برای تو

by Sharaare boshraa
402789

genre: Arts & Photography
description:
کاشی ِ آبی ِ سر در خانه ای در کوچه آفخرای رشت


chapters

chapter 1: برای تو


برای تو
chapter 1   —   updated 12/31/07   —   3065 characters   —   1 person liked it   —   1 review
در ترافیک خیابان های باریک و بلند ِ رشت گیر کردن و گوش دادن اجباری به رادیویی که به شکل مسخره ای باسمه ای صبح را به رانندگان خوش خلق که گرفتاری های زندگی را با کارت هوشمندشان در جیب بغل ِ دکمه بسته(برای جلوگیری از افتادن ش) حمل می کنند. صبح ِ رادیو با بوی نای ماشین لکنتی پیرمردی متوهم که با خودش حرف می زند و به زمین و زمان فحش می دهد هیچ آن جوری که مجری جلف می گوید زیبا نیست. واقعیت این چیزی است که ما می بینیم. از سر صبح تا بوق ِ سگ صدای فحش و دست به یقه بودن و چکمه های بلند و تبریج و تبرج و دخترها و پسرها که جوانی شان را به دلیل تربیت نادرست نشناختن خصوصیت های شان که در همه ی خانواده های سنتی دیده می شود، بدون هدف درستی می گذرانند. خیابان ها و صدای آژیر و بوی گند همه چیز. کندن لوله کشی آب و برق و قبر ِ شهردار محترم که از روزهای بارانی ما جز کثافت چیزی باقی نمی گذارد. این ها را گفتم... که بگویم بین این همه چیز، زیبایی آن چیزی است که برای ثانیه ای حتا جدایمان می کند از سطح این شهر. مثل ِ یک کاشی آبی رنگ بالای دری قدیمی توی کوچه آفخرا و دو موجود بلند قد که ایستاده اند به خواندن دعای رویش و فکر کردن به آدم هایی که یک روزی از روزهای سالی از سال های گذشته درون این خانه زندگی می کردند. ما آن دو نفریم و نسبی بودن این زیبایی است که باعث شده ما از چیزهای دیگری لذت ببریم.همین ها باعث شده است تمام ِ کسانی را که یک روزی از روزهای سال ی از سالهای زندگی مان سلامی برایش پرت کرده بودیم را با یک دیالوگ ساده به یاد بیاوریم.یک دیالوگ ساده ی ساده مثل تکیه کلامی عادی که از زبان مردم رهگذر به گوشمان می خورد. بیا برویم توی نقاشی های کتاب داستانی که این روزها رویش کار می کنم. بیا برویم آن جا، در بلندی. آن جا خیابانی نیست و تخیل کودکانه به این کارت هوشمند قد نمی دهد. بگذار روانشناسی مان کنند که دارید در می روید. ما را چه به کار این آدم های بزرگ.همیشه بچه ها مهم ترند. به قول بوبن «در جهان تنها کودکان وجود دارند» گور بابای باقی چیزها
back to top

Did you like this?   vote   (1 person liked it)

reviews of this writing

477618
chapter 1 review
Alirezaa said:
" دلم برایش می سوزد. شک ندارم طرفین معامله هیچکدام حواسشان جمعش نیست. می زنند دیوارها...more "

all writing
all of Sharaare's writing