Quote_tiny naghmeh's quotes

(showing 1-13 of 13)
sort by

  • "مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

    قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

    لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

    لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

    قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

    عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

    مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

    حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند

    تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

    اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان
    "
    — naghmeh


  • "عیسی گفت : " عشق بورزید..."
    گرد او آمدند و سخنانش را زیبا یافتند...
    با خود اندیشیدند بهتر است به همگان این سخن را انتقال دهند...
    با خود اندیشیدند هر کس عشق ورزیدن نداند باید به او بیاموزند...
    با خود اندیشیدند هر که عشق نورزد بد است و باید به هلاکت برسانندش...
    با خود اندیشیدند...
    اما عشق نورزیدند...
    عیسی فریاد زد : " گفتم عشق بورزید..." ... ناله سر داد و فغان کرد...
    اما...ا"
    — عشق


  • "وقتی اتفاقی برایتان می افتد، چه خوب و چه بد،
    به معنایش فكر كنید. در پشت اتفاقات زندگی
    منظوری نهفته است، كه به شما یاد می دهد
    چه طور بیشتر بخندید و سخت گریه نكنید.ا"
    — بسیار آموزنده


  • "ما ز بالائیم و بالا می رویم
    ما زدریائیم و دریا میرویم
    ما از آنجا و از اینجا نیستیم
    ما ز بی جائیم و بی جا می رویم
    كشتی نوحیم در طوفان روح
    لاجرم بی دست و بی پا می رویم
    همچو موج از خودبرآوردیم سر
    باز هم در خود تماشا می زدیم
    اختر ما نیست در دورقمر
    لاجرم فوق ثریا می رویم



    ما ز بالائیم و بالا می رویم"
    مولوی


  • "ول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
    و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
    و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
    و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
    آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
    بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
    برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
    از جمله دوستان بد و ناپایدار،
    برخی نادوست، و برخی دوستدار
    که دستکم یکی در میانشان
    بی‌تردید مورد اعتمادت باشد .
    و چون زندگی بدین گونه است،
    برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
    نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
    تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
    که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
    تا که زیاده به خودت غرّه نشوی .
    و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
    نه خیلی غیرضروری،
    تا در لحظات سخت
    وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
    همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد .
    همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
    نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
    چون این کارِ ساده‌ای است،
    بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
    و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی .
    و امیدوام اگر جوان هستی
    خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
    و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
    و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
    چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
    و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند .
    امیدوارم سگی را نوازش کنی
    به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
    وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد .
    چرا که به این طریق
    احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان .
    امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
    هرچند خُرد بوده باشد
    و با روئیدنش همراه شوی
    تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد .
    بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
    زیرا در عمل به آن نیازمندی
    و برای اینکه سالی یک بار
    پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: "این مالِ من است"
    فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است !
    و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
    و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
    که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
    باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید .
    اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
    .دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم "
    — آرزو


  • "مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .
    در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد .
    در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد می تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
    چند روز بعد ابلیس به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت :
    این كار شما است !
    پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده ،از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می كند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند...هم را در آغوش می كشند و می بوسند.دوزخ جای این كارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید !!
    وقتی با ارامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت : با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند
    "
    — عشق


  • "پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.
    پسر بچه پرسید: «یک بستنی میوه ای چند است؟»

    پیشخدمت پاسخ داد: «٥٠ سنت»
    پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید: «یک بستنی ساده چند است؟»
    در همین حال، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: «۳۵ سنت»
    پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت: «لطفا یک بستنی ساده»
    پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.
    پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.
    وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، دو سکه پنج سنتی و پنج سکه یک سنتی گذاشته بود. برای انعام پیشخدمت.ا"
    — به اين ميگن سخاوت


  • "« يک اتفاق ساده »

    هميشه انتظار يک چيز فوق‌العاده را می‌کشيد. نمی‌دانست كى اتفاق خواهد افتاد، نمی‌دانست چگونه آن را خواهد يافت، و حتا نمی‌دانست چه است. تنها منتظر بود.
    هميشه فكر می‌کرد روزى زندگى گمشده‌اش را به او خواهد بخشيد. نمی‌دانست گمشده‌اش چيست، تنها می‌دانست چيزى كم دارد، می‌دانست منتظر است. می‌دانست وقتى گمشده‌اش را بيابد، اتفاقى خارق‌العاده رخ داده است.
    هر روز از خواب بلند می‌شد، كار می‌كرد، غذا می‌خورد و می‌خوابيد. هر روز تلويزيون تماشا می‌كرد، با تلفن حرف می‌زد و شب قبل از خواب هنگامى كه دندان‌هايش را مسواک می‌زد، در آينه به صورتش نگاه می‌كرد و فكر می‌كرد كه يک روز ديگر را هم به انتظار سپرى كرده است.
    يک‌بار موقع نهار عاشق شد، هنگام شام عشقش را در آغوش گرفت و ساعت نه شب ازدواج كرد. ساعت دو بعد از ظهر از سر كار به سرعت به بيمارستان رفت تا كودكش را ببيند كه بند نافش را می‌برند. شب وقتى بچه‌هايش با هم سر تلويزيون دعوا می‌كردند، يادش آمد كه هنوز منتظر است. پس چرا آن گمشده را نمی‌يافت؟
    به عصايش تكيه داده بود، منتظر يک اتفاق خارق العاده. بعد مرد و رويش خاک ريختند..."
    — جی.دی.سلینجر


  • "باور نمي كنم
    هرگز باور نمي كنم كه سال هاي سال
    همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.
    يك كاري خواهد شد.زيستن مشكل شده است.
    و لحظات چنان به سختي و سنگيني بر من گام مي نهند و
    دير مي گذرند كه احساس مي كنم خفه مي شوم
    هيچ نمي دانم چرا؟
    اما مي دانم كس ديگري به درون من پا گذاشته است.
    و اوست كه مرا چنان بي طاقت كرده است.
    احساس مي كنم ديگر نمي توانم در خود بگنجم و در خود بيارامم.
    از بودن خويش بزرگ تر شده ام و اين جامه بر تن من تنگي مي كند.
    اين كفش تنگ و بي تابي فرار!
    عشق ان سفر بزرگ!
    چه خيال انگيز و جان بخش است
    ايجا نبودن

    دكتر شريعتي



    "
    — باور نمي كنم


  • "یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،
    تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
    او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
    در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.
    وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت
    برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
    پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
    ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد.
    اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.
    وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب
    چکار خواهد کرد؟»
    مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
    این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!
    او حسابی عصبانی شده بود.
    در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست،
    چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام
    شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا
    عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست،
    باز نشده و دست نخورده!
    خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده
    بود را داخل ساکش گذاشته بود.
    آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...ا "
    — زن و بیسکوئیت..


  • "یه روزی یه دختر و پسر همدیگرو خیلی دوست داشتن جوری که یکی حاضر بود به چشش خار بره ولی به دست اون یکی نره ولی یه مسئله ی مهمی که وجود داشت این بود که دختر قصمون نا بینا بود.
    دختره همیشه به پسره می گفت من تو رو خیلی دوست دارم ما رو جز مرگ چیزی نمی تونه از هم جدا کنه بهت قول میدم تا آخر زندگیم با تو میمونم ولی ای کاش چشم داشتم و میتونستم تو رو ببینم اون وقت دوست داشتن واقعی رو بهت نشون میدادم.
    پسر عاشق قصمون خیلی واسه دختره ناراحت بود هر روز خودشو به این ور و اون ور میزد که یه کاری واسه عشقش انجام بده
    خلاصه روزی پسره با خوشحالی میاد پیش دختره و میگه کسی رو پیدا کرده که حاضر شده چشماشو به تو اهدا کنه وقتی دختره اینو میشنوه خیلی خوشحال میشه میپره بغل پسره و بهش میگه خیلی دوست دارم و ...
    بالاخره روز عمل میرسه و دختره صاحب چشم میشه وقتی که چشماشو باز میکنه میبینه که وای پسره هم کور بوده از این موضوع خیلی ناراحت میشه و بغلش میکنه و حرفای همیشگیشو بهش میگه.
    بعد یه مدت دختره میبینه که این زندگی رو نمیتونه تحمل کنه و به پسره بر میگرده میگه من با تو نمی تونم زندگی کنم تو کوری و فقط واسه من دردسر داری من میرم پی زندگی خودم مطمئنم که از تو بهترش گیرم میاد.
    دختره میذاره میره قبل از اینکه از خونه بره بیرون پسره بر میگرده میگه داری میری به سلامت امیدوارم خوشبخت شی ولی ازت یه خواهشی دارم مواظب چشمای من باش"
    — مواظب چشمای من باش


  • "بدین وسیله من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم و مسؤولیت‏های یک کودک 8 ساله را قبول میکنم.
    میخواهم یک ساندویچ‏فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران 5 ستاره است.
    میخواهم فکر کنم که شکلات از پول بهتر است، چون میتوانم آنرا بخورم!
    میخواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.
    میخواهم درون یک چله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
    میخواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد میگرفتم، وقتی نمیدانستم که چه چیزهایی نمیدانم و هیچ اهمیتی هم نمیدادم.
    میخواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.
    میخواهم ایمان داشته باشم که هرچیزی ممکن است و میخواهم که از پیچیدگی‏های دنیا بی خبر باشم.
    میخواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمیخواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...
    میخواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، به ...
    این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
    من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم.
    اگر میخواهید بیشتر از این با من بحث کنید، باید بتوانید مرا بگیرید، چون ...!ا"
    — استعفا


  • "مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه‌ش کرد و تميز کردن زمين‌ش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميل‌تون رو بدين تا فرم‌هاي مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنين و همين‌طور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
    مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
    رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نمي‌تونه داشته باشه.»
    مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نمي‌دونست با تنها 10 دلاري که در جيب‌ش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه‌فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه‌فرنگي‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه‌ش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد مي‌تونه به اين طريق زندگي‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پول‌ش هر روز دو يا سه برابر مي‌شد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت.
    5 سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده‌فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آينده‌ي خانواده‌ش برنامه‌ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه‌ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت‌شون به نتيجه رسيد، نماينده‌ي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»
    نماينده‌ي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. مي‌تونين فکر کنين به کجاها مي‌رسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: « آره! احتمالاً مي‌شدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.ا"
    — آبدارچي ماكروسافت



Rss
naghmeh's profile »

all quotes
add a quote