مینی مال های من - تصمیم کبوتر
تصمیم کبوتر
Chapter 1
—
Updated Aug 18, 2009
—
1,201 characters
دارم از سر کار برمیگردم و عقب ماشین باد گرم میخورم و به عادت همیشه به بالای خانه ها نگاه میکنم
.
ماشین در ترافیک است و هایده میخواند :"باد مستم که تو صحرا میپیجم دور تو میگردم !".
و من درترافیک به کبوتر خیره شده ام که دو دل است که بپرد یا بماند لب بوم.
این تردید ها را میشناسم خوب میشناسم .
به کبوتر فکر میکنم که جرا این همه تعلل میکند .اصلا چه فرقی میکند که بماند یا برود ! کاش میدانست تصمیم او یک نقطه کوچک در هستی است و اگر نپرد فقط حسرتش بر دل او میماند وبس
!
به کبوتر زیر لب میگویم : "بپر, نترس" . و به خودم فکر میکنم و می اندیشم که شاید تصمیم من هم در جهان لحظه کوچک تصمیم یک انسان خاکی بود و بس گرچه من هم صدایی را نشنیدم که به من بگوید:
:
بپر
نترس
...! !!
.
ماشین در ترافیک است و هایده میخواند :"باد مستم که تو صحرا میپیجم دور تو میگردم !".
و من درترافیک به کبوتر خیره شده ام که دو دل است که بپرد یا بماند لب بوم.
این تردید ها را میشناسم خوب میشناسم .
به کبوتر فکر میکنم که جرا این همه تعلل میکند .اصلا چه فرقی میکند که بماند یا برود ! کاش میدانست تصمیم او یک نقطه کوچک در هستی است و اگر نپرد فقط حسرتش بر دل او میماند وبس
!
به کبوتر زیر لب میگویم : "بپر, نترس" . و به خودم فکر میکنم و می اندیشم که شاید تصمیم من هم در جهان لحظه کوچک تصمیم یک انسان خاکی بود و بس گرچه من هم صدایی را نشنیدم که به من بگوید:
:
بپر
نترس
...! !!
Comments (showing 1-6 of 6) (6 new)
date
newest »
newest »
سنگي در دست من استو شيطنتي به اقتضاي كودكي
تو مرا از سيلي و تنبيه نمي ترساني
چيزي به دست من شكسته خواهد شد




