دردر دل ها
by Antarctic
genre:
Biographies & Memoirs
description:
چیزهایی که می نویسم فقط حرف های دلم هستند. هدفم این نیست کسی به آن ها با دید یک متن ادبی یا یک متن تخصصی و یا حتی یک متن برای سرگرمی نگاه کند. فقط حرف دلم.
chapters
chapter 1:
انگیزه
انگیزه
chapter 1
—
updated 05/16/08
—
4245 characters
—
1 person liked it
چه قدر برایم عجیب است که این روزها هیچ انگیزه ی بزرگی ندارم، هیچ هدف بزرگی را دنبال نمی کنم، دنبال بلند پروازی نیستم، حتی دیگر به ندرت خیال پردازی می کنم.
در چند سال گذشته آروزهای بزرگم یکی یکی بر باد رفت، یکی یکی زیر پاها له شد. با این حال هرگز شکایت نکرد، هرگز گله ای نداشتم. برعکس هربار پرانرژی تر از قبل کارم را از سر گرفتم. همیشه در جواب این که «اوضاع چه طور است؟» با قطعیت جواب می دادم «عالی تر از این ممکن نیست». هنوز هم تصمیم دارم که به این کار ادامه دهم، هنوز هم تصمیم دارم که به تمام اطرافیانم روحیه بدهم، آن ها را امیدوار کنم، هنوز هم مصمم هستم به همه ی ایشان انگیزه بدهم. با این حال احساس می کنم این جا و در بین این نوشته ها که مثل یک پوسته مرا در برگرفته است تا کسی مرا نبیند، می توانم آن چیزی که واقعا ته دلم هست را بنویسم. حالا دارم این کار را انجام می دهم.
پوسته ی بیرونی من، آن «انت آرک تیک» که همه می بینند، هنوز پر انرژی است، هنوز زیر بار مشکلات شکسته نشده، و اگر من این پوسته را می شناسم می دانم که سال های سال به هم این وضع باقی می ماند. ولی پوسته ی درونی ام گاهی چند سوال از خودش می پرسد که جوابی برای آن ها پیدا نمی کند. می پرسد تا کی دوام می آوری، تا کی می خواهی خودت را پر انرژی و پرانگیزه نشان دهی؟
امروز از آن روز ها بود که دوباره این سوال ها را از خودش پرسید. مگر من دنبال چه چیزی بودم، مگر من چه چیزی می خواستم؟
چیزی که می خواستم آن قدر ساده بود که تصور نرسیدن به آن برایم مشکل است. من فقط می خواستم در یک دوره آموزشی شرکت کنم. همه ی کارهای لازم را هم انجام داده بودم. جایش را پیدا کرده بودم، ثبت نام کرده بودم، هر روز و هر هفته پی گیر آن بودم. فقط منتظر شروع دوره بودم. از همه مهم تر این که با اشتیاق دنبال شرکت کردن در آن بودم. برای شروع آن روز شماری می کردم. مگر می شود این دوره آن قدر بی رحم باشد که شروع شود و به من اطلاع ندهند. من که مدام پی گیری می کردم. و بعد که فهمیدم از این دوره چیزی جز یکی دو جلسه باقی نمانده است چه حسرتی بر دلم نشست. هر روز صد ها نفر در دوره های این چنینی و حتی به تر، مشکل تر، وقت گیر تر از آن که من دنبالش بودم شرکت می کنند، فارغ از این که چه نتیجه ای می گیرند، آن را دوست دارند یا نه. ولی من...
پوسته ی بیرونی ام با خودش می گوید که این دوره که اصلا چیز مهمی نیست، هفته ی دیگر، ماه دیگر، دو ماه دیگر، سال دیگر دوباره برگزار می شود. اما پوسته ی درونی ام می پرسد «ولی انگیزه و اشتیاق شرکت کردن در آن که زیر پا له شد کی دوباره برگزار می شود؟»
آن از هدف های بزرگی که داشتم و این هم از هدف های کوچک؛ حتی نمی توان اسم هدف کوچک را روی آن ها گذاشت، خرد هدف هم از سرشان زیاد است. وقتی نمی توانم به هدف های کوچک این چنینی برسم، از هدف های بزرگ چه بگویم.
ـ
back to top
در چند سال گذشته آروزهای بزرگم یکی یکی بر باد رفت، یکی یکی زیر پاها له شد. با این حال هرگز شکایت نکرد، هرگز گله ای نداشتم. برعکس هربار پرانرژی تر از قبل کارم را از سر گرفتم. همیشه در جواب این که «اوضاع چه طور است؟» با قطعیت جواب می دادم «عالی تر از این ممکن نیست». هنوز هم تصمیم دارم که به این کار ادامه دهم، هنوز هم تصمیم دارم که به تمام اطرافیانم روحیه بدهم، آن ها را امیدوار کنم، هنوز هم مصمم هستم به همه ی ایشان انگیزه بدهم. با این حال احساس می کنم این جا و در بین این نوشته ها که مثل یک پوسته مرا در برگرفته است تا کسی مرا نبیند، می توانم آن چیزی که واقعا ته دلم هست را بنویسم. حالا دارم این کار را انجام می دهم.
پوسته ی بیرونی من، آن «انت آرک تیک» که همه می بینند، هنوز پر انرژی است، هنوز زیر بار مشکلات شکسته نشده، و اگر من این پوسته را می شناسم می دانم که سال های سال به هم این وضع باقی می ماند. ولی پوسته ی درونی ام گاهی چند سوال از خودش می پرسد که جوابی برای آن ها پیدا نمی کند. می پرسد تا کی دوام می آوری، تا کی می خواهی خودت را پر انرژی و پرانگیزه نشان دهی؟
امروز از آن روز ها بود که دوباره این سوال ها را از خودش پرسید. مگر من دنبال چه چیزی بودم، مگر من چه چیزی می خواستم؟
چیزی که می خواستم آن قدر ساده بود که تصور نرسیدن به آن برایم مشکل است. من فقط می خواستم در یک دوره آموزشی شرکت کنم. همه ی کارهای لازم را هم انجام داده بودم. جایش را پیدا کرده بودم، ثبت نام کرده بودم، هر روز و هر هفته پی گیر آن بودم. فقط منتظر شروع دوره بودم. از همه مهم تر این که با اشتیاق دنبال شرکت کردن در آن بودم. برای شروع آن روز شماری می کردم. مگر می شود این دوره آن قدر بی رحم باشد که شروع شود و به من اطلاع ندهند. من که مدام پی گیری می کردم. و بعد که فهمیدم از این دوره چیزی جز یکی دو جلسه باقی نمانده است چه حسرتی بر دلم نشست. هر روز صد ها نفر در دوره های این چنینی و حتی به تر، مشکل تر، وقت گیر تر از آن که من دنبالش بودم شرکت می کنند، فارغ از این که چه نتیجه ای می گیرند، آن را دوست دارند یا نه. ولی من...
پوسته ی بیرونی ام با خودش می گوید که این دوره که اصلا چیز مهمی نیست، هفته ی دیگر، ماه دیگر، دو ماه دیگر، سال دیگر دوباره برگزار می شود. اما پوسته ی درونی ام می پرسد «ولی انگیزه و اشتیاق شرکت کردن در آن که زیر پا له شد کی دوباره برگزار می شود؟»
آن از هدف های بزرگی که داشتم و این هم از هدف های کوچک؛ حتی نمی توان اسم هدف کوچک را روی آن ها گذاشت، خرد هدف هم از سرشان زیاد است. وقتی نمی توانم به هدف های کوچک این چنینی برسم، از هدف های بزرگ چه بگویم.
ـ
Did you like this?
vote
(1 person liked it)
