<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" >
	<channel>
		<title></title>
		<copyright><![CDATA[Copyright (C) 2009 Goodreads Inc. All rights reserved.]]>
		</copyright>
		<link><![CDATA[http://www.goodreads.com/quotes/list_rss/1269065-kiyaser]]></link>
    <atom:link href="http://www.goodreads.com/quotes/list_rss/1269065-kiyaser" rel="self" type="application/rss+xml" />
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>en-US</language>
		<lastBuildDate>Sun, 12 Jul 2009 22:51:10 -0700</lastBuildDate>
		<ttl>60</ttl>
		<image>
			<title></title>
			<link><![CDATA[http://www.goodreads.com/]]></link>
			<width>144</width>
			<height>41</height>
			<url>http://www.goodreads.com/images/layout/gr_logo_144.jpg</url>
		</image>
		
		



  
	<item>
		<guid>http://www.goodreads.com/quotes/show/84904</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 22:51:10 -0700</pubDate>
		<title>
			<![CDATA[Kiyaser add a quote by حلاج]]>
		</title>
		<link>
	    <![CDATA[http://www.goodreads.com/quotes/show/84904]]>
		</link>
		<description>
	    <![CDATA["- پروردگارا ! مرا از آتش ساختی و وی را از خاک خلق کردی . چگونه ممکن است 

آتش به خاک سجده برد ! آتش ، برابر ناموسی که تو از ازل ایجاد کردی ، به آتش می 

گرودد . . . 
- به خود می بالی ؟
- من که از باقی کائنات به تو نزدیکترم ، نباید به خود ببالم ؟ افتخار اینکه به تنهایی به 

تو سجده می کنم ، از من بستان ، تا سجده اش کنم .
- اطاعتم نمی کنی ؟
- هنگامی که فرمانم دادی نهیم کردی.
- برای همیشه به عذابت دچار خواهم ساخت .
- آیا در آن صورتم نیز خواهی دید ؟
- بلی .
- باشد ، دیدار تو ، قدرت تحمل عذابم می بخشد . هرچه خواهی آن کن ." -- حلاج]]>
		</description>
	
	</item>


  
	<item>
		<guid>http://www.goodreads.com/quotes/show/67093</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 22:51:10 -0700</pubDate>
		<title>
			<![CDATA[Kiyaser add a quote by Mitsugi Saotome]]>
		</title>
		<link>
	    <![CDATA[http://www.goodreads.com/quotes/show/67093]]>
		</link>
		<description>
	    <![CDATA["If you were all alone in the universe with no one to talk to, no one with which to share the beauty of the stars, to laugh with, to touch, what would be your purpose in life? It is other life; it is love, which gives your life meaning. This is harmony. We must discover the joy of each other, the joy of challenge, the joy of growth." -- Mitsugi Saotome]]>
		</description>
	
	</item>


  
	<item>
		<guid>http://www.goodreads.com/quotes/show/10123</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 03:03:06 -0700</pubDate>
		<title>
			<![CDATA[Kiyaser add a quote by Mark Twain]]>
		</title>
		<link>
	    <![CDATA[http://www.goodreads.com/quotes/show/10123]]>
		</link>
		<description>
	    <![CDATA["Dance like no one is watching. Sing like no one is listening. Love like you've never been hurt and live like it's heaven on Earth." -- Mark Twain]]>
		</description>
	
	</item>


  
	<item>
		<guid>http://www.goodreads.com/quotes/show/72507</guid>
		<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 12:06:11 -0700</pubDate>
		<title>
			<![CDATA[Kiyaser add a quote by میلاد صادقی]]>
		</title>
		<link>
	    <![CDATA[http://www.goodreads.com/quotes/show/72507]]>
		</link>
		<description>
	    <![CDATA["بابا این لیوان خالیه...
کدوم نیمه ی پر لعنتیاااا؟" -- میلاد صادقی]]>
		</description>
	
	</item>


  
	<item>
		<guid>http://www.goodreads.com/quotes/show/2981</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 22:50:47 -0700</pubDate>
		<title>
			<![CDATA[Kiyaser add a quote by Ernest Hemingway]]>
		</title>
		<link>
	    <![CDATA[http://www.goodreads.com/quotes/show/2981]]>
		</link>
		<description>
	    <![CDATA["Happiness in intelligent people is the rarest thing I know." -- Ernest Hemingway]]>
		</description>
	
	</item>


  
	<item>
		<guid>http://www.goodreads.com/quotes/show/81757</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 22:50:35 -0700</pubDate>
		<title>
			<![CDATA[Kiyaser add a quote by سید علی صالحی]]>
		</title>
		<link>
	    <![CDATA[http://www.goodreads.com/quotes/show/81757]]>
		</link>
		<description>
	    <![CDATA["سلام! 
حال همه‌ی ما خوب است 
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور، 
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند 
با اين همه عمری اگر باقی بود 
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم 
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و 
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان! 


تا يادم نرفته است بنويسم 
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود 
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است 
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی 
ببين انعکاس تبسم رويا 
شبيه شمايل شقايق نيست! 
راستی خبرت بدهم 
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام 
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند! 
بی‌پرده بگويمت 
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد 
فردا را به فال نيک خواهم گرفت 
دارد همين لحظه 
يک فوج کبوتر سپيد 
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد 
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد 
يادت می‌آيد رفته بودی 
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟؟؟ 
نه ری‌را جان 
نامه‌ام بايد کوتاه باشد 
ساده باشد 
بی حرفی از ابهام و آينه، 
از نو برايت می‌نويسم 
حال همه‌ی ما خوب است 
اما تو باور نکن!!" -- سید علی صالحی]]>
		</description>
	
	</item>


  
	<item>
		<guid>http://www.goodreads.com/quotes/show/110334</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 22:50:17 -0700</pubDate>
		<title>
			<![CDATA[Kiyaser add a quote by از نامه‌های رومن گاری به جین سیبرگ]]>
		</title>
		<link>
	    <![CDATA[http://www.goodreads.com/quotes/show/110334]]>
		</link>
		<description>
	    <![CDATA["حالا به نتیجه‌ی دیگری رسیده‌ام، دیگر داستان نمی‌نویسم که داستان نویس بمانم؛ می‌نویسم تا تنهایی تو را برای خودم آسان کنم، ولی مگر ممکن است؟" -- از نامه‌های رومن گاری به جین سیبرگ]]>
		</description>
	
	</item>


  
	<item>
		<guid>http://www.goodreads.com/quotes/show/59282</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 22:51:22 -0700</pubDate>
		<title>
			<![CDATA[Kiyaser add a quote by احمد رضا احمدی ]]>
		</title>
		<link>
	    <![CDATA[http://www.goodreads.com/quotes/show/59282]]>
		</link>
		<description>
	    <![CDATA[" حقیقت دارد 
 تو را دوست دارم
 در این باران
 می‌خواستم تو 
 در انتهای خیابان نشسته 
باشی
 من عبور کنم 
 سلام کنم 
لبخند تو را در باران 
 می‌خواستم 

 می‌خواهم 
 تمام لغاتی را که می‌دانم برای تو
 به دریا بریزم 
دوباره متولد شوم 
 دنیا را ببینم 
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم 
دوباره در آینه نگاه کنم 
ندانم پیراهن دارم 
کلمات دیروز را 
 امروز نگویم 
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم 
 تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم 
لغات را شستشو دهم 
آنقدر بمیرم 
 تا زنده شوم
" -- احمد رضا احمدی ]]>
		</description>
	
	</item>


  
	<item>
		<guid>http://www.goodreads.com/quotes/show/164356</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Jul 2009 03:12:20 -0700</pubDate>
		<title>
			<![CDATA[Kiyaser add a quote by سید علی صالحی / Ali Salehi]]>
		</title>
		<link>
	    <![CDATA[http://www.goodreads.com/quotes/show/164356]]>
		</link>
		<description>
	    <![CDATA["تلخ منم،

همچون چای سرد

که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی و ننوشیده باشی.

تلخ منم؛

چای یخ

که هیچکس ندارد هوسش را
" -- سید علی صالحی / Ali Salehi]]>
		</description>
	
	</item>


  
	<item>
		<guid>http://www.goodreads.com/quotes/show/190248</guid>
		<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 02:31:19 -0700</pubDate>
		<title>
			<![CDATA[Kiyaser add a quote by Virginia Woolf]]>
		</title>
		<link>
	    <![CDATA[http://www.goodreads.com/quotes/show/190248]]>
		</link>
		<description>
	    <![CDATA["Still, the sun was hot. Still, one got over things. Still, life had a way of adding day to day" -- Virginia Woolf]]>
		</description>
	
	</item>


  
	<item>
		<guid>http://www.goodreads.com/quotes/show/193263</guid>
		<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 02:39:00 -0700</pubDate>
		<title>
			<![CDATA[Kiyaser add a quote by خورخه لوییس بورخس]]>
		</title>
		<link>
	    <![CDATA[http://www.goodreads.com/quotes/show/193263]]>
		</link>
		<description>
	    <![CDATA["خواب دیدم که روی کف زمین زندانم یک دانه شن است. بی‌تفاوت، دوباره خوابیدم و خواب دیدم که بیدار شده‌ام و دو دانه شن هست. دوباره خوابیدم و خواب دیدم که دانه‌های شن سه تا هستند. زیاد شدند تا اینکه زندان را پر کردند و من زیر این نیم‌کره‌ی شنی میمردم. فهمیدم که دارم خواب میبینم و با کوشش فراوان بیدار شدم. بیدار شدنم بیهوده بود: شن خفه‌ام میکرد. کسی بمن گفت: تو در هوشیاری بیدار نشدی؛ بلکه در خوابِ قبلی بیدار شدی. این خواب در درون یک خواب دیگر است و همینطور تا بینهایت؛ که تعداد دانه‌های شن است. راهی که تو باید بازگردی بی‌پایان است. پیش از آنکه واقعاً بیدار شوی، خواهی مرد 
. 
حس کردم که از دست رفته‌ام. شن دهانم را خرد میکرد، ولی فریاد زدم: شنی که در خواب دیده شده است، نمیتواند مرا بکشد و خوابی نیست که در خواب دیگر باشد. یک پرتو نور بیدارم کرد. در ظلمت بالایی یک دایره‌ی نور شکل گرفته بود. دستها و چهره‌ی زندانبان، قرقره، سیم، گوشت و کوزه‌ها را دیدم 
. 
انسان، کم‌کم با شکل سرنوشتش همانند میشود؛ انسان بمرور زمان شرایط خودش میوشد. من بیش از اینکه کاشف رمز یا انتقامجو باشم، بیش از اینکه کاهن خدا باشم، خودم زندانی بودم. از هزارتوی خستگی‌ناپذیر رؤیاها، به زندان سخت همچون خانه‌ی خودم بازگشتم. رطوبتش را دعا کردم؛ ببرش را دعا کردم؛ پنجره‌ی زیرزمینی‌اش را دعا کردم؛ بدن پیر دردآلودم را دعا کردم؛ تاریکی سنگ را دعا کردم 
. 
" -- خورخه لوییس بورخس]]>
		</description>
	
	</item>


	</channel>
</rss>
