/(If there's no god) اگر خدا یی نباشد
by Mohammad Hossein Khosh Bayan
genre:
Drama
description:
An exhausted man ideates life delusively,He met a little strange child at mid-night and events went on changing his view.
chapters
chapter 1:
The Heat of The Moon.... گرمای ماه ....
chapter 2:
The last Leaf آخرین برگ
chapter 3:
The Delivered Nuts آجیل مشکل گشا
chapter 4:
Eye'sTemptations وسوسه هاي چشم
The Heat of The Moon.... گرمای ماه ....
chapter 1
—
updated 08/01/08
—
7597 characters
—
11 people liked it
—
10 reviews
فصل اول
- :چرا جلوی ماه وایستادی برو کنار ..
- بله؟
- : با تو ام ! برو کنار ...مگه نمی بینی که ماه داره منو نگاه می کنه ....!
نتوانستم خوب چهره اش را ببینم ... روی صورتش سایه افتاده بود. سایه ای که ماه از وجود من ساخته بود! ... رفتم کنار ... به خودم گفتم این وقت شب ، در این هوای مه گرفته ... این طفل اینجا چه می کند ... ؟؟؟
صورتش را چهار قد به سمت آسمان کشیده بود .. و چشمانش آرام بسته بود ... لبخند عجیبی در صورتش موج می زد و احساس رضایتی را که از اعماق وجودش تراوش می کرد هر انسانی می توانست از صورتش بخواند .!
گفتم :
چرا چشماتو بستی ؟ ماه به این قشنگی رو نمی خوای نگاه کنی ؟؟؟
گفت :
نگاه کنم؟ .. آخه چرا من نگاه کنم ..؟ ماه داره به من نگاه می کنه … !
گفتم :
آخه چطوری ماه به تو می تونه نگاه می کنه ... الان که دیگه رفته پشت ابر ...
ماه کاملا پشت ابر رفته بود .. . و هوا تاریکتر شده بود و البته خیلی سردتر. با اینکه یک پالتو پشمی تنم بود و دستهام در جیب های پالتو بود باز هم هوای سرد، بد به جانم رسوخ کرده بود .. هر نفسم و هر دمم با بخار به بیرون می آمد. نفسی سنگینی کشیدم تا بخار را بیشتر ببینم . یادش به خیر در کودکی همیشه دوست داشتم که با بخاری که از وجودم به بیرون می امد بازی کنم . چند روزی بود که هوا کمی رنگ بهاری به خودش گرفته بود . نمی دانم که چطور به ناگهان اینگونه سرد شد ... اهی کشیدم و بی اختیار کنار پسرک نشستم
با خودم گفتم:
نمی دونم این هوای لعنتی کی می خواد بغضش رو پاره کنه؟!
پسرک گفت گفت :
چرا همش غر می زنی؟! این هوا به این خوبی چرا میگی بده .. ؟ این تویی که بد شدی ! نه هوا ! نمی بینی همه از دستت ناراحتیم ؟: ماه از دستت ناراحته ... ! من از دستت ناراحتم ... حتی بهار نارنج ها هم از دستت ناراحتن از اینجا برو ... از اینجا برو
گفتم :
من کی به ماه بد و بیراه گفتم ؟
گفت :
همین الان .. توی دلت مگه نگفتی؟
گفتم :
توی دلم ؟ ....
کمی مکث کردم ... نفهمیدم پسرک در باهر چه صحبت میکند گفتم :
پسر جون توی این وقت شب ، توی این پارک ،توی این هوای تاریک مه ایی چی کار می کنی؟ پدر و مادرت کجان ؟
.....
گفت :
از اینجا برو .. من و ماه از دستت ناراحتیم بهار نارنج ها هم خیلی از دستت ناراحتن ... از اینجا برو ..
گفتم :
بهار نارنج؟ از دست من؟
گفت :
چرا هر وقت گل می دن میا ی سراغشون مگه بقیه روزهای سال دل ندارن ...بهار نارنج ها دلشون برات تنگ میشه چرا هر وقت گل میدن میای اینجا سراغشون ؟
راست می گفت .. این هفته کمی گرم بود .. تک و تک بعضی از بهار نارنج ها دوباره گل داده بودند ... و من دیوانه ی عطر بهار نارنج هستم...
به صورت پسرک نگاه کردم ... هنوز هم چشمانش بسته بود و به آسمان زل زده بود کمی اخم داشت .. و ناراحت بود .. آن هم از وجود من .. لبخند زد و گفت :
نگاه کن ماه کامل شده .... می دونستم امشب ماه کامله ...
به ماه نگاه کردم .. پسرک راست می گفت ..امشب اولین باری بود که می دیدیم ماه کاملا از پشت ابر بیرون آمده و آسمان صاف صاف بود ... گفتم :
تو که چشمات بسته است چطوری دیدی ماه رو که کامل شده ؟
بازگفت :
من به ماه نگاه نمی کنم ماه به من نگاه می کنه ...
از مهملات پسرک گیج شده بودم پسرک لباس بافتنی تیره ی کهنه تنش بود و آنقدر لباس آب رفته بود که آستین هاش یه وجب کوتاه شده بود وبه زور پایین لباسش به کمر بند پارچه ایش می رسید و برایم عجیب بود که چرا در این حالت او حرفی از سرما نمی زند !...
گفتم :
تو که چیزی نپوشیدی چطور سردت نیست ؟ چطور به این راحتی می تونی بشینی و اونم با این لباس هایی که داری؟ ...
گفت :
مهتاب گرمم می کنه ...
گفتم :
: مهتاب تو رو گرم می کنه ؟ چطوری ؟
گفت :
وقتی صورتم رو می گیرم بالا گرمای ماه رو کاملا حس می کنم ... وقتی ماه کامل بشه .... وقتی بهم بخنده ... خب! گرماش رو حس می کنم دیگه ... به خدا راس می گم ...
پسرک کلافه ام کرده بود ... نمی دانستم باید چی کار کنم سرش داد بزنم که بچه جان برو سراغ زندگیت .. یا بپرسم ببینم مادر و پدرت کجا هستند .. یا دستش را بگیرم و ببرم سراغ گشت های شب پلیس که در نزدیکی پارک کوپه ای داشتند یا اینکه پسرک را در حال خودش تنها می گذاشتم و می رفتم ... و یا ... و یا اینکه اصلا هیچ کاری نکنم ... کمی فکر کردم ... عاقلانه ترین راه پلیس بود .. پارک کاملا خالی بود و حوصله ای برای گشتن خانواده پسرک نداشتم ..
بلند شدم و خواستم دستش را بگیرم ...
پسرک شوکه شد و دو دستش را به به حالت دفاع بر روی صورتش برد ... و می لرزید می گفت : ...: تو که مهربون بودی چرا اینقدر ترسناک شدی ...
دستش را گرفتم .. تقلا می کرد ... گفت
ولم کن ... ولم کن .. کمک ..... کمک ...
داد و قال پسر اعصابم ر خورد کرد ... دو دستش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدم ....دیدم هنوز هم چشماش به بسته است ... داشت همه جا باز تاریک می شد ماه دوباره داشت به پشت ابر می رفت ...دستانش رو بیشتر کشیدم صورتش تقریبا نزدیک صورتم شده بود ..
ناکهان چشمانش رو باز کرد ... سفید بود !!! تازه فهمیدم که این پسرک همان پسرک کور گمشده است ...شوکه شدم و دستهایش را رها کردم .. ترسیدم ... خودم رو کشیدم عقب ... تا به خودم آمدم دیدم که پسرک رفته است ...
....
پایان فصل اول
Did you like this?
vote
(11 people liked it)
reviews of this writing
chapter 1 review
tourajnakhoda
said:
"
دوست عزیزم بسیار جالب بو د در یک فضای بسیار خاص بی صبرانه منتظر ادامه آن هستم
تورج ع...more "
تورج ع...more "






