quote

صمد بهرنگی > Quotes > Quotable Quote

صمد بهرنگی
“روزی روزگاری پادشاهی بود که دختری داشت. پادشاه دخترش را در پرده نگه داشته بود و دختر حتا روی آفتاب را هم ندیده بود. فقط دایه اش را می دید و بس.
یک روز داشت بازی می کرد، چیزی از دستش دررفت و شیشه ی پنجره شکست و چشم دختر به خورشید افتاد. برف تازه باریده بود و آفتاب هم بود. دختر دو پایش را کرد توی یک کفشش و به دایه اش گفت: "من آن چیز را می خواهم! باید آن را به من بدهی!"
دختر خورشید را ندیده بود و نمی دانست که چیست. دایه اش گفت: " جانم! خورشید را نمی شود گرفت." دختر دست برنداشت و آخر سر دایه مجبور شد که او را بلند کند تا از پنجره به بیرون نگاه کند، شاید دست بردارد.
دختر دید که برف باریده و روی برف هم دو تا پرنده نشسته اند و آنطرف تر دو قطره خون روی برف ریخته.
یکی از پرنده ها به دیگری گفت: "خواهر! ببین توی دنیا چیزی زیباتر از برف و خون پیدا می شود؟" دیگری جواب داد: "چرا پیدا نمی شود! محمد گل بادام از هر چیزی زیباتر است.”
صمد بهرنگی, افسانه های آذربایجان


Twitter_icon

Like

Friends Who Like This Quote


To see what your friends thought of this quote, please sign up!

All Quotes | My Quotes | Add A Quote

Play The 'Guess That Quote' Game

This Quote Is From

افسانه های آذربایجان افسانه های آذربایجان by صمد بهرنگی
287 ratings, average rating, 11 reviews
buy a copy


Browse By Tag


humor (11674)
love (10349)
inspirational (9411)
life (7964)
funny (2718)
writing (2652)
death (2342)
truth (2106)
religion (2072)
philosophy (1877)
romance (1858)
poetry (1849)
god (1758)
books (1693)
wisdom (1499)
politics (1351)
science (1266)
music (1213)
art (1208)
humour (1195)
happiness (1155)
women (1134)
reading (1126)
war (1113)
friendship (1030)
inspiration (1007)
faith (998)
kindlehighlight (976)
relationships (971)
freedom (901)

More...