و خدا مي خندد.

by Homa
101825

genre: Romance
description:
Power of Love and Devil


chapters

chapter 1: 1


1
chapter 1   —   updated 05/29/07   —   12804 characters   —   0 people liked it
وخدا می خندد ...

نيم شب در رختخوابم دراز كشيده بودم٬ ناگهان بوي عطری تمام فضاي اتاقم را پر كرد . اما نيمه شب ٬ عطر ؟!! در حالی که سر مست از این عطر شده بودم ٬ چشمانم را بستم. حسی به من می گوید گویا دگر دراین عالم نیستم ٬ چشمانم را باز مي كنم ٬ مکانی دگر را مقابل خود می بینم .دشتی زیبا با گل هاي رنگارنگ ٬ آب رودي زلال که از زير پلی مي گذرد . آبي لاجورديی آسمان و پرندگاني که دران اوج گرفته اند و ٬ و٬ و...همه چيز برایم غير باور است. کمی آنطرف تر مرداني زيبا رو را مي بينم كه دف مي زنند و حورياني كه مي رقصند . بعضي از اين حوريان با سيني هاي برسر ٬ به سمت زني زيبا رو كه بر تختي شبیه تخت شاهزادگان نشسته هست ٬ مي روند . در حالی که از چیزهای که می دیده ام در شگفت بودم جلو می روم و از يكي از آنها مي پرسم : اين همه شادي برای چه ؟ ٬ اين عطر چيست ؟ اينها چيست بر سر آنان ؟ آن زن٬ او كه بر تختي كه بر آب نشسته ٬ او كيست؟
با لبخندی دلنشین نگاهم می کند و مي گويد: آرام باش دختر٬ چقدر عجولی٬ يكي يكي . از این شادی و شور پرسیدی ٬ برای این است كه دختري به ابراز عشق پسری پاسخ مثبت داده. اين عطر هم ٬ عطر نفس اوست .اين كه پرسيدي اينها چيست بر سر آنان ؟ بايد بگويم اينها رشته هاي زندگي اين دختر و پسر است و او نيز فرشته پيوند است. من گفتم : اين رشته ها را براي چه مي خواهند ؟ پاسخ داد : آنها را پيش فرشته پيوند مي برند تا آنها را گره شان زند.و باز پرسيدم :كي ؟٬ كي شروع مي كنند ؟ دوباره می خندد : باز كه عجله كردي؟
چند روز بعد .... صداي دف به اوج می رسد و حوریان هله هله می كشند . مردي از دور به این سو مي آید . مردي بلند قد ٬ با موهايي بلند ٬ چهره ي مردانه ٬ جذاب وآرام .حوريان مي گويند: او فرشته عشق است و امروز روزي است كه دو جوان حلقه ها را دردستان هم مي كنند. فرشته عشق با چهره ي متبسم به سمت فرشته پیوند مي رود و دقیقا روبرويش مي نشيند . هر كدام از آنها از يك سيني ٬ رشته ي برمی دارند و به شكل حلقه ي درمی آوردند. در گوشه ي ديگر مردي با سیمایی زشت را مي بينم كه در چهر ه اش خشم و نفرت موج می زند و از دور شاهد ماجراست. همه سكوت می کنند ٬ حتی پرندگان . همه منتظرند. آن لحظه شيرين فرا می رسد و آن دو حلقه ها را در هم انداخته و در سيني جديد كه درميان دو سيني واقع شده بود می گذاردند. دوباره هله هله ٬ دف و پاي كوبي . ناگهان آن مرد زشت فرياد می زند در حالیكه نفرين مي كرد و فحش می داد . تمام وجودم را ترس در بر می گیرد . صورتم گر می گیرد ٬ بدنم می لرزد. با صدای لرزان می پرسم : اوكيست؟ آنها گفتند كه او شيطان است و از عشق متنفر . او تحمل ديدن و شنيدن ابراز علاقه و عشق را ندارد. اما نگران نباش اگر اين دو جوان بخواهند مي توانند او را شكست دهند . فرشتگان بی توجه به او دوباره جشن خود را آغاز می كنند.
روزها در پی هم می گذرند و روز وصال فرا می رسد . همه براي پيوند دو جوان آماده اند. دو فرشته پيوند وعشق درمقابل آينه نشسته اند ٬ دوباره سکوت. در آينه تصويري آن دو جوان دیده می شود . تصويرهمان دو جوان كه قرآن به دست کنار هم نشسته اند ٬ مرداني در كنار آنها و زناني كه بالاي سر آنها قند مي سابند . چهره هايي مضطرب و درعين حال شاد . ناگهان همه فرشتگان به حالت دعا زانو مي زنند .
صداهاي شنيده مي شود ٬ صداي زن و مردي كه مي گويند :خدايا فرزندم را به تو مي سپارم ٬ هيچ چيزي جز سعادت اين دو نمي خواهم وصدايي دگر مي گويد: خداوندا٬ در قلب آنها عشق را نگهدار تا در كنارهم از پس سختي ها گذشته و هيچگاه شكست نخورند. فرشتگان آمين مي گويند. همه چيز آماده بود ٬ فرشته عشق با صداي رسا و زيبا شروع مي كند: انكحت .... ناگهان از دل خاك گل هاي زيبا بيرون مي آيند و بار دگر انكحت .... اين بار عطري خوش همه جا را پر مي كند ٬ و باز هم انكحت .... همه ساكت منتظر پاسخ حتي اين شيطان لعنتي . صداي زيبا دختر كه مي گويد: بله ٬ سكوت را مي شكند. فرشته پيوند حلقه ها را مي كشد و گره محكمي مي زند. دوباره همه کس و همه چیز غرق شادي می شود به جز شيطان. ناگهان نعره مي كشد ٬ يورش مي آورد ٬ فحش می دهد ٬ اما نمی تواند داخل شود . من مي ترسم فرياد مي زنم: برو ٬ گمشو جاي تو در جشن ما نيست . با چشمانی پر از تنفر به من می نگرد ٬ پوزخندي مي زند و مي گويد : من آنها را شكست مي دهم . من قسم خورده ام كه انسان را شكست دهم . تمام وجودم را ترس مي گيرد ٬ فرياد مي زنم خدايا كمك ٬ كمك. فرشته عشق کنارم مي آيد و می گويد: نترس ٬ او نمي تواند كاري كند ٬ قدرت وارد شدن ندارد .مگر... سكوت مي كند. تمام وجودم ترس مي شود می پرسم : مگر چه؟ می گوید : مگر آنها فراموش كنند روز آشنايي را ٬ آن عطر خوش را ٬ لحظه هاي با هم بودن را و... . باز می پرسم : آنوقت چه مي شود؟ با ناراحتي مي گويد : شيطان مي تواند وارد شود ٬ او رشته هاي به هم بافته شده را پاره مي كند و جدال من با او شروع مي شود . او هر جا وارد شود راحت بيرون نمي رود. هر چه رج ها ي بافته شده كمتر باشد او زودتر به گره اصلي مي رسد وآن را پاره مي كنند .بعد گل ها خشك مي شود ٬ بوي عطر جاي خود را به تعفن ميدهد و همه جا را سياهي مي گيرد . می گویم : اوه خداي من٬ او كي شروع به بافتن مي كند؟ مي گويد : هر زمان كه آنها زندگي مشتركشان را با هم آغاز كنند. نه نه ... من نمي گذارم. به طرف شيطان مي دوم وفرياد مي زنم : برو ٬ گمشو ٬ تو يك شكست خورده ي ٬ چند قدمی به عقب مي رود. ولی دوباره برمی گردد ٬ به من نگاه می کند ٬ در نگاه او خشم ونفرت موج می زند و می گوید : زمان می گذرد و روزها پی در پی پشت سر هم می آیند ٬ کار ٬ گرفتاری ٬ مشکلات .... . آن زمان هست که عشق جای خود را به عادت می دهد . آنگاه فراموشی می آید . آنها همه چیز را فراموش می کنند . اولین روز را ٬ آن عطر را ٬ لحظه های با هم بودن را . آنگاه من می توانم وارد شوم . احساس می کنم دیگر توان نفس کشدن ندارم . مبهوت و با چهره ی آشفته از ترس به او می نگرم . من فریاد می زنم : نه ٬ نه . لعنتی نه . تو نمی توانی . نه . او در حالی که بلند بلند می خندد ٬ می رود . فرشته عشق من را به آرامی به آغوش می گیرد و می گوید : آرام باش من هنوز هستم . او همیشه از این راه استفاده می کند رعب و ترس . امید داشته باش و نترس . او می خواهد جشن ما را خراب کند و اگر ما بترسیم و عقب بکشیم ٬ یعنی امیدمان را از دست داده ایم ٬ یعنی او اولین ضربه را با موفقیت وارد کرده است . پس نگران نباش . بیا ٬ بیا تا دوباره جشنمان را آغاز کنیم . این بار با لبخندی آرام بر لبانش می گوید: بیا ٬ نگران نباش . صدای دف به اوج خود می رسد و باری دگر هله هله ٬ رقص ٬ پاي كوبي.
چند ماه بعد فرشته پيوند را مي بينم كه شروع به بافتن مي كند . خيلي سريع يك رج ٬ دو رج.... دور خود مي چرخم وفرياد مي زنم : خدايا متشكرم ٬ متشكر. ناگهان شيطان را مي بينم چهره اش از خشم برافروخته شده بود . اين بار من به او پوزخندي مي زنم و به او مي گويم : به تو گفته بودم تو يك شكست خورده اي. اوبانفرت به من نگاه می كند و با خشم می گوید : وقتي خدا انسان را آفريد. به او نگریستم . تمام اجزای بدن اورا خوب بررسی کردم و خوب ... همه چیز را فهمیدم . هیچ چیزی نبود که از آفرینش آن سر در نیاورم . هیچ چیز جز يكی ... آن دل بود ٬ جایی برای عشق. از همان لحظه ترسیدم ٬ احساس خطر کردم . چون می دانستم كه اين٬ انسان را از من قويتر مي كند. به همين دليل وقتي دستور آمد كه سجده كن ٬ نكردم . از آن روز قسم ياد كردم كه انسان را شكست دهم وبه بندگي خود در آورم ٬ موفق هم شدم . اما... يكدفعه چهره اش گر می گیرد ٬ بدنش به لرزه می افتد . باخشم و تنفر فريادمی زند : اما..اما به جز زماني كه عشق وارد دل هاي آنها مي شود . آن لعنتي كار مرا سخت مي كند . هرچه آن قويتر ٬ من شكننده تر مي شوم . حتي گاهي آنقدر آنها را قدرتمند مي سازد ٬ كه مي توانند معجزه كنند. مانند زنی که حاضر به خیابان خوابی می شود برای معشوقش. در حالی که هیچ کس حاضر به انجام چنین کاری برای دیگری نیست حتی در غیر اینصورت درک این موضوع نیز برای آنها سخت است. و با ابراهيم ٬ مريم ٬ مسيح ٬ محمد ٬ علي وفاطمه.... اه ....... از فرط خشم تمام وجودش به لرزه مي افتد و ناگهان ناپديد مي شود. سر تا پا شوق و شادی می شوم . بلند بلند می خندم ٬ دور خود مي چرخم . ناگهان خود را مقابل دو آن دو فرشته مي بینم . فرشته پيوند را می بینم که چقدر تند رج ها را بالا می آورد و فرشته عشق که با لذتي فراوان به دست او نگاه مي كند . من نيز مي نشينم و با لذت به آنها می نگرم و خدا مي خندد.
امروز بعداز سالیان دراز وقتي به فرشته پيوند نگاه مي كنم ٬ هيچ خستگي در چهره او نمي بينم و آن خنده هميشگي نيز بر لبانش است و با لذتي خاص مشغول بافتن است ٬ او از هميشه تند ترمي بافد .و باز هم خدا مي خندد.


back to top

Did you like this?   vote  

all writing
all of Homa's writing