مِيخوش
by Cyrus Hoseini
genre:
Literature & Fiction
description:
short story
chapters
chapter 1:
مِيخوش
مِيخوش
chapter 1
—
updated 11/24/07
—
4453 characters
—
1 person liked it
—
1 review
شنبه، 8 فروردين، 1383
سه تا سيب بود. هر سهتاشو خورد. سهتاشو پشت سر هم گاز زد و خورد. همينطور كه قرچ و قرچ گاز ميزد ميگفت : ”اما بوي سيب يه چيز ديگهس ها“ و آب سيب از چونهش ميچكيد رو فرش.
٭٭٭٭
من از سيب بدم ميآد. نه اينكه چون بوش، به قول عزيز، آدمو يادِ كوچههاي آجرفرش بندازه. واسه اينكه ترش و شيرينه. بهش ميگن ميخوش. من از ميخوش بدم ميآد. چون اونقد به دهنم مزه ميده، اونقد سيب ميخوش ميخورم كه دل درد ميشم. حالم بد ميشه.
٭٭٭٭
دلآرام به سيب ميگه رويا. ميگه سيب يه حس غريب داره. دلآرام عشق منه. وقتي از كلاس برميگرده، قبل از اينكه درو بازكنه، ميفهمم، چون يه بوي سيب ميپيچه تو كوچه. كفشاشم ميگن هوم هوم. از بس تند ميآد و آروم درو باز ميكنه كفشاش مثل باد سوت ميكشن. بهش ميگم : ”آرام! تو چرا هميشه بوي دود ميدي؟“. يواش ميخنده و ميگه : ”كي؟ من؟ ديوونه...“.
٭٭٭٭
ديروز اونقد منتظرش شدم كه خوابم برد. ميخواستم وقتي اومد يه پيشنهاد بهش بدم. خانوم سركلاس ميگفت : ”موجودات زنده اكسيژن مصرف ميكنن، نفس ميكشن و... توليد مثل ميكنن“. پرسيدم : ”ببخشين. توليد مثل يعني چي؟“. خانوم گفت : ”يعني باهم هستن. باهم ازدواج ميكنن...بعدشم تو خيلي سوال ميكني ها“. ترسيدم بپرسم ماهم موجود زندهايم يا نه؟ ولي ديروز همش فكر كردم. فهميدم مازندهايم. من زندهام، چون نفس ميكشم، نفسمو تا 11 هم نگه ميدارم. دلآرام هم زندهاست. خودش به من گفت. همون دفعة اول كه بوي دود داد. لپمو گرفت و گفت : ”من زندهام، زنده. ميفهمي؟“. اون روز نفهميدم. ولي ديروز فهميدم. ميخواستم وقتي اومد بهش بگم : ”آرام! مياي با هم باشيم؟ با هم توليد مثل كنيم؟“.
٭٭٭٭
از خواب كه بيدار شدم، هوا تاريك شده بود. هيچكي تو پنجدري نبود. صدا زدم، ولي كسي جواب نداد. گريهام گرفت. اومدم رو باهارخواب. هيچكي نبود، اما از اتاق كوچيكه صداي هقهق مياومد. يواش رفتم پشت در. صداي دلآرام بود. صداي پاش كه اومد، قايم شدم. رفت تو حياط و ديدم يه چيزي رو خالي كرد تو پاشويه. منم رفتم تو اتاق. تو اتاق كلي ورق پاره بود. ورق پاره، پاكت نامههاي پاره. حتي يه تيكه كارت پستال كه روش عكس يه دست بود و يه قرمزي. روشم نوشته بود : ”نگاه مرد مسافر به روي...“. ترسيدم. دويدم تو حياط. دلآرام داشت آب ميكرد تو يه شيشه عطر. همهجا بوي سيب ميداد. خيلي. دلآرام ميگفت :“نامرد...نامرد...”
٭٭٭٭
آقاجون نشسته روفرش داره با محبوبه بازي ميكنه. محبوبه بوي شاش ميده. آقاجون بهش ميگه : “سيبچه! تو چراي بوي شير ميدي؟”. مامانش، دلآرام، ميگه : “عزيزكم! عسلكم!”. يه بوي عجيب تو اتاق ميآد. يه بويي كه دل آدم ميگيره. عزيز واسه آقاجون، تو بشقاب سهتا سيب اورده.
back to top
سه تا سيب بود. هر سهتاشو خورد. سهتاشو پشت سر هم گاز زد و خورد. همينطور كه قرچ و قرچ گاز ميزد ميگفت : ”اما بوي سيب يه چيز ديگهس ها“ و آب سيب از چونهش ميچكيد رو فرش.
٭٭٭٭
من از سيب بدم ميآد. نه اينكه چون بوش، به قول عزيز، آدمو يادِ كوچههاي آجرفرش بندازه. واسه اينكه ترش و شيرينه. بهش ميگن ميخوش. من از ميخوش بدم ميآد. چون اونقد به دهنم مزه ميده، اونقد سيب ميخوش ميخورم كه دل درد ميشم. حالم بد ميشه.
٭٭٭٭
دلآرام به سيب ميگه رويا. ميگه سيب يه حس غريب داره. دلآرام عشق منه. وقتي از كلاس برميگرده، قبل از اينكه درو بازكنه، ميفهمم، چون يه بوي سيب ميپيچه تو كوچه. كفشاشم ميگن هوم هوم. از بس تند ميآد و آروم درو باز ميكنه كفشاش مثل باد سوت ميكشن. بهش ميگم : ”آرام! تو چرا هميشه بوي دود ميدي؟“. يواش ميخنده و ميگه : ”كي؟ من؟ ديوونه...“.
٭٭٭٭
ديروز اونقد منتظرش شدم كه خوابم برد. ميخواستم وقتي اومد يه پيشنهاد بهش بدم. خانوم سركلاس ميگفت : ”موجودات زنده اكسيژن مصرف ميكنن، نفس ميكشن و... توليد مثل ميكنن“. پرسيدم : ”ببخشين. توليد مثل يعني چي؟“. خانوم گفت : ”يعني باهم هستن. باهم ازدواج ميكنن...بعدشم تو خيلي سوال ميكني ها“. ترسيدم بپرسم ماهم موجود زندهايم يا نه؟ ولي ديروز همش فكر كردم. فهميدم مازندهايم. من زندهام، چون نفس ميكشم، نفسمو تا 11 هم نگه ميدارم. دلآرام هم زندهاست. خودش به من گفت. همون دفعة اول كه بوي دود داد. لپمو گرفت و گفت : ”من زندهام، زنده. ميفهمي؟“. اون روز نفهميدم. ولي ديروز فهميدم. ميخواستم وقتي اومد بهش بگم : ”آرام! مياي با هم باشيم؟ با هم توليد مثل كنيم؟“.
٭٭٭٭
از خواب كه بيدار شدم، هوا تاريك شده بود. هيچكي تو پنجدري نبود. صدا زدم، ولي كسي جواب نداد. گريهام گرفت. اومدم رو باهارخواب. هيچكي نبود، اما از اتاق كوچيكه صداي هقهق مياومد. يواش رفتم پشت در. صداي دلآرام بود. صداي پاش كه اومد، قايم شدم. رفت تو حياط و ديدم يه چيزي رو خالي كرد تو پاشويه. منم رفتم تو اتاق. تو اتاق كلي ورق پاره بود. ورق پاره، پاكت نامههاي پاره. حتي يه تيكه كارت پستال كه روش عكس يه دست بود و يه قرمزي. روشم نوشته بود : ”نگاه مرد مسافر به روي...“. ترسيدم. دويدم تو حياط. دلآرام داشت آب ميكرد تو يه شيشه عطر. همهجا بوي سيب ميداد. خيلي. دلآرام ميگفت :“نامرد...نامرد...”
٭٭٭٭
آقاجون نشسته روفرش داره با محبوبه بازي ميكنه. محبوبه بوي شاش ميده. آقاجون بهش ميگه : “سيبچه! تو چراي بوي شير ميدي؟”. مامانش، دلآرام، ميگه : “عزيزكم! عسلكم!”. يه بوي عجيب تو اتاق ميآد. يه بويي كه دل آدم ميگيره. عزيز واسه آقاجون، تو بشقاب سهتا سيب اورده.
Did you like this?
vote
(1 person liked it)
