مرگ فرهنگی صدا ندارد
by milad sadeghi
genre:
Drama
description:
گفتگو با دکتر محمدعلی الستی که در روزنامه ی اعتماد ملی تاریخ 18/9/86 منتشر شد
chapters
chapter 1:
مرگ فرهنگی صدا ندارد
مرگ فرهنگی صدا ندارد
chapter 1
—
updated 07/17/08
—
15277 characters
—
0 people liked it
گفت وگو با دكتر محمدعلي الستي، نويسنده و پژوهشگر؛ مرگ فرهنگي صدا ندارد
نويسنده: ميلاد ميرمحمدصادقي
دكتر محمدعلي الستي، پژوهشگر، نويسنده، مدير پژوهشكده مطالعات انساني و عضو هيات علمي دانشگاه آزاد اسلامي تهران است. الستي 19 سال است كه در دانشگاه ها و موسسات آموزش عالي كشور تدريس مي كند. او تاكنون دو كتاب <روابط عمومي در 14 گفتار> و <گفت وگوي راديو> را منتشر كرده و <جامعه شناسي روابط عمومي> را در دست انتشار دارد.
الستي همچنين مقاله هاي علمي، تخصصي و كاربردي بسياري در حوزه هاي مطالعات ارتباطي، جامعه پژوهي ارتباطات، تحليل رسانه ها، نشانه شناسي و روابط عمومي منتشر كرده است. اين گفت و گو به بهانه هفته كتاب و كتابخواني با ايشان صورت گرفته است كه با پوزش از تاخير در چاپ، آن را مي خوانيم.
همان طور كه مي دانيد، كتاب و كتابخواني در ايران رونق چنداني ندارد. شما اين وضع را چگونه توجيه مي كنيد؟
وضعيت كتابخواني در هر كشوري ارتباطي تنگاتنگ با وضعيت فرهنگ كتبي مردم آن كشور دارد. اساسا فرهنگ و جامعه براساس شيوه برقراري ارتباط و تبادل افكار ميان اعضاي آن جامعه شكل مي گيرد. به عنوان مثال انسان ابتدايي داراي فرهنگ شفاهي قدرتمندي بوده است. آنها شب ها دور آتش جمع مي شدند و خاطرات شكار روز را براي هم تعريف مي كردند و به رقص ها و مراسم آييني مي پرداختند. در آن جوامع، فرديت گم بود و افراد داراي هويت جمعي بودند. با اختراع الفبا شروع به نوشتن كردند و بشر وارد دوره اي جديد شد. بالطبع براي خواندن و نوشتن بايد از جمع جدا مي شد و اين امر، حس فرديت را در او ايجاد مي كرد. بعد از اختراع الفبا و آغاز كتابت، اختراع صنعت چاپ جهشي بزرگ براي انسان بود. به وسيله آن بشر مي توانست عادات كتبي در خود ايجاد كند و سرعت توليد محصولات فرهنگي را بالاببرد. به اين ترتيب انسان غربي به مرور صاحب فرهنگي كتبي شد. چندصد سال پس از اختراع ماشين چاپ توسط گوتنبرگ آلماني، بشر موفق به اختراع راديو مي شود. با اختراع راديو انسان كتبي شده. دوباره وارد كهكشان فرهنگ شفاهي شد، اما اين بار در حالي كه كتابت در او نهادينه شده بود، با رويكردي شفاهي توانست تجربه هاي تازه اي براي خود ايجاد كند.
در ايران اما وضع متفاوت بود. در حالي كه دستگاه چاپ بسيار دير وارد ايران شد، ميان آغاز به كار اولين ايستگاه راديويي جهان در لندن و تاسيس اولين ايستگاه راديويي در ايران تنها 20 سال فاصله بود. يعني به قدري چاپ دير وارد ايران شد و راديو زود كه ديگر مجالي براي كتبي شدن مردم باقي نماند. به تعبيري مردم از پاي منبر علما و وعاظ بلند شدند و پاي راديو نشستند. بنابراين مردم ما داراي فرهنگ شفاهي قدرتمندي هستند، در حالي كه عوامل ايجادكننده، تقويت كننده و تحكيم كننده فرهنگ كتابت در ايران بسيار ضعيف بوده است. بسياري از كتاب هاي منتشر شده را سراغ داريم كه سخنراني هاي ضبط شده افرادند، به همين دليل منبع و ماخذ كاملي در انتهاي اين كتاب ها نمي بينيم. بسياري از نويسندگان ما هم اصلاعادت به ماخذ و منبع نويسي ندارند و البته كسي به اين امر توجه نمي كند. وقتي شخصي بخواهد سوار اتوبوس شود، با اينكه بالاي اتوبوس تابلوي اعلام مسير را مي بيند، باز از راننده يا مردم مسير را مي پرسد. اگر پزشكي براي معالجه بيمار خود به منابع رجوع كند، بي سواد قلمداد مي شود، اما پزشكي كه به انبان حافظه متكي باشد، باسواد است. استاد دانشگاهي كه حين تدريس به يادداشت هايش نگاه كند بي سواد است و استادي كه اين كار را نكند باسواد. اينها همه نشان مي دهد كه در كشور ما نوشته هيچ اهميتي ندارد و نمي توان به آن اعتماد كرد!
شما در اين فرهنگ كتبي ضعيف نمي توانيد اميدوار باشيد كه كتاب و كتابخواني بتواند خيلي رشد داشته باشد. همانگونه كه شاهد آمار تيراژ نامطلوب كتاب هم هستيم سرانه زمان مطالعه براي مردم ما نيز اصلامطلوب نيست.
بسياري معتقدند در دهه 40 ادبيات معاصر ايران در اوج قدرت خود بوده است، چرا ادبيات حتي در آن دوره نتوانسته تغييري در فرهنگ شفاهي ايجاد كند؟
اينكه در كشور ما رابطه معقولي ميان توليد آثار فرهنگي وجود نداشته و ندارد، كاملامشخص است. چرايي آن را هم به هوش مخاطبان وا مي گذارم. پس از كودتاي 28 مرداد شاهد يك خيزش مجدد بين نويسندگان بوديم. همان طور كه بعد از 20 شهريور اين رشد ايجاد شد، اما اين امر تاثير پذيرفته از يك حوزه سياسي بود؛ تاثير پذيرفته از يك سرخوردگي سياسي در كنار يك اعتراض تلويحي و خاموش. در واقع بسياري از آثار ادبي ما در دهه 40 كاركرد حزبي و سياسي داشته اند.كاركرد منتقل كننده پيام هاي روشنفكري كه بايد از نهادهاي ديگري كه اصلاوجود نداشتند، گفته مي شد. متقابلاميان مردم عادي هم مخاطب اين آثار كم بود، چرا كه روشنفكران ما خواست هاي بنيادين مردم ما را نمايندگي نمي كردند و بسياري اوقات تحت تاثير موج روشنفكري برخاسته از غرب بودند. منظورم از غرب، هم غرب ليبرال است و هم غرب ماركسيست. ممكن بود اين روشنفكرها برخاسته از پايين ترين اقشار جامعه باشند، اما چون تراوشات ذهني شان آن اقشار را نمايندگي نمي كرد، نمي توانست مخاطب چنداني جذب كند.
اما در كنار ادبيات روشنفكري شاهد حضور ادبيات عامه پسند هم بوده ايم. آيا اين ادبيات نمي تواند به نوعي به افزايش مخاطب كمك كند؟
ما در تاريخ مان دائم دچار توليد دو دسته آثار نامطلوب بوده ايم. دسته سطحي زده اي كه با سليقه عامه سازگار است، اما گرايش به تغيير ندارد و دسته اي كه گرايش به تغيير در سرنوشت مردم دارد، اما با سليقه جامعه سازگار نيست. در مورد ادبيات عامه پسند وضع بهتري از نظر مخاطب داريم، اما اساس همين مخاطبان هم تحت تاثير فرهنگ شفاهي نمي توانند قابل قياس با كشورهاي غربي باشند. حتي ادبيات زرد ما نيز به اندازه غرب طرفدار ندارد، چون مردم عادت به چنين مطالعه اي ندارند و بيشتر جذب سينما و به خصوص تلويزيون مي شوند.
من تصور مي كنم رسالت روشنفكري در تعامل با ادبيات عامه اينجا روشن مي شود. روشنفكر بايد اصلاحي را كه مي خواهد در وضع مردم بدهد، با زبان همان مردم بيان كند. افرادي نظير مرحوم شريعتي از كساني بودند كه توانستند اين گسست را كم كنند و با مردم بيشتر سازگار شوند. اصطلاحات و عباراتي كه ايشان استفاده مي كردند، براي مردم قابل فهم بود، اما در بازتعريف اين اصطلاحات به گونه اي عمل مي كردند كه تمايل به تغيير در سرنوشت مردم در آن باشد؛ يعني از بين بردن گسست بين روشنفكر و ادبيات روشنفكري با عوام و ادبيات عامه پسند، اما نكته اي كه بسيار بر آن تاكيد دارم، اين است: متاسفانه در كشور ما روشنفكران بسياري هستند كه همان عوام گرايان در پوست روشنفكري رفته اند؛ يعني بسياري از مصاحبه ها، مقالات و مطالب تند و آتشين انقلابي شان از مقوله همان مباحث ادبيات زرد است. اين نوع روشنفكرنماها در بسياري از فواصلي كه در ادبيات كشور ايجاد مي شود به ميدان مي آيند و صحبت از افشاگري هاي سياسي اي مي كنند كه از همان نوع ادبيات زرد است. بنابراين بسياري از روشنفكران را هم نمي شود جدي گرفت، كما اينكه مي بينيم نتيجه فعاليت هاي به ظاهر روشنفكرانه شان به افزايش عملكرد عقلاني مردم ختم نمي شود و باز يك رويكرد عاطفي ديگر را در مردم دامن مي زند.
فرهنگ كتابخواني چگونه بايد در توده مردم به وجود آيد؟ وظيفه دولت، دانشگاه ها و رسانه هاي جمعي در قبال ايجاد اين فرهنگ چيست؟
اينكه ما دانشگاه ها را مسوول تغيير بدانيم، به نظر من مقداري بلندپروازي است، چرا كه دانشگاه هاي ما عملابه كارخانه هاي توليد مدرك تبديل شده اند و اساسا از پويايي علمي در هيچكدام از دانشگاه هاي كشور خبر قابل ملاحظه اي نيست. وقتي رده بندي دانشگاه هاي خاورميانه و آسيا را نگاه مي كنيد، مي بينيد حتي يك دانشگاه هم از ايران رتبه قابل قبولي نمي آورد، اما عرصه ادبيات دست نخورده تر است، چرا كه از انحصارات دانشگاهي در آن خبري نيست و شايد شايسته سالاري بهتر امكان تحقق در عرصه ادبيات دارد. بنابراين اهل قلم نبايد فراموش كنند كه اين رسالت اصلي آنهاست. دولت هم با افزايش بودجه مسائل فرهنگي و پژوهشي و مانند اينها مي تواند به ايجاد اين فرهنگ كمك كند، اما سوال من از شما اين است: آيا كارگزاران فرهنگ كشور ما افرادي فرهنگي اند يا غيرفرهنگي؟
بايد افرادي فرهنگي باشند.
يك شخص غيرفرهنگي قاعدتا به مباحث مالي بهاي بيشتري مي دهد تا مباحث فرهنگي و نظري، اما كسي كه فرهنگ مدار است بايد ارزش يك اهل قلم را كمتر از كساني كه به توليد مادي دست مي زنند، نداند. امروز وقتي به كارگزاران فرهنگي ما صورت حساب كاري مثل خريد لوله براي شوفاژ را بدهيد، به راحتي پرداخت مي كنند، اما بگوييد فلان سخنران را مي خواهيم دعوت كنيم و دستمزد آن فلان قدر است، اعتراض مي كنند! اين نشان مي دهد با اينكه اسم اينها كارگزار فرهنگي است، هيچ ارزشي براي مقوله فرهنگ قائل نيستند.هنوز هم بعضي از ناشران حق مولف را تمام و كمال پرداخت نمي كنند و توليدكننده ناب فرهنگي از مزاياي مادي توليد خود بي نصيب مي ماند. به همين دليل اولين اتفاقي كه به نظر من بايد در ايران بيفتد، اين است كه تصميم گيرندگان مسائل فرهنگي كشور، فرهنگ مدار باشند و نسبت به بيماري ها و نابهنجاري هاي فرهنگي حساس شوند. بگذاريد مثالي بزنم: اگر كسي 10 دقيقه نفس نكشد، يا چند روز آب و غذا نخورد مي ميرد، اما اگر به اين شخص غذاي فرهنگي داده نشود، مرگ او خيلي دير مشخص مي شود. مرگ فرهنگي صدا ندارد. متاسفانه متوليان امر فرهنگ در كشور ما نگران مقولات صدادارند. اگر هوا آلوده باشد يا تامين آب و غذا مشكل باشد همه اعتراض مي كنند، اما اگر در تامين خوراك فرهنگي دچار مشكل شويم، عده كمي به اين امر توجه مي كنند و بيشتر مردم حتي متوجه وجود بحران نمي شوند. اگر روزي برسد كه مسوولان سياسي و فرهنگي كشور به ارزش فرهنگ واقف شوند، حساسيت بالايي داشته باشند و آستانه تحريك آنها پايين بيايد و از طرف ديگر اهل قلم نيز رسالت خود را بيشتر دريابند و به مبارزه مقدسي كه برعهده شان است تن بدهند، مي شود اميدوار بود كه اتفاق كوچكي در اين كشور بيفتد. در غير اين صورت تصور نمي كنم اتفاقي بيفتد.
back to top
نويسنده: ميلاد ميرمحمدصادقي
دكتر محمدعلي الستي، پژوهشگر، نويسنده، مدير پژوهشكده مطالعات انساني و عضو هيات علمي دانشگاه آزاد اسلامي تهران است. الستي 19 سال است كه در دانشگاه ها و موسسات آموزش عالي كشور تدريس مي كند. او تاكنون دو كتاب <روابط عمومي در 14 گفتار> و <گفت وگوي راديو> را منتشر كرده و <جامعه شناسي روابط عمومي> را در دست انتشار دارد.
الستي همچنين مقاله هاي علمي، تخصصي و كاربردي بسياري در حوزه هاي مطالعات ارتباطي، جامعه پژوهي ارتباطات، تحليل رسانه ها، نشانه شناسي و روابط عمومي منتشر كرده است. اين گفت و گو به بهانه هفته كتاب و كتابخواني با ايشان صورت گرفته است كه با پوزش از تاخير در چاپ، آن را مي خوانيم.
همان طور كه مي دانيد، كتاب و كتابخواني در ايران رونق چنداني ندارد. شما اين وضع را چگونه توجيه مي كنيد؟
وضعيت كتابخواني در هر كشوري ارتباطي تنگاتنگ با وضعيت فرهنگ كتبي مردم آن كشور دارد. اساسا فرهنگ و جامعه براساس شيوه برقراري ارتباط و تبادل افكار ميان اعضاي آن جامعه شكل مي گيرد. به عنوان مثال انسان ابتدايي داراي فرهنگ شفاهي قدرتمندي بوده است. آنها شب ها دور آتش جمع مي شدند و خاطرات شكار روز را براي هم تعريف مي كردند و به رقص ها و مراسم آييني مي پرداختند. در آن جوامع، فرديت گم بود و افراد داراي هويت جمعي بودند. با اختراع الفبا شروع به نوشتن كردند و بشر وارد دوره اي جديد شد. بالطبع براي خواندن و نوشتن بايد از جمع جدا مي شد و اين امر، حس فرديت را در او ايجاد مي كرد. بعد از اختراع الفبا و آغاز كتابت، اختراع صنعت چاپ جهشي بزرگ براي انسان بود. به وسيله آن بشر مي توانست عادات كتبي در خود ايجاد كند و سرعت توليد محصولات فرهنگي را بالاببرد. به اين ترتيب انسان غربي به مرور صاحب فرهنگي كتبي شد. چندصد سال پس از اختراع ماشين چاپ توسط گوتنبرگ آلماني، بشر موفق به اختراع راديو مي شود. با اختراع راديو انسان كتبي شده. دوباره وارد كهكشان فرهنگ شفاهي شد، اما اين بار در حالي كه كتابت در او نهادينه شده بود، با رويكردي شفاهي توانست تجربه هاي تازه اي براي خود ايجاد كند.
در ايران اما وضع متفاوت بود. در حالي كه دستگاه چاپ بسيار دير وارد ايران شد، ميان آغاز به كار اولين ايستگاه راديويي جهان در لندن و تاسيس اولين ايستگاه راديويي در ايران تنها 20 سال فاصله بود. يعني به قدري چاپ دير وارد ايران شد و راديو زود كه ديگر مجالي براي كتبي شدن مردم باقي نماند. به تعبيري مردم از پاي منبر علما و وعاظ بلند شدند و پاي راديو نشستند. بنابراين مردم ما داراي فرهنگ شفاهي قدرتمندي هستند، در حالي كه عوامل ايجادكننده، تقويت كننده و تحكيم كننده فرهنگ كتابت در ايران بسيار ضعيف بوده است. بسياري از كتاب هاي منتشر شده را سراغ داريم كه سخنراني هاي ضبط شده افرادند، به همين دليل منبع و ماخذ كاملي در انتهاي اين كتاب ها نمي بينيم. بسياري از نويسندگان ما هم اصلاعادت به ماخذ و منبع نويسي ندارند و البته كسي به اين امر توجه نمي كند. وقتي شخصي بخواهد سوار اتوبوس شود، با اينكه بالاي اتوبوس تابلوي اعلام مسير را مي بيند، باز از راننده يا مردم مسير را مي پرسد. اگر پزشكي براي معالجه بيمار خود به منابع رجوع كند، بي سواد قلمداد مي شود، اما پزشكي كه به انبان حافظه متكي باشد، باسواد است. استاد دانشگاهي كه حين تدريس به يادداشت هايش نگاه كند بي سواد است و استادي كه اين كار را نكند باسواد. اينها همه نشان مي دهد كه در كشور ما نوشته هيچ اهميتي ندارد و نمي توان به آن اعتماد كرد!
شما در اين فرهنگ كتبي ضعيف نمي توانيد اميدوار باشيد كه كتاب و كتابخواني بتواند خيلي رشد داشته باشد. همانگونه كه شاهد آمار تيراژ نامطلوب كتاب هم هستيم سرانه زمان مطالعه براي مردم ما نيز اصلامطلوب نيست.
بسياري معتقدند در دهه 40 ادبيات معاصر ايران در اوج قدرت خود بوده است، چرا ادبيات حتي در آن دوره نتوانسته تغييري در فرهنگ شفاهي ايجاد كند؟
اينكه در كشور ما رابطه معقولي ميان توليد آثار فرهنگي وجود نداشته و ندارد، كاملامشخص است. چرايي آن را هم به هوش مخاطبان وا مي گذارم. پس از كودتاي 28 مرداد شاهد يك خيزش مجدد بين نويسندگان بوديم. همان طور كه بعد از 20 شهريور اين رشد ايجاد شد، اما اين امر تاثير پذيرفته از يك حوزه سياسي بود؛ تاثير پذيرفته از يك سرخوردگي سياسي در كنار يك اعتراض تلويحي و خاموش. در واقع بسياري از آثار ادبي ما در دهه 40 كاركرد حزبي و سياسي داشته اند.كاركرد منتقل كننده پيام هاي روشنفكري كه بايد از نهادهاي ديگري كه اصلاوجود نداشتند، گفته مي شد. متقابلاميان مردم عادي هم مخاطب اين آثار كم بود، چرا كه روشنفكران ما خواست هاي بنيادين مردم ما را نمايندگي نمي كردند و بسياري اوقات تحت تاثير موج روشنفكري برخاسته از غرب بودند. منظورم از غرب، هم غرب ليبرال است و هم غرب ماركسيست. ممكن بود اين روشنفكرها برخاسته از پايين ترين اقشار جامعه باشند، اما چون تراوشات ذهني شان آن اقشار را نمايندگي نمي كرد، نمي توانست مخاطب چنداني جذب كند.
اما در كنار ادبيات روشنفكري شاهد حضور ادبيات عامه پسند هم بوده ايم. آيا اين ادبيات نمي تواند به نوعي به افزايش مخاطب كمك كند؟
ما در تاريخ مان دائم دچار توليد دو دسته آثار نامطلوب بوده ايم. دسته سطحي زده اي كه با سليقه عامه سازگار است، اما گرايش به تغيير ندارد و دسته اي كه گرايش به تغيير در سرنوشت مردم دارد، اما با سليقه جامعه سازگار نيست. در مورد ادبيات عامه پسند وضع بهتري از نظر مخاطب داريم، اما اساس همين مخاطبان هم تحت تاثير فرهنگ شفاهي نمي توانند قابل قياس با كشورهاي غربي باشند. حتي ادبيات زرد ما نيز به اندازه غرب طرفدار ندارد، چون مردم عادت به چنين مطالعه اي ندارند و بيشتر جذب سينما و به خصوص تلويزيون مي شوند.
من تصور مي كنم رسالت روشنفكري در تعامل با ادبيات عامه اينجا روشن مي شود. روشنفكر بايد اصلاحي را كه مي خواهد در وضع مردم بدهد، با زبان همان مردم بيان كند. افرادي نظير مرحوم شريعتي از كساني بودند كه توانستند اين گسست را كم كنند و با مردم بيشتر سازگار شوند. اصطلاحات و عباراتي كه ايشان استفاده مي كردند، براي مردم قابل فهم بود، اما در بازتعريف اين اصطلاحات به گونه اي عمل مي كردند كه تمايل به تغيير در سرنوشت مردم در آن باشد؛ يعني از بين بردن گسست بين روشنفكر و ادبيات روشنفكري با عوام و ادبيات عامه پسند، اما نكته اي كه بسيار بر آن تاكيد دارم، اين است: متاسفانه در كشور ما روشنفكران بسياري هستند كه همان عوام گرايان در پوست روشنفكري رفته اند؛ يعني بسياري از مصاحبه ها، مقالات و مطالب تند و آتشين انقلابي شان از مقوله همان مباحث ادبيات زرد است. اين نوع روشنفكرنماها در بسياري از فواصلي كه در ادبيات كشور ايجاد مي شود به ميدان مي آيند و صحبت از افشاگري هاي سياسي اي مي كنند كه از همان نوع ادبيات زرد است. بنابراين بسياري از روشنفكران را هم نمي شود جدي گرفت، كما اينكه مي بينيم نتيجه فعاليت هاي به ظاهر روشنفكرانه شان به افزايش عملكرد عقلاني مردم ختم نمي شود و باز يك رويكرد عاطفي ديگر را در مردم دامن مي زند.
فرهنگ كتابخواني چگونه بايد در توده مردم به وجود آيد؟ وظيفه دولت، دانشگاه ها و رسانه هاي جمعي در قبال ايجاد اين فرهنگ چيست؟
اينكه ما دانشگاه ها را مسوول تغيير بدانيم، به نظر من مقداري بلندپروازي است، چرا كه دانشگاه هاي ما عملابه كارخانه هاي توليد مدرك تبديل شده اند و اساسا از پويايي علمي در هيچكدام از دانشگاه هاي كشور خبر قابل ملاحظه اي نيست. وقتي رده بندي دانشگاه هاي خاورميانه و آسيا را نگاه مي كنيد، مي بينيد حتي يك دانشگاه هم از ايران رتبه قابل قبولي نمي آورد، اما عرصه ادبيات دست نخورده تر است، چرا كه از انحصارات دانشگاهي در آن خبري نيست و شايد شايسته سالاري بهتر امكان تحقق در عرصه ادبيات دارد. بنابراين اهل قلم نبايد فراموش كنند كه اين رسالت اصلي آنهاست. دولت هم با افزايش بودجه مسائل فرهنگي و پژوهشي و مانند اينها مي تواند به ايجاد اين فرهنگ كمك كند، اما سوال من از شما اين است: آيا كارگزاران فرهنگ كشور ما افرادي فرهنگي اند يا غيرفرهنگي؟
بايد افرادي فرهنگي باشند.
يك شخص غيرفرهنگي قاعدتا به مباحث مالي بهاي بيشتري مي دهد تا مباحث فرهنگي و نظري، اما كسي كه فرهنگ مدار است بايد ارزش يك اهل قلم را كمتر از كساني كه به توليد مادي دست مي زنند، نداند. امروز وقتي به كارگزاران فرهنگي ما صورت حساب كاري مثل خريد لوله براي شوفاژ را بدهيد، به راحتي پرداخت مي كنند، اما بگوييد فلان سخنران را مي خواهيم دعوت كنيم و دستمزد آن فلان قدر است، اعتراض مي كنند! اين نشان مي دهد با اينكه اسم اينها كارگزار فرهنگي است، هيچ ارزشي براي مقوله فرهنگ قائل نيستند.هنوز هم بعضي از ناشران حق مولف را تمام و كمال پرداخت نمي كنند و توليدكننده ناب فرهنگي از مزاياي مادي توليد خود بي نصيب مي ماند. به همين دليل اولين اتفاقي كه به نظر من بايد در ايران بيفتد، اين است كه تصميم گيرندگان مسائل فرهنگي كشور، فرهنگ مدار باشند و نسبت به بيماري ها و نابهنجاري هاي فرهنگي حساس شوند. بگذاريد مثالي بزنم: اگر كسي 10 دقيقه نفس نكشد، يا چند روز آب و غذا نخورد مي ميرد، اما اگر به اين شخص غذاي فرهنگي داده نشود، مرگ او خيلي دير مشخص مي شود. مرگ فرهنگي صدا ندارد. متاسفانه متوليان امر فرهنگ در كشور ما نگران مقولات صدادارند. اگر هوا آلوده باشد يا تامين آب و غذا مشكل باشد همه اعتراض مي كنند، اما اگر در تامين خوراك فرهنگي دچار مشكل شويم، عده كمي به اين امر توجه مي كنند و بيشتر مردم حتي متوجه وجود بحران نمي شوند. اگر روزي برسد كه مسوولان سياسي و فرهنگي كشور به ارزش فرهنگ واقف شوند، حساسيت بالايي داشته باشند و آستانه تحريك آنها پايين بيايد و از طرف ديگر اهل قلم نيز رسالت خود را بيشتر دريابند و به مبارزه مقدسي كه برعهده شان است تن بدهند، مي شود اميدوار بود كه اتفاق كوچكي در اين كشور بيفتد. در غير اين صورت تصور نمي كنم اتفاقي بيفتد.
Did you like this?
vote