داستان كوتاه discussion

109 views
داستان كوتاه > خر ما از کرگی دم نداشت

Comments (showing 1-13 of 13) (13 new)    post a comment »
dateDown_arrow    newest »

Mehrnaz | 41 comments اینطور که عمو میگفت وقتی برای تازه وارد هایی که میان کوه برای این که هی غرغر نکنن سرعتشون و کم نکنند
داستان های اینکه چطوری میشه یه ضرب و مثل به وجود میاد و تعریف میکنن که این داستان ها هر کدوم و اروم
اهسته و با هیجان تعریف میکنن که لذت هم ببرن حدودا نیم ساعتی طولش میدادن که تا نصفه های مصیر
متوجه نمیشی چقدر راه رفتی
یکی از این داستانا (خر من از کرگی دم نداشت) بود
داستان ازین قرار بود که روزی از روز ها قاضی با زن و پسرش زندگی میکرده این قاضی خیلی سر شناس و پولدار
بوده بر اثر یه مریضی میمیره پسرش هم با ارث پدرش که افتاده بوده دست این با دوستاش میچرخه
خرجش میکنه تا اینکه مادرش مجبورش میکنه یه کاری برای خودش جور کنه این پسر هم که کاری بلد نبود
میره از یکی از سرشناس های محل پول میگیره با این شرط که اگر بعد 12 ماه پول بهش برنگردونه یک کیلو
از گوشت ران پاشو ببره و بده پسر بلاجبار قبول میکنه با این پول یه بقالی میخره و اونجا مشغول کار میشه
دیگه داشته تقریبا پول قرضشو اماده میکرده که دوباره دوستاش میان و با اونا میره و خرجشوش میکنه
بعد 12 ماه مرد میاد که پولشو پس بگیره ازش مهلت میخواد مرد باز هم 10 روز بهش وقت میده ولی نمیتونه
جور کنه پولش و بده مرد هم دستشو میگیره میخواد ببره پیش قاضی
تو راه پسر از دست مرد فرار میکنه از دیوار خونه یکی میره بالا و از اون طرفش میپره پایین همون موقع یه پیره
مردی که نشته بوده زیر سایه درخت سکته میکنه و میمیره پسرش میاد بیرون و داد و بیداد ما باید بریم پیش قاضی
اون مرد سرشناس و پسر اون پیرمرد هردوشون اینو میگیرن که ببرن پیش قاضی
توی راه پسر ه میبینه که در خونه ای باز مونده سریع فرار میکنه محکم در خون رو میکوبونه از قضا زن حامله ای
داشته تو حیاط توی حوض رخت میشوره همین که این میاد تو زن میترسه و بچش میوفته
شوهر مرد سر میرسه و با اون دوتا مرد دیگه دست اینو میگیرن و میبرنش پیش قاضی
توی راه
از رود خونه که میخواستن رد بشن یه خری با صاحبش کنار رود خونه استراحت میکردن پسر همین که میاد رد بشه لیز میخوره دم خ رو میگره
دم خر و میکنه اقا صاحب خره عصبانی میشه و به اون 3 نفر دیگه میپیونده اینو میبرن پیش قاضی
وارد دفتر قاضی که میشن این پسره که اشنا بوده با اونجا از صدقه سری پدرش میگه قاضی باید توی این
اتاق باشه بدون اینکه در بزنه خودش به تنهایی میره تو قاضی هم که در حال شهوت با یک خانم بوده میبینه
سریع از در و میبنده و میاد به اون 4 نفر میگه حاج اقا در حال عبادت اند
قاضی هم که میشنوه این چی گفته سریع میاد بیرون خیلی شیک
میپرسه چه خبر شده و داستان از چه قراره به پسری که باباش سکته کرده بود گفت بابات چند سالش
بود؟ پسر گفت 70 گفت خوب برو این پسر و ببر پیش خودت بهش غذا بده بهش برس که تا 70 سالش
شد تو هم باهاش یه همچین کاری و بکن که بکشیش پسر بیچاره هر چی التماس کرد گفت قانون همینه
گفت حاجی نخواستیم قاضی هم گفت اینجوری که نمیشه تو وقت ما را گرفتی باید 100 دینار بدی
بعد شوهر اون زنه اومد و گفت قاضی هم گفت تو بزار زنت دوباره با این مرد ازدواج کنه ازش بار دار بشه
بعد تو بیا همچین کاری کن مرد هم شاکی شد و گفت اصلا نمیخوام اونم 100 دینار داد و رفت
بعد اون مردی اومد که بش پول قرض داده بود قاضی بهش گفت تو این هم در نظر گرفتی که وقتی میخوای
گوشتشو ببری باید طوری ببری که خونی ازش نیاد مرد هم گفت نمیشه که اونم 100 دینار داد و رفت
نوبت صاحب خره شد و اون قبل از اینکه قاضی حرف بزنه گفت اقا خره ما از کرگی دم نداشت


پری | 96 comments :( با اینکه روایت به بخش داستان کوتاه نویسی نمی خورد فک می کنم، اما خیلی حکایت جالب و با مزه ای بود


Mehrnaz | 41 comments ممنونم پری جان خودم هم نمیدونستم دقیقا کجا بذارمش


Mehrnaz | 41 comments دوستای گرامی اگر لطف کنین نظر هاتون برام بذارین خیلی بم کمک کردین


Hessam | 127 comments مهرناز عزیز،

راستش رو بخوای من متوجه نشدم این حکایت از حکایت های قدیمیه یا کار خودته...به هر حال یک سری ایرادات نگارشی داره توی نوشته ات که بهتره بیشتر بهشون دقت کنی. خیلی از جمله ها ناقصند و یه جاهایی نامفهوم حتی...

توی روایت کردن و تعریف کردن داستان هم سعی کن بیشتر به سمت فضاسازی و این ها بری...به نظرم کار خوبیه اگه سعی کنی بیشتر از پیش داستان کوتاه خوب بخونی و ازونا الگو بگیری

خسته نباشی


Mehrnaz | 41 comments حسام عزیز ممنونم که نوشته ام را خوندی
چشم حتما بیشتر میخونم راستشو بخوای بیشتر از این میترسم که حوصل ی خواننده رو سر نبرم


Mehrnaz | 41 comments به علاوه این اولین نوشته ی من توی این بخش بود


Hessam | 127 comments ما هم منتظر بعدی هستیم...نگران سر رفتن حوصله خواننده نباش، بنویس ما می خونیم، کم کم خودت متوجه می شی که چجور کوتاه تر بنویسی

منتظریمــ


Mehrnaz | 41 comments ممنونم حسام عزیز


message 10: by [deleted user] (last edited Oct 03, 2012 01:21PM) (new)

پاراگراف اول رو که خوندم انتظار یه داستان رو داشتم.اما مهرناز جان این اصلا داستان نبود.بزرگترین علتش هم این بود که اکثر ماها ماجرای گفته شده رو شنیدیم و تو فقط دوباره از زبون خودت بازسازیش کردی.هیچ خلاقیتی (که لازمه ی اصلی نوشتن هست)در اون وجود نداشت
اگر میخوای به سمت قصه نویسی بری ، باید قصه ایی بنویسی که کسی قبلا نشنیده.
به نظر من قصه نویسی،حتی از داستان نویسی سخت تره.
موفق باشی دوست من


Mehrnaz | 41 comments مریم عزیز ممنونم که وقتت گذاشتی و نوشته منو خوندی


Mehrnaz | 41 comments این قصه نقل قول شده و من اولین کسی نیستم که اینو میگه چون این داستان از یه مرد 65 ساله که 26 کوهنوردی میکنه و شنیدم و الان نقل کردم در شاید یه احتمال هم باشه اون نمایشنامه از این باشه در هر صورت ممنونم که وقتتونو صرف خوندن نوشته ی من کردین


میرزا قشمشم (mirzaghashamsham) | 81 comments هومممم... این داستان از حکایت های قدیمی و معروفه ... حتی انیمیشنش هم از شبکه های ایرانی پخش شده ..
البته این که یک حکایت معروف رو بازسازی کنید بد نیست، اما من اثری از خلاقیت در داستان و یا حتی قوت در نثر ندیدم ..
امیدوارم این موارد رو در نوشته های دیگه تون مدنظر قرار بدید
شاد باشید و موفق


back to top

unread topics | mark unread