي ز پشت مرغ افتادي برون؟
توي ماهيتابه بودي تاکنون؟
تجربه داري و فرزي در عمل
جاي ديگر کار کردي في المثل؟
داغ گشتي توي روغن يا کره؟
حل شدي در شنبليله يا تره؟
با نمک فلفل بهم خوردي دقيق؟
خوب کف کردي شدي کلاً رقيق؟
پشت و رويت سرخ شد روي اجاق؟
باد کردي از فشار احتراق؟
تخم مرغ اين حرف ها را که شنيد
روي وحشت زرده اش هم شد سفيد!
ژوري اينترويو هم بي مجال
لحظهاي غافل نميشد از سوال
گر "رزومه" داري و "سي.وي" بيار
ورنه بيخود آمدي دنبال کار
گر نداري توي کارت سابقه
ردّ ردّي گرچه باشي نابغه
گفت لرزان تخم مرغ بينوا
نيست قانون شما بر من روا
خوب من تازه ز مرغ افتاده ام
صفرکيلومترم و آماده ام
هرکسي کرده ز يک جائي شروع
ميکند خورشيدش از يکجا طلوع
گر نه در جائي خودم را جا کنم
تجربه پس از کجا پيدا کنم؟
گر که مرواري نباشد در صدف
پس چگونه تجربه آرد به کف؟
گر که در ميدان نرفته کره اسب
تجربه را پس چه جوري کرده کسب؟
گفت "شف" با او که: - زر زر کافيه
بيش از اين هم ماندنت علافيه
ـ تخم مرغ هم اينقدر پر مدعا
دست به نطقش را ببين بهر خدا
تجربه اول برو پيدا بکن
بعد فکر پخت و پز با ما بکن
تخم مرغ بينوا با قلب خون
آمد از آن آشپزخانه برون
رفت غمگين، صاف پيش مادرش
تا که گرما گيرد از بال و پرش
گفت مادرجان مرا هم جوجه کن
جزو باند جوجه هاي کوچه کن
مرغ مادر گفت که: دير آمدي
پس چرا طفلم به تأخير آمدي؟
من به تو گفتم بگير اينجا قرار
تو خودت عازم شدي دنبال کار
مهلت جوجه شدن شد منقضي
پس چه شد کوکوپزي، نيمروپزي؟
تخم مرغ اشکش درآمد پيش مام
ماجرا را گفت از بهرش تمام
گفت در نيمروپزي گشتم کنف
چونکه از من تجربه ميخواست شف
سابقه يا تجربه با من نبود
آشپزخانه مرا ريجکت نمود
موعد جوجه شدن هم که گذشت
آه مادر بچه ات بيچاره گشت
من از آنجا مانده، زينجا رانده ام
فاتحه بر هستي خود خوانده ام
رفت فرصت هاي عالي از کفم
حال ديگر کاملاً بي مصرفم
پس در اين دنيا به چه چيزي خوشم؟
ميروم الان خودم را ميکشم
گفت مادر: - طفلکم قدقدقدا
چند مدت صبر کن بهر خدا
صبر کن طفلم بيايد نوبهار
باز پيدا ميشود بهر تو کار
گرچه اکنون فرصتت سرآمده
تو نگو دنيا به آخر آمده
تخم مرغ آنجا به حال انتظار
ماند تا از ره بيايد نوبهار
×××
عيد نوروز، عيد پاک آمد ز راه
روي هر ميزي بساطي دلبخواه
شربت و شيريني و قند و نبات
تخم مرغ رنگ کرده در بساط
روي ميز خانهي بانو بهار
يک سبد مرغانه خوش نقش و نگار
تخم مرغ ما نشسته آن ميان
ميفروشد فخر بر اطرافيان
از همه خوشرنگ تر، خندان و شاد
حرف هاي مادرش آمد به ياد
بهر هرکس در جهان قدقدقدا
هست يک جا و مکان قدقدقدا
نيست بي مصرف کسي قدقدقدا
هست امکان ها بسي قدقدقدا
هرکسي بايد بيابد جاي خود
تا نهد جاي مناسب پاي خود
پس تو هم توي مدار خويش باش
فارغ از مأيوسي و تشويش باش
چون شبيه تخممرغ است اين کره
روز و شب گردش کند بي دلهره
خود تو هم هستي عزيزم بيضوي
در مدار خويش گردش کن قوي
زندگي زيباست، زيبايش ببين
هم ز پائين، هم ز بالايش ببين
تخم مرغ ما ز پند مادري
شادمان لم داد آنجا يکوري
گفت گر مطبخ به من ميداد کار
در کجا بودم کنون اي روزگار؟
گشته بودم جوجه گر روي حساب
اي بسا که ميشدم جوجه کباب
پس چه بهتر که بد آوردم زياد
حال راضي هستم و ممنون و شاد
تخممرغم، بيضيام، شکل زمين
پس غم دنيا نخواهم خورد بعد از اين
"هادي خرسندي"
نامه های بچه ها به خدا.
Dear god
how come you did all those miracles in the all days and dont do any now ?
" Sey muor"
خدای عزیز،
چرا تو، این همه معجزه زمان های قدیم انجام دادی و حالا هیچی انجام نمی دی ؟
" سی مور "
******************************************
Dear god
maybe cain and abel would not kill each so much
if they had their our rooms.
it works with my brother.
" Larry "
خدای عزیز،
شاید هابیل و قابیل انقدر همدیگر رو نمی کشتند ، اگه هر کدوم یه اتاق جداگانه داشتند .
برای من و برادرم که موثر بود.=D>=D>
" لاری "
********************************************
you dont have to
worry a bout me.
I always look both ways.
" Dean "
لازم نیست که نگران من باشی . من همیشه دو طرف خیابان رو نگاه می کنم. 8->
" دین "
********************************************
Dear god
instead of leftting people die and haveing to make new ones
why dont you just
keep the ones you got now ?
" Jane "
خدای عزیز ،
چرا به جای این که بذاری مردم بمیرن و مجبور بشی که ادمای تازه دیگه ای بسازی همین ادمایی رو
که وجود دارن نگه نمی داری ؟
" جین "
********************************************
Dear god
my grardpa says you were around when
he was a little boy. how far back
do you go ?
" Love Dennis "
خدای عزیز ،
بابابزرگم میگه که وقتی اون پسر کوچکی بوده تو هم وجود داشتی .
مگه تو چند سال قبل از اون بودی ؟
با عشق
دنیس""
Maria wrote: "تخم مرغي رفته بود اينترويو
تا مگر کوکو شود يا نيمرو
تخم مرغي بود با شور و اميد
خواست تا مرغانه اي باشد مفيد
فرم استخدام را پر کرده بود
عکس هم همراه خود آورده بود
توي مطبخ از براي ش..."
ماريا جان ممنون از شعر انتخابيت
لذت بردم
Bita wrote: "سوالهای زیر را از بچههای 5 تا 10 ساله پرسیدهاند. اما انگار جوابهای آنها خیلی بچگانه نیست!
"
خیلی جالب بود بیتا جان
افکار کودکانه ی قابل توجهی بود
لذت بردم
ممنون بابت این انتخاب و لبخندی که نصیب ما شد
Bita wrote: "نامه های بچه ها به خدا.Dear god
how come you did all those miracles in the all days and dont do any now ?
" Sey muor"
خدای عزیز،
چرا تو، این همه معجزه زمان های قدیم انجام دادی و حالا هی..."
عالی بود بیتا جان
البته اين طنز نيست اما واقعيت داره
دوستي از عدم توانايي ما در جمع آوري يك ميليون امضا براي گوگل ناليده بود
اما واقعيت اينه كه جمعيت اينترنتي ما كه صاحب ايميل فعال باشن خيلي خيلي كمه
دليل بي اهميتي افراد نيست دليل كمي عددشونه
دوستان لطفا هركسي حداقل 10 نفر از دوستانش رو به گروه دعوت كنه چون مي خوايم گروهي چند هزار نفره داشته باشيم
گفتن همينجوري باسرعت برين جلو
حالا چند نفر و چي جوري منو تهديد كردن بماند
دوستدارتان مهرداد
داستان مرد خوشبختپادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.
(۱۸۷۲)
لئو تولستوی
Reza wrote: "داستان مرد خوشبخت
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
ام..."
مرسی رضا جان خیلی زیبا بود
دلم برای کامنت های قشنگت تنگ شده بود
:)
کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت برات بگیرم؟
بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستدار تو بابی
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده..
بابی
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره.اش کرد
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره.اش کرد. تو فکر فرو رفت.. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
Bita wrote: "کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت برات بگیرم؟ بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو ..."
واااای چقد بامزه
دو مرد هشتاد ساله بعد از سالها به هم رسیدند و دوستی قدیم خود را تجدید کردندیکی از آنها متوجه شد که دیگری مرتب به زنش خطاب میکندعزیزم... نازنین جان،،،،بلبل عشقم ... و غیره و غیرهدر فرصتی گفت: من تحسینت میکنم که بعد از گذشت این همه سال هنوز زنت را این طور صدا میکنیگفت: والا، راستشو بگم... الان ده سال بیشتره که اسم زنم یادم رفته.. از ناچاری اینطور صداش میکنم
چاه مکن بهر کسی ، خسته میشی.
دیگ به دیگ چیزی نمی گه.
شلوار مرد که دو تا شد ، حال می کنه.
گر صبر کنی ، زیر پات علف سبز می شه.
جوجه رو هروقت بشمری جیک جیک می کنه.
عیسی به کیش خود ، موسی به بندر عباس.
کوه به کوه می رسه ، میّت رو زمین نمی مونه.
آشپز که دوتا شد هیچ کدوم غذا درست نمی کنن.
پاتو از گلیمت درازتر نکن ، پات دراز می شه شلوار به پات کوتاه می شه






