باران - باران by Katayoun
chapters
chapter 1:
باران
باران
chapter 1
—
updated Aug 07, 2008
—
1722 characters
—
3 people liked this writing
—
3 reviews of this writing
وقتی باران میبارد به چهره ی شهر که مثل ایینه می درخشد نگاه کرده ای؟دیده ای شهر چطور چشمان خواب الودش را باز می کندوزندگی را از سر می گیرد؟مردم را دیده ای؟جویبارهارادیده ای؟تا به حال قدم زدن در باران را تجربه کرده ای؟دیده ای چگونه روحت به پرواز درمی ایدوقلبت از نشاط لبریز می شود؟تا به حال قلبت را در باران شستشو داده ای؟تا به حال در یک روز بارانی از خوشحالی به هوا پریده ای؟در کوچه ها که بوی عطر کاهگل می دهد دویده ای؟کنار خیابان به وقت رفت وامد اتومبیلها که اب را به هوا میپاشند نگاه کرده ای؟به صدای ریزش باران که لطیف ترین موسیقی هاست گوش داده ای؟دستت را زیر باران گرفته ای؟
اگر ندیده ای هیچ از باران نمیدانی.ولطافت و شیرینی اش را هم درنیافته ای اما گوش کن:برای اشتی هیچ وقت دیر نیست باران دوباره می باردوتو می توانی با او اشتی کنی .میتوانی همراه با او در خیابانها بدوی بازی کنی وقلبت را شستشو دهی.
باران تو را به تماشای سرزمینهای ناشناخته خواهد بردوقلبت رااز شادی سرشار خواهد کرد.
باران تو را دوست خواهدداشت.او ایت خداست و مثل او مهربان!با باران اشتی کن...
back to top
اگر ندیده ای هیچ از باران نمیدانی.ولطافت و شیرینی اش را هم درنیافته ای اما گوش کن:برای اشتی هیچ وقت دیر نیست باران دوباره می باردوتو می توانی با او اشتی کنی .میتوانی همراه با او در خیابانها بدوی بازی کنی وقلبت را شستشو دهی.
باران تو را به تماشای سرزمینهای ناشناخته خواهد بردوقلبت رااز شادی سرشار خواهد کرد.
باران تو را دوست خواهدداشت.او ایت خداست و مثل او مهربان!با باران اشتی کن...
Did you like this?
vote
(3 people liked this writing)



