صدای سوختن
by Leila
genre:
Poetry
description:
مجموعه رباعیات استاد بزرگوارم شاپورپساوند
chapters
chapter 1:
WHOLE OF QUATRIAN
WHOLE OF QUATRIAN
chapter 1
—
updated 08/04/07
—
28851 characters
—
0 people liked it
صدای سوختن
مجموعه رباعیـات
شاپور پساوند
حافظ به غـزال خود غزلپـوشم کرد
سعدی ز شراب عشق مدهوشم کرد
زان بلخی مست مثنـوی سـاز شدم
خیـام ندیـده حلقه در گوشـم کـرد
****
ای عشق صدای سوختـن می آید
یک حنـجره نـاله از وطن می آید
ای سینـه گـرگرفتـه از داغ درون
دود تو بـرون ز شعـر مـن می آید
****
آب و گـل سرزمیـن عالـم عشـق است
وللـه خُــم و خمیــر آدم عشــق است
تکفیـر مـکن مرا، تو خـود خواستـه ای
من فاش کنم که اسم اعظم عشق است
****
از مستی عشق مو به مو بـاید گفت
آن گفته که گفت او مگو،بـاید گفت
دارم بــزنیـد تـا بـه دلــدار رســم
حرفی ست مرا که رو به رو باید گفت
****
زان روز کـه عقـل و عشـق آمیختـه شـد
بس خون که به ناحق این میان ریخته شد
هر کس که رسید انـا الحقی گفت و برفت
حـــلاج فقـط بــه دار آویـخـتــه شــد
****
با عشق مکن ستیز ، خون خواهد کرد
با عايشه اي تو را زبـون خواهـد کرد
بـر عـرش رسی شـوی سلیمـان دگـر
بلقیـس تـو را ز ره بـرون خواهد کـرد
****
ای دیده بخواب، ماهتاب آمد و رفت
غافل بدی و بسی خراب، آمد و رفت
کو معجـزه؟ قدر همتت عـاشق باش
پیغمبـر عشق بی کتـاب آمـد و رفت
****
ما قوم غريب خانه بر دوشانيم
با این همه شعله، ما ز خاموشانیم
فرزند کشـان خبـر ندارند ،چه تلخ
سودابه هزار و ما سياووشانيم
****
از دست هـرآنچـه رفت، خـوابـش بيني
مــاننـد حبــاب اگـر بـر آبــش بينـي
بشكن بشكن مرا كه اين سورهي نحس
نـازل شـده بـر تـو تـا عـذابـش بينـي
****
جامـی نزدی و رفت یـار از دستت
افتاد و بسی شکست، تار از دستت
تـو آخـر خط رسیـده ای می دانم
رفته است برون عنان کار از دستت
****
من مذهب بي چراي ويرانگي ام
پيغمبر بي كتاب ديوانگي ام
نيلوفر لحظه هاي مردابي من
در خانه مرا مجو به بيگانگيام
****
تاريخم و يك قبيله چاوش دارم
از مزدك و ماني و سياوش دارم
زرتشت بخوان سرود ) اي ايران( را
من چشم به آريا و كوروش دارم
****
تابوت و جنازه هاي بي تقصيران
از جبهه صداي نحس ويران ويران
ديديـد بـلال آب زمـزم گشـتيم ؟
زين بعد اذان ما همان (اي ايران)
****
سر بر سر من زمانه مگذار و برو
سجاده و مهر مكر بردار و برو
ايمان مرا به ركعتي دزديدند
با دزد تو هم قرار بگذار و برو
****
يك چشم سياه مست خوابم كرده است
در كـورهي عشق خود مذابم كرده است
اي شـرقي مـن اگـر سحـر سـر نـزنـي
شك ميكنم عشق تو خرابم كرده است
****
مـــن داد زدم صــداي بيــداد آمــد
ايـن سينـه نفـس نفـس بـه فـريـاد آمـد
گفتم:شيرين به كام خسرو چه خوش است
از كــوه صــداي واي فــرهــاد آمــد
****
احوال بد از حـواريـون ميشنـوم
تكبير جماعت از جنون ميشنـوم
گفتند:عروس شعر من خواهي شد
نه،سرخ بپوش بوي خون ميشنوم
****
در خواب مرا به آسمـان ميبـردنـد
گويي كه به سوي لامكان ميبردند
پلكـي زده بيـدار شـدم، ديـدم بـاز
بر خـاك مرا كشان كشان ميبردند
****
شب، باز دریچه بستـه، آهت کردم
از چشـم دریچـه ها نگاهت کردم
دیدم که سپیده ها درون تو گم اند
با شعـر سیـاه خود سیـاهت کـردم
****
مست از می و پیچ و تاب جامی زد و رفت
بـا حـال مـنِ خـراب جــامـی زد و رفـت
هـمــراه دو صـد فـرشتــه یـکبـار دگــر
بـا حَـی علـی الشـراب جـامـی زد و رفت
****
اين شيشه عمر ماست جامش كردي
با كُن فَيَـكون خويـش خامش كردي
زان جرعه كه آب زندگانيست در آن
خود خوردي و بعد ازآن حرامش كردي
****
زيـن تيره دگر اميد فردا ندمد
هرچـند دمد، سپيده اما نـدمد
بازوي سپيد تو سپيده است بيا
اين جامه بدر، سحر دمد يا ندمد
****
خورشيد تو را چو ديد سوسو زد و رفت
پيشت چو رسيد عشق زانو زد و رفت
اين آيهي نحس شاعر عشق تو بود
دريا چو نديد دل به يك جو زد و رفت
****
لعنت به من و هر آنكه آموخت به من
ز اسرار نهان عشق پر كرد دهن
بر نون و قلم و يسطرون، گرمم كن
كز سردي من از دهن افتاد سخن
****
تا بود كسي ميان ما خام نبود
جز كوزه و غلغلي و يك جام نبود
خط زير سر هفت خط فرقهي ماست
از دوزخيان يكي ش بدنام نبود
****
هر آیـه جـلالی از وجـود تو در آن
هر سـوره نشانـه های بود تو در آن
بر من چه رسد به غیر تسلیم و رضا
هر سجده کنم نهفتـه سود تو در آن
****
بـــا هــیبــت لـا اِلــهَ الــّا آمــد
خـورشیـد شـد و چهـارده مـاه آمـد
تا خواست که بسمه ربی خلقی خواند
ابـلـیس رسیــد و او ز بیــراه آمــد
****
اي عشق بزن به آب، موسيش به من
روح دگـرم بـدم، مسيـحـاش به مـن
ايـن وسـعـت تشـنـگي و نـادانـي را
رمـز طـلبم بگـير ، بـوداش بـه مـن
****
بـا مـا کـه رسیـد از نـفس افتـاد خدا
دنبــالـه ی فـریـادرس افتـاد خدا
دانست که دانم اسم اعظم عشق است
یـکبــار دگـر از هــوس افتــاد خدا
****
بگذار به حال خویش، سر خواهم کرد
بـا نـاز و نـوازشت بَتـَر خـواهم کـرد
بـا تیـغ دو دم بسـاز کـار مـن وخـود
زان پیش که عـالمت دگر خواهم کرد
****
بـا عـالـم و آدم از حضـورت گفتـم
از حـوصلـه ی دل صبـورت گفتـم
تا بت نشوی خیره سر تیشه به دست
ایـن مـرتبـه از روح شـرورت گفتـم
****
گـر از یـد قـدرت تـو ایـن کـار آیـد
زیــر و زبـری کنـی جهـان را بـایـد
ورنه من و عشق و هرچه مستی گوید
خـواهـم که جهـان خدای دیگر زایـد
****
از عشق به هر بهانه من خواهم گفت
مانند غريـبه در وطـن خـواهـم گفت
گـر تـور سپيـد بر سـرت نـاز كنـد
هفـتاد و دو بار از كفن خواهـم گفت
****
شب بود و بجز غم تو بر شانه نبود
جز عشـق کسی درون ویرانـه نبود
برخـاستـه تا دوگـانه ای سـاز کنم
دیدم که یگانه ای در آن خانه نبود
****
از پشـت زمـانـه های دیـرین آمـد
گـه آفت و گـه نشانـه ی دیـن آمد
ایـن شعـر که آبروی نیشـابور است
اسبی ست که این زمانه بی زین آمد
****
با هـرچه میان ماست، سر خواهم کرد
با عشق تو هرچه روی، زر خواهم کرد
گر دست من ای عشق به دستت برسد
تقـدیـر خـدای را دگـر خـواهـم کـرد
****
از دشمـن خانـه زاد،کـی بایـد گفت؟
زان خانه که شد به باد،کی باید گفت؟
بیــداد زمـانــه را کشیـدیـم بســی
بیـداد! سخـن ز داد ،کـی بایـد گفت؟
****
ای عشق تو آمدی که یار آمده بود
همـراه تـو بود اگر بهـار آمـده بود
بر بـام شدیـم تا به نـو کردن مـاه
دیدیـم چه فتنـه ای به بار آمده بود
****
شب تا به سحر شراب ميخوردم دوش
چون بلخي مست تاب ميخوردم دوش
از گـردن تـو سپـيده دستـم برداشـت
ديدم ز لـب تـو آب ميخـوردم دوش
****
یک سـایـه ز خوابـم، آشیـان می خواهد
هر لحظه ز خویش خود نشان می خواهد
لکـاتــه ی مسـت آشیــان ســوز درون
بر بـام شده است و سـایبـان می خواهـد
****
در خـواب همـاره می شنیـدم سخنـی
پُــر بـود بـسـی ز نـاسـزاهـا دهنــی
می گفت: اگـر که طاعت این گونه بود
پس عقـل برای چیست دادی بـه منـی
****
از بعـد ازل که عـالم آمـد به وجـود
خواندی همه را بر آفرینش به سجود
نیکـان و بـدان به زر بهشتت بـردند
پس من چه کنم میان این بود و نبود
****
تائب شدهايم، بي نمازم نكني
از جنس حقيقتم، مجازم نكني
يك عاشقم و هزار معشوق، اگر
من مشت توام زمانه! بازم نكني
****
عشق تو بـلای هر سری می گردد
هرجا که رسید محشـری می گردد
برگرد که دل بسان آن بلخی مست
هر دم پی شمس دیگری می گردد
****
ليلي نبدي؟ نباش، مجنونم كن
با افعـي آن نگـاه افسـونم كـن
از نسل هزارههـاي پيشينـم مـن
در عشق ولي، صداي اكنونم، كن
****
گفتم که: بـدایت ات کجا باد مرا
درهم شد و رفت هرچه از یاد مرا
گفتم که: نهـایت ات کجا دریابم
دو آینـه رو بـه روی هـم داد مرا
****
عشـق تو حـریف دیگـری می خواهد
شـور تو هـزار و یک سری می خواهد
کـو آن که تـوان بهـای وصل تو دهد
چون وصل تو روز محشری می خواهد
****
عشقت چو رسید، هر چه رفت از یادا
تـا قـونیــه سـر بـه پـای تـو افتـادا
تو شمس و جلال من شکوه سر سبز
عشـق تـو سـرم به هرچـه دادا ، دادا
****
در عشق تو جان فدای جان ما را بس
تن پـوشی ازین جـامه دران ما را بس
میخـانه بـه می خـورانش ارزانـی بـاد
یک جرعـه نظر درین میـان ما را بس
****
کـس ره بـه نشـان بـی نشـانت نبـرد
سیـمـرغ بـه عــرش آشیـانـت نپــرد
بردار حجاب عصمت از چهره ی خویش
خـواهـم کـه عزیـز مصـر جـانت نخرد
****
شور تو به هر سری نشانی دارد
عشق تو به هـر دلی زبانی دارد
در دیر خراب این خرابات جهان
هر مست تو سر به آستانی دارد
****
عشـق تـو حـرام این مسلمـانی مـن
نـام تـو خــراب نـابسـامــانـی مـن
آن مست سیاه مست زنجیری کیست؟
زنجیـر زده بـه عشـق صنعـانـی مـن
****
عمری ست که این قلم برافراشته است
هـر لحظـه امیـد دیـدنت داشتـه است
این دور نفس گیـر که می زایـد مـرگ
ما را به خیـال این هوس کـاشتـه است
****
کـارم همه دم شکـایت و فریـاد است
یک حنجره داد و صد نفس بیداد است
آن کیست به شوخـی تو دل می بندد؟
کـار مـن و او گـره زدن بـر بـاد است
****
تـا آتـش دود دودمـانـم نشـوی
چون درد درون استخوانـم نشوی
حاشـا به کمال عشق آسان برسم
تا ای همه جان بلای جانم نشوی
****
تا همچـو منی هزارها جان ندهـد
عشق تو بـدین حدیث پایان ندهـد
فـرهاد نبود در جهـان ور نه چنین
شیرین به کسی رکـاب آسان ندهد
****
صدبار بكش بكش كه جانها دارم
از كام برون بكش زبانها دارم
ايرانيام و ز نسل برزن هر چند
بر گرده ز تازيان نشانها دارم
****
هر لحظه رگی ز خویشتن خواهم زد
یک حنجـره داد از وطـن خواهم زد
من نبض غـریب غـربت خویشتنـم
تـا عشـق رسد به داد من،خواهم زد
****
ای عشق زخاک تا به خون می آیم
از جامـه ی عـافیت بـرون می آیم
چـون تیـغ اگر که بی نیـامم دیدی
هشـدار ز خلـوت جنـون مـی آیـم
****
فـریـاد بـزن در او اثـر خواهـد کـرد
یک لحظه به حال ما نظر خواهد کرد
از دست من و خودت پلی ساز و ببین
صد قافله عشق از آن گذر خواهد کرد
امـروز مـن امتـداد ویـرانـی تو
فردا من و خاک پاک ایرانـی تو
سر بی قدمت وجـود ما را نسزد
صد زلف فدای یک پریشـانی تو
****
در خـواب به گـرد خانه می چرخیـدم
دنبــال خـدای خـانـه مـی گـردیـدم
یک جرعه لبت به جام لب هایم ریخت
دیـدم بـه طـواف کعبـه مـی رقصیـدم
****
تا آن که درون توست میلی نکند
جـان و دل تو هوای لیـلی نکنـد
افسـار به دست عقل آسـان ندهی
کاین خام هوای عشق خیلی نکند
****
از بس كه ز پيچ و تاب عشق افسرديم
سقراط شدیم و شوکران ها خوردیم
یک جرعـه شـراب کار ما آسان کرد
وقتـی که به خلـوت خـدا ره بردیـم
ای صبح صدای ارغنـون می آیـد
فریاد من از دهـان خـون می آیـد
پیداست گر از شرق وطن سر نزنی
از هـر نفسی بـوی جنون می آیـد
****
در راه تو ای عشق دویدن مـانده است
از خویش چو بیگـانه بریدن مانده است
در بـال پـرنـده های ایـن بــاغ هنـوز
تب لرزه ی بی قفس پریدن مانده است
****
شوری ست مرا که عشق می داند و بس
این شعلـه مگر که عشق بنشـاند و بس
پـرپـر شـدن سـلالـه های گـل سـرخ
شعری ست که داغ دیده می خواند و بس
****
اي بـال وبـال خـودوبـالي، تـا كـي؟
از خويش پري، ز خويش خالي تا كي؟
در ذهـن زمـانه بنـد و در عاطفه سنگ
يا بستـه و يـا شكستـه بـالي، تـا كي؟
عشقت ز جنون خود خبـر داد مرا
از بخت نگـون خـود خبر داد مرا
این هیمنـه حالیا به این می مـاند
کـز سرخی خون خود خبر داد مرا
****
گفتـم: بشکـن هر آنچـه آذین داری
عقل و دل و رسم کفر و هر دینـداری
یک جرعه بنوش و دست در دستم نه
آن گــاه بگـویـمت چـه آیــین داری
****
شـور تو چنان که من شدم تکفیـری
حسن تو چنان، که من شدم زنجیری
حسـن تـو اگـر رهـا ز شـورم نکنـد
پـایــاب نـدارد عــاقبت تـدبیــری
****
اي عشق تو خونبهاي حلاج شدي
هر فتنه ز ره رسيد آماج شدي
يك روز به نام دين به دارت كردند
يك روز به نام كفر تاراج شدي
مـن نقش تو از خیـال خـود ساختـه ام
طـرحـی زتـو این میـان درانـداختـه ام
هر واژه ی شعر من،چنان چنگی هست
چنگـی کـه بـه گیسـوانت انـداختـه ام
****
دل باخته ام به مهرباني كه مگوي
ره يافتـه ام به آسـتاني كه مـگوي
با نـام تو ايـن جريـده را وا كـردم
با عشق تو بسته ام دهاني كه مگوي
****
نــام تـو قـریـن عــافیـت بـود مـرا
یـک عمـر به حـال خویش آسود مرا
دیدی که به عشق پای بندم ز تو بیش
جــز آتـش کـینـه ات نیـفــزود مـرا
****
صـد داغ رسیـد و لالـه رویی نرسید
بر تربتـم اشـکی از سبویـی نچکیـد
یک حنجره زخم و صد هزاران خنجر
یک زخمـه ولـی به تار مـویی نرسید
زیبـاست جهـان اگرچـه کنـج قفسـی
گـر دست دهـد که با تـو باشم نفسـی
ای صبـح بخوان به گوش این درخوابان
گـم کـرده کسـی بهـار در پـای کسـی
****
در من نفسـی، که بـی تو باشد نبود
در خانـه کسـی، که بی تو باشد نبود
تنها نه پرنده بودنم با تو خوش است
جـان در قفسـی، که بی تو باشد نبود
****
عالـم همه بود و غیر او هیچ نبود
جز سرّّ انـا الحقی نیـامد به وجـود
وقتی که فرشته خاک،آدم بسرشت
با نام بلنـد عشـق رفتم به سجـود
****
یک عمـر هوای دیدنت داشته ام
یـک راه نـرفتـه بـاز نگذاشتـه ام
پا بر سر هر چه هست بگذاشته ام
ایـن را رهِ دیـدن تـو پنـداشتـه ام
****
او آمد و سر به سر برانگیـخت مرا
از جام فرشته جرعه ای ریخت مرا
دید عاشـق خاکیـان و شاهد بـازم
آنی به صلیـب عشق آویـخت مـرا
****
این بـاده کجا و این قـرار من و تو
این نیست حریف حال زار من و تو
پیـش آر شـراب نـاب خیـامـی را
سامـان بدهـد مگر به کار من و تو
****
اسرار مگوی خویش او داد مرا
سُبحـانَکَ عشق، آبـرو داد مرا
از روز ازل کـه لاالاها گـفتـم
با حَـیّ علی الفلاح خو داد مرا
****
یـاری که مرا چنین پسندیـد آمد
مـا را به قـرار خویشتـن دیـد آمد
تا دید نه بت پرستـم و بت شکنم
آمـد آمـد ولـی، بـه تـردیـد آمـد
****
اي عشق گراز تو اين چنين ميگويم
بـر تـيغ صداقـت زبـان مـيپـويـم
اين كار دل است كار پيـشاني نيست
نزديـكتـرين ره تـو را مـيجـويم
****
عشق تو به حال خویش نگذاشت سری
گفتـی که: تو را چه مـاند؟ دامـان تری
تـردامنـی و شهیـد عشق تو یکی ست
از شستـن دست خویـش طـرفی نبری(۱)
****
عشق تو چگونه خیره سر کرد مرا
پیراهن عقل و دین به در کرد مرا
روز تو و عشـق، روز بهـروزان شد
اما من و عشق ، در به در کرد مرا
****
بارم ، نه چنان که پشت هر مرد کشد
رنگـم نه چنان که عـاشقی زرد کشـد
این بار گناه و رنگ زردم کفـری ست
کان کَس که به این جهـانم آورد کشد
****
ای عشق تو هم بیا بهار آمده است
با لالـه درون سبـزه زار آمـده است
شبدیـز هـزارهاست ، با یـال سپیـد
افسوس ولی که بی سوار آمده است
****
گفتـی که درخت معـرفت آنِ تو نیست
بر عهد بمان که سیب، پیمان تو نیست
مـن مانـده به عهـد خود فریبـم دادنـد
ابلیـس ز کیست؟ گر به فرمان تو نیست
****
ای عشق پری که سبز می خواستمش
آن شاخ و بری که سبز می خواستمش
دیـدی که زبـان سـرخ شان داد به باد
ماننـد سـری که سبـز می خواستـمش
****
بـا مریـم تـو چـه ها نکردنـد، کسـان
یک فاطمه بود و ظلم یک قوم خسـان
بـا آسیــه لطفشــان ز نــادانـی بــود
تا چند زمین پر است از این خرمگسان؟
****
گفتی که: هوای دیدنم داشته ای
با خـویش پـر پریدنـم داشته ای
عشق تو چنیـن بود؟ نمی دانستم
در سر سـرِ سر بریـدنم داشته ای
****
مستـم نه چنـان کـه سر ز پا بشناسم
هستـم، نه که خویش از شما بشناسم
نـامـی ست مـرا کـه در فنـا آمـده ام
بـاللـه کـه مخـواه جـز فنـا بشنـاسـم
****
از عشق تو هر زمان نهیب است مرا
از خوان تو این کرم نصیب است مرا
نـامت همـه جـا به هر زبـانی گفتم
دیـدم همـه عـالمی رقیب است مرا
****
اينجـا نه گـل و نه خار بويي ندهد
ني سبزه نه سبـزهزار بويـي نـدهد
جان بي تو درون باغ هم زندانيست
بـي روي توام بـهار بـويـي نـدهد
****
عشق تو کمـر به حال زارم بسته است
شمشیـر ز روی، بهـر کـارم بسته است
خود تـا چـه کنی درین میان با سر من
کاین خواسته ات به روزگارم بسته است
****
با خون شراب عشق عهدي بستيم
از دوزخيان به طرفه جهدي رستيم
بـا پـاكتريـن نشـان مهـرآيينـي
مـا منتـظر ظهـور مهـدي هستيم
****
ای عشـق نیـاز بود و من بـودم و او
یک کعبـه نمـاز بود و من بـودم و او
من بودم و تشنـگی و جان دادن جان
یک زمـزمِ راز بـود و مـن بـودم و او
****
عشـقت دل پر شکستـه را می خواهـد
راهـی ست که پای خسته را می خواهد
ای عقـل مـزن گوهـر خود را بر سنگ
کاین عشق دو چشم بسته را می خواهد
****
ای عشق کجاست آن که می باید و نیست
این گاه عیـان گهی نهـان در مـن کیست؟
یـا هسـت و کسـی نشــان او نشنــاسـد
تـا نیست، نعـوذ بـالله! لب واکـن چـیست
****
گفتـا: نه به دیدنت به خواب آمده ام
از میـکـده در پـی شـراب آمـده ام
گفتم: زکجا؟! دوباره، گفتا که: مپرس
یک کـوزه سؤال بی جواب آمـده ام
****
هر کس که رسید، گفت: باغی بوده ست
و خــوردن سیـب اتفــاقـی بـوده سـت
گـر گـل نکنـی تـو آب و ماهـی گیـری
در پشـت همین خـرد چراغـی بوده ست
****
بـا عشـق هـرآن کنیـم سـودا نکنیـم
فــرمــان تـو را اسیــر امــا نکنیــم
این گونه سرشت ماست، ما را چه گنه؟
جـز بر لب تیـغ دوسـت، لب وا نکنیـم
****
چرخـی بزنیم و چرخ بر هم بزنیم
با سنگ بهار شیشه ی غم شکنیم
تا زنـده کنیم رسم خوشبـاشـان را
پا بر سر نعـش های مـاتـم بزنیـم
****
عشقت سر سازگـاری اش نیست به من
جز طعنه ی بیقـراری اش نیست به من
مـا بنــده و او خــدای دلبــاختـگــان
حیرت زده ام که یاری اش نیست به من
****
صد قافله در پی ات دویدیم، بس است
صـد عـربده ناسـزا شنیدیم ، بس است
صـد بار خـدای عشـق را دیـدم و دیـد
از دست تو ما چه ها کشیدیم بس است
****
زیبـاست جهـان اگـر که زیبـا نگری
از خویش بـرون شوی و بر ما نگـری
این گونه که می رود زمان، چشم زنی
دادیـم ز دست عمر خـود ، تـا نگری
اي عشق به جان حق كه حق نيست جز او
در پشت سكوت ايـن فلـق كيسـت جـز او
هــر آمــــدهاي نشــانــــي از او دارد
سوگنـد كه رمز( من عَلَق ) نيست جـز او
****
جان سخن خداست در جان علی
خورشیـد در انتظار احسـان علـی
مـه را به جمـال نـام او نو کـردم
دیدم که گرفته سخت دامـان علی
****
Did you like this?
vote