-
"باور نمي كنم
هرگز باور نمي كنم كه سال هاي سال
همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.
يك كاري خواهد شد.زيستن مشكل شده است.
و لحظات چنان به سختي و سنگيني بر من گام مي نهند و
دير مي گذرند كه احساس مي كنم خفه مي شوم
هيچ نمي دانم چرا؟
اما مي دانم كس ديگري به درون من پا گذاشته است.
و اوست كه مرا چنان بي طاقت كرده است.
احساس مي كنم ديگر نمي توانم در خود بگنجم و در خود بيارامم.
از بودن خويش بزرگ تر شده ام و اين جامه بر تن من تنگي مي كند.
اين كفش تنگ و بي تابي فرار!
عشق ان سفر بزرگ!
چه خيال انگيز و جان بخش است
ايجا نبودن
دكتر شريعتي
"
—
باور نمي كنم
-
"روزي اگر سراغ من امد به او بگو:
من مي شناختم او را
نام تو را هميشه به لب داشت
حتي در حال احتضار
ان دلشكسته عاشق بي نام و بي نشان
روزي اگر سراغ من امد به او بگو:
هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود
و گفتگو نمي كرد
جز با درخت سرو
در باغ كوچك همسايه
شب ها به كارگاه خيال خويش
تصويري از بلندي اندام مي كشيد
و در تصورش
تصوير تو بلند ترين سرو باغ را
تحقير كرده بود.
روزي اگر سراغ من امد به او بگو:
او پاك زيست
پاكتر از چشمه هاي نور
همچون زلال اشك
يا چون زلال قطره ي باران به نو بهار
ان كوه استقامت
ان كوه استوار
وقتي به ياد تو بود
مي گريست
روزي اگر سراغ من امد به او بگو:
او ارزوي ديدن رويت را
حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت
اما براي ديدن تو چشم خويش را
ان در سرشگ غوطه ور
ان چشم پاك را
پنداشت كه الوده است و لايق ديدار نيست
روزي اگر سراغ من امد به او بگو:
ان لحظه اي كه ديده براي هميشه بست
ان نام خوب بر لب لرزان داشت
شايد
روزي اگر.....
چه؟
او؟
نه
اه......
نمي ايد
حميد مصدق."
—
روزي اگر.....
-
"با همه بی سر و سامانیم
باز بدنبال پریشانیم
طاقت فر سودگیم هیچ نیست
در پی ویران شدن آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانیم
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانیم
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشا نیم
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه یک صحبت طولانی ام
ها.... به کجا می کشیم - خوب من؟
ها...ـ نکشانی به پشیمانی ام
"
—
محمد بهمنی
-
"آه!كه چقدر فاصله ي ما دور است
فكر مي كنم هيچ وقت نرسي
و من در كنار اين دنيا تنها بمانم
و تو هميشه منظره ي من باشي
و در پيش چشم هاي من,
در سينه ي چشم انداز من
قبله ي نگاه من
و هيچ وقت نه در كنار چشم هاي من
هيچ وقت
در اين زاويه همواره تنها خواهم بود بي تو
تو را خواهم ديد
و ان گاه چه بگويم
به يك نابينا,يك بيگانه,يك دوردست
كه چه ها مي بينم؟
دكتر شريعتي
و اين شعر شرح وصف حال من است
"
—
فاصله
-
"هر لحظه حرفي در ما زاده مي شود
هر لحظه دردي سر بر مي دارد
و هر لحظه نيازي
از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش ميكند
اين ها بر سينه مي ريزند و راه فراري نمي يابند
مگر اين قفس استخواني,
گنجايشش چه اندازه است؟
دكتر شريعتي"
—
قفس كوچك
-
"بهترين دوست انسان,انسان است نه كتاب
كتاب ها تا ان حد كه رسم دوستي و انسانيت بياموزند معتبرند
نه تا ان حد كه مثل دريايي مرده از كلمات مرده تو را در خود غرق كنند و فرو ببرند
تو در كوچه انسان خواهي شد
نه در لابلاي كتاب ها
نادر ابراهيمي"
—
بهترين دوست
-
"و به يادآور كه زندگي من باد است
و چشمانم ديگر نيكويي را نخواهد ديد
چشم كسي كه مرا مي بيند ديگر به من نخواهد نگريست
و چشمانت براي من نگاه خواهد كرد و من نخواهم بود
فروغ فرخزاد"
—
به يادآور
-
"كدامين خاطره ات اين چنين صدايت زد؟
كه نارفيقانه باربستي
چه خواب خوبي بود
اگر به گاه بيداري
كنار من بودي
كدام خاطره ات اين چنين صدايت زد؟
حميد مصدق"
—
خاطره
-
"من تمنا كردم
كه تو با من باشي
تو به من گفتي
هرگز,هرگز
پاسخي سخت و درشت
و مرا غصه ي اين هرگز كشت
حميد مصدق"
—
هرگز
-
"اگر تو باز نگردي
اميد آمدنت را به گور خواهم برد
و كس نمي داند
كه در فراق تو ديگر
چگونه خواهم زيست
چگونه خواهم مرد"
—
حمید مصدق / Hamid Mosadegh
-
"خدايا
آتش مقدس شك را
آن چنان در من بيفروز
تا همه ي يقين هايي را كه در من نقش بسته كرده اند را بسوزد.
و آن گاه از پس توده ي اين خاكستر
لبخند مهراوه بر لب هاي صبح يقيني
شسته از هر غبار,طلوع كند.
خدايا,
به هر كه دوست مي داري بياموز
كه عشق از زندگي كردن بهتر است,
و به هر كه دوست تر مي داري,بچشان
كه دوست داشتن از عشق برتر!
خدايا,
به من زيستني عطا كن,
كه در لحظه ي مرگ,
بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است
حسرت نخورم.
و مردني عطا كن
كه بر بيهودگي اش سو گوار نباشم.
بگذار تا آن را من,خود انتخاب كنم
اما آن چنان كه تو دوست داري.
چگونه زيستن را تو به من بياموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت!
دكتر شريعتي"
—
نيايش
-
"عشق عشق مي آفريند
عشق زندگي مي بخشد
زندگي رنج به همراه دارد
رنج دلشوره مي آفريند
دلشوره جرات مي بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد اميد مي آفريند
اميد زندگي مي بجشد و زندگي عشق مي آفريند
عشق عشق مي آفريند
احمد شاملو"
—
عشق
-
"در خواب هاي من
هر لحظه جلوه ي پريزادي مي يابي
و در برابر پنجره ي زندگي من
در سينه ي آسمان افراشته ي خيال من
در دوردست هاي افق كبود من
و در دامان آفتاب بلند دوست داشتن
هر دم شكوه آريايي مي گيري و طلوع اهورايي"
—
دفتر هاي سبز-دكتر علي شريعتي
-
" "من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را در باد
نفس پاک شقايق را در دامن صبح
همه را مي بينم
مي شنوم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم"
—
i dont know!
-
"نه آدمم,نه گنجشك
اتفاقي كوچكم
هر بار كه مي افتم
دو تكه مي شوم
نيمي را باد مي برد
نيمي را مردي كه نمي شناسم
"
—
اتفاق
-
"بيتوته ي كوتاهي است جهان
در فاصله ي گناه و دوزخ
خورشيد
هم چون دشنامي بر مي آيد
و روز
شرم ساري جبران ناپذيري است
آه
پيش از آنكه در اشك غرقه شوم
چيزي بگوي
درخت
جهل معصيت بار نياكان است
و نسيم
وسوسه اي ست نابه كار
مهتاب پاييزي
كفري است كه جهان را مي آلايد
چيزي بگوي
پيش از آنكه در اشك غرقه شوم
چيزي بگوي
هر دريچه ي نغز
بر چشم انداز عقوبتي مي گشايد
عشق
رطوبت چندش انگيز پلشتي است
و آسمان
سرپناهي
تا به خاك بنشيني و
بر سرنوشت خويش
گريه سازي
آه
پيش از آنكه در اشك غرقه شوم چيزي بگوي
هرچه باشد
چشمه ها
از تابوت مي جوشند
و سوگ واران ژوليده آبروي جهان اند
عصمت به آينه مفروش
كه فاجران نيازمند تران اند
خامش منشين
خدا را
پيش از آنكه در اشك غرقه شوم
از عشق چيزي بگوي
احمد شاملو"
—
عاشقانه
-
"با باغ زيسته ام
هم چنان با پاييز هراس انگيز نگاهت
وقتي كه لب هاي شكسته ي تو را من دوست مي دارم
هيچ كس هيچ كسي را دوست نمي دارد
وقتي كه دست هاي پر سوال تو را من دوست مي دارم
هيچ كس هيچ چيزي را دوست نمي دارد
تمام شب را قدم زده ام
با گنبدها و مناره ها
و بيش از نگاه درختان خسته ام
گيسوانم را به باد مي آويزم
هزار پروانه
هزار آواز نذر امام زاده هاي تنهايي مي كنم
و چشم هاي تو در قاب پلك مي زند
پلك مي زند
دستم را تا ريشه در خاك فرو ميبرم
و جانم را سيراب مي كنم
من حشراتي را كه در شعاع چراغ زندگي مي كنند
باور نمي كنم
فاصله تنها يك شباهت است
و عشق
هميشه اشتباهي است
وقتي كه ذات نجابت در چشم هاي تو ميگريد"
—
عشق
-
"در دو روز عمر كوته سخت جاني كرده ام
با همه نامهربانان مهرباني كرده ام
همدلي هم آشياني هم زباني كرده ام
بعد از اين بر چرخ بازيگر اميدم نيست
آن سر انجامي كه بخشايد نويدم نيست نيست
هديه از ايام جز موي سپيدم نيست نيست
من نه هرگز شكوه اي از روزگاران كرده ام
نه شكايت از دورنگي هاي ياران كرده ام
مهر غصه بر لبانم
مي فشارد استخوانم
................................
مهرباني كيميا شد
مردمي ديريست مرده
سرفرازي را چه داند
سربزيري سر سپرده
................................
مي روم دلمردگي ها را ز سر بيرون كنم
گر فلك با من نسازد چرخ را وارون كنم
بر كلام ناهماهنگ جدايي خط كشم
بر سرود آفرينش نغمه اي موزون كنم"
—
............................
-
"با تو بودم اي پري روزي كه عقل از من گريخت
گر تو هم از من گريزي واي بر احوال من
روزگار اين سان كه خواهد بي كس و تنها مرا
سايه هم ترسم نيايد ديگر از دنبال من
قمري بي آشيانم بر لب بام وفا
دانه و آبم ندادي مشكن آخر بال من"
—
"شهريار"
-
"چو بستي در به روي من به كوي صبر رو كردم
چو درمانم نبخشيدي به درد خويش خو كردم
چرا رو در تو آرم من كه خود را گم كرده ام در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جست و جو كردم
خيالت ساده دل تر بود و با ما از تو يك روتر
من اين ها هر دو با آيينه ي دل روبرو كردم
صفايي بود ديشب با خيالت خلوت ما را
ولي من باز هم پنهاني تو را هم آرزو كردم
تو با اغيار پيش چشم من مي در سبو كردي
من از بيم شماتت گريه پنهان در گلو كردم
از اين پس شهريارا ما و از مردم گسستن ها
كه من پيوند خاطر با غزالي مشك مو كردم"
—
"شهريار"
-
"سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟؟؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!!"
—
سید علی صالحی / Seyed Ali Salehi
-
"چرا بهیاد نمیآورم؟
همیشهی بودن، با هم بودن نیست
چرا بهیاد نمیآورم؟
از هرچه تو را به یاد من میآورد، نامی نیست
باران میآمد، گفتی بیا به کوه برویم
"
—
سید علی صالحی / Seyed Ali Salehi
-
"سنگین از نگفتنم
بگوی
در خانه شما
چراغ زمزمه یعنی چه؟
"
—
سید علی صالحی / Seyed Ali Salehi
-
"خدایا
بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم
هرکجا آزادگی هست ببخشایم
وهر کجا غم هست شادی نثار کنم
الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم
بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم
و در بخشیدن است که بخشیده می شویم
"
—
دکتر شریعتی
-
"هيچ اتفاق خاصي رخ نداده است
فقط شبي ناگهان دريافتم,دريافتم
گفتمش انگار مي شناسمت
گفتمش بيا در ايوان خاطره سيگاري بگيرانيم
گمفتمش برايت چاي كمرنگي آورده ام.
داشت نگاهم مي كرد
جوري غريب شبيه ري را بود
آمد و آهسته از پي چيزي رو به درگاه دريا نشست
بعد ستاره ي گمنامي را نشانم داد
بالاي باغ آسمان خبرهايي بود
ملائكي آشنا آمده بودند...بال ايوان آينه
يك دفتر سفيد و دو سه قلم ني از خواب حافظ آورده بودند
گفتند :بنويس
گفتم:سواد علاقه ندارم
گفتند:بنويس
نوشتم آرامش,نوشتم علاقه,نوشتم آدمي
بعد خداوند از خواب آسمان آوازم داد:كلمه,كلمه,كلمه الكتاب
ديدي چه ساده شاعر شدم ري را !"
—
قرار بر اشاره ي او بود
-
"اگر اين رود بداند
كه من چقدر بي چراغ
از چم و خم اين شب گذاشته ام
به خدا عصباني مي شود
مي رود ماه را از آسمان مي چيند.
اگر اين ماه بداند
كه من چقدر بي آسمان و ستاره زيسته ام
يعني زندگي كرده ام
اگر اين پرستو بداند
كه من چقدر تو را دوست دارم
به خدا زمين از رفتن اين همه دايره باز ...باز مي ماند.
چه دير آمدي حالاي صد هزار ساله ي من
من اين نيستم كه بوده ام
او كه من بود آن همه سال
رفته زير سايه ي آن بيد بي نشان مرده است"
—
اگر
-
"چقدر گفتم حال همه ي ما خوب است و باز
تو حتي باورت نشد !
خب راست اش را بخواهي
آن روز باد مي آمد
من هم دروغ گفته بودم به آسمان
يعني گفته بودم خوبيم,حالمان خوب است
اما تو عاقل تر از آني كه باورت شود !
حالا ديدي تا تنفس گرم ستاره
چند بوسه بدهكار دنيا بوديم؟
با توام !
يك وقت نروي به پروانه ي نازنين
از آوازهاي پاييزي چيزي بگويي
به خدا من زنده ام هنوز
من تا هفت مرگ و
هفت كفن از خواب اين جهان
نخواهم رفت !
مگر مت چقدر بدهكار اين لحظه ايم؟
گريه نكن عزيزم
باباي غمگين تو
تا باز آمدن آن پرستوي خسته
به خواب نخواهد رفت."
—
سرقت يك سطر ساده از نامه هاي خودم
-
"من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
و قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آيا آسمان هر كجا همين رنگ است؟
اخوان ثالث"
—
.
-
"حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
میخواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
میخواستم
میخواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم "
—
احمد رضا احمدی / Ahmad Reza Ahmadi
-
"شتاب مکن
که ابر بر خانهات ببارد
و عشق
در تکهای نان گم شود
هرگز نتوان
آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
سقوط میکند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات نارس را
به عابران تعارف میکند
آدمی را توانایی
عشق نیست
در عشق میشکند و میمیرد "
—
احمد رضا احمدی / Ahmad Reza Ahmadi
-
"
آن كس ميتواند از عشق سخن بگويد
كه قوس و قزح را
يكبار هم شده
معني كرده باشد
اكنون كسي را
در روشنايي پس از باران
از دار فرود ميآرند
هزار پله به دريا ماندهست
كه من از عمر خود چنين ميگويم
فقط ميخواستيم ميان گندمزارها بدويم
حرف بزنيم و عاشق باشيم
اما گمشدن دلهامان را حدس زدند و اكنون
در انتهاي كوچهي انبوه از لاله عباسي
كسي را از دار فرود ميآرند
"
—
احمد رضا احمدی / Ahmad Reza Ahmadi
(
همهی آن سالها)
-
"مرا
تو
بی سببی
نيستی.
به راستی
صلت کدام قصيده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دريچه ی تاريک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازيا که تو آغازمی کنی!"
—
احمد شاملو / Ahmad Shamlou
(
ابراهیم در آتش)
-
"مرگ را ديدهام من.
در ديدار غمناك،
من مرگ را به دست
سودهام.
من مرگ را زيستهام
با آوازي غمناك
غمناك
و به عمري سخت دراز و سخت فرساينده
"
—
احمد شاملو / Ahmad Shamlou
-
"بالاخره یک شب
همه چیز باید مشخص شود
یا من خودم را میکشم
یا خودم من را
"
—
لیلا نوحی
-
"خوشا به حال لك لكا كه خوابشون " واو" نداره
خوشا به حال لك لكا كه عشقشون " قاف " نداره
خوشا به حال لك لكا كه مرگشون " گاف " نداره
خوشا به حال لك لكا كه لك لكند"
—
قاف
-
"شتاب مکن
که ابر بر خانه ات ببارد
و عشق
در تکه ای نان گم شود
هرگز نتوان
آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
سقوط می کند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند
آدمی را توانایی
عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد
"احمدرضا احمدي""
—
...
-
"از دور حرکت می کنیم
تا به نزدیک تو برسیم
تو اگر مانده باشی
تو اگر در خانه باشی
من فقط به خانه تو آمدم
تا بگویم
آواز را شنیدم
تمام راه
از تو می خواستم
مرا باور کنی
که ساده هستم
تو رفته بودی
کنون گفتم
که تو هستی
تو اگر نبودی
نمی دانستم
که می توانم
باران را در غیبت تو
دوست بدارم
"احمدرضا احمدي""
—
...
-
"در کمین اندوه هستم
,بانو
مرا دریاب
,به خانه ببر
,گلی را فراموش کرده ام
,که بر چهره ام نمی تابید
زخم های من دهان گشوده اند
,همه ی روزگار پر، از ,
,اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره دریاب
,در این خانه
جای سخن نیست
زبان بستم
عمری گذشت
,مرا از این خانه
به باغ ببر
,سرنوشت من
,به بدگمانی
,به خوناب دل
خاموشی لب
,اشک های من بسته
,بر صورت من است
,هیچکس یورش دل را
در خانه ندید
,بانو
من به خانه آمدم
و دیدم
,که عشق چگونه
,فرو می ریزد
و قلب در اوج
رها می شود
,و بر کف باغچه می ریزد
,بانو مرا دریاب
ما شب چراغ نبودیم
ما در شب باختیم
"احمدرضا احمدي""
—
...
-
"چه خیال انگیز و جان بخش است، "اینجا نبودن" !"
—
دکتر علی شریعتی / Ali Shariati
-
"کوری را بخاطر آرامش تحمل مکن"
—
دکتر علی شریعتی / Ali Shariati
-
"خدایا!
در تمامی عمرم، به ابتذال لحظه ای گرفتارم مکن که، به موجوداتی برخورم که در تمامی عمر، لحظه ای را در ترجیح "عظمت"، "عصیان"، و "رنج"، بر "خوشبختی"، "آرامش" و "لذت"، اندکی تردید کردهاند."
—
دکتر علی شریعتی / Ali Shariati
-
"در عجبم از مردمانی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسین می گریند که
آزادانه زیست
"
—
دکتر علی شریعتی / Ali Shariati
-
"و مگر معنای تجربه، همیشه داشتن تجربه ی بد نیست؟
نیچه - فراسوی نیک و بد"
—
نیچه
-
"هرچه قضاوت دیگران درباره من سخت بوده باشد نمیدانند که من بیشتر خودم را سخت قضاوت کرده ام"
—
صادق هدایت / Sadegh Hedayat
-
"اگر زندگانی سپری نمی شد چقدر تلخ و ترسناک بود."
—
صادق هدایت / Sadegh Hedayat