Quote_tiny quotable quote

"اخاندان من از البسه‌ی سیاه وحشت داشتند
بر طناب رخت ما همیشه البسه‌ی سفید
آویخته بود
اما تو را هنگامی که با لباس سياه به خانه‌ی ما آمدی پذیرفتند
مادرم حتی به تو گیلاس‌های سرخ تعارف کرد

گفته بودی: بگذار کبوتران بخرامند
گیلاس‌های سرخ پیر شوند
اسبان سیاه در آفتاب پاییزی
سفید شوند
که خاندان من تو را بپذیرند

کبوتران سفید به خانه‌ی ما آمدند
گیلاس‌های سفید، پیر شدند
سفید شدند
اسبان سیاه سفید شدند
خاندان من یکی پس از دیگری مردند

در آستانه‌ی در
چمدان‌های فرسوده را که انبوه از
لباس‌های سیاه بود
به من سپردی و
گفتی: من مسافرم
"
احمد رضا احمدی






friends who like this quote (0)


To see what your friends thought of this quote, please sign up!

all members who like this quote (showing 0-0 of 0)

None yet!

all quotes
my quotes




browse by tag

humor (8165)
inspirational (6652)
love (4480)
life (4313)
writing (1607)
books (1247)
poetry (1188)
death (1078)
philosophy (1074)
religion (1050)
funny (995)
truth (974)
wisdom (939)
music (877)
god (819)
science (799)
reading (750)
art (721)
politics (720)
the (714)
romance (658)
friendship (638)
women (569)
inspiration (558)
happiness (543)
war (515)
fiction (499)
movie (426)
education (415)
humour (414)

More...

Or enter a tag: