Quote_tiny SaRa's quotes

(showing 1-19 of 19)
sort by

  • Sadegh Hedayat
    "اگر زندگانی سپری نمی شد چقدر تلخ و ترسناک بود."
    Sadegh Hedayat


  • "بد اگر دیر می‌گذرد، خوب، انگار که شتاب گذشتن دارد."
    — « آتش بدون دود.ج3. نادر ابراهیمی»


  • "در این روزگار، که ما بیش از هرچیز به امید و ایمان احتیاج داریم، مگذار ناامیدی، روزنی به اندازه‌ی سر سوزنی در قلبت پیدا کند و از آنجا هجوم بیاورد. امید را برای روزهای بد، ساخته‌اند؛ چراغ را برای تاریکی."
    — «آتش بدون دود.ج3. نادر ابراهیمی»


  • "نمی‌دانم آیا می‌توانم سرم را بر شانه‌های شما بگذارم و اشک بریزم؟ با دست‌های فرو افتاده و رخوت خواب‌آوری که پس از آن همه خستگی به سراغ آدم می‌آید به شما پناه بیاورم، در حالیکه سخت مرا بغل زده‌اید و گرمای تن خود را به من وا می‌گذارید، گاهی با دو انگشت میانی هر دو دست نوازشم کنید و دنده‌هام را بشمارید که ببینید کدامشان یکی کم است، و گاه که به خود می‌آیید با کف دست‌ها به پشتم بزنید آرام؟ بی‌آنکه کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه می‌کنم، چه مرگم است ؟ بی‌آنکه بپرسید من که‌ام، از کجا آمده‌ام و چرا اینقدر دل‌دل می‌زنم، مثل گنجشکی باران خورده؟"
    — «پیکر فرهاد. عباس معروفی»


  • "
    نه !
    هرگز شب را باور نکرده بودم
    چرا که در فراسوی دهليزهايش
    به اميد دريچه‌ای دل بسته بودم
    "
    — «فریدون مشیری»


  • "می‌گويم
    نمی‌شود يک شب بخوابی
    و صبح زود
    يكی بيايد و بگويد
    هر چه بود تمام شد...
    به خدا...؟؟؟
    "
    — «سید علی صالحی»


  • "بيراهه رفته بودم
    آن شب
    دستم را گرفته بود و می‌كشيد
    زين بعد همه عمرم را
    بيراهه خواهم رفت
    "
    — «حسین پناهی»


  • "
    تو مرا به نام می‌خوانی
    نامت را نمی‌دانم...
    تو به من اشاره می‌كنی
    اشاره نمی‌توانم
    من برای آنكه چيزی از خود به تو بفهمانم
    جز چشم‌هايم چيزی ندارم!
    "
    — «احمد شاملو»


  • "شب‌ها در پارک راه می‌روم و به عکس ماه در آب سلام می‌کنم. تاريکی از سوت می‌ترسد. سوت می‌زنم و خوشبختم. "
    — «عباس معروفی»


  • "
    با قلم می گويم:
    ای همزاد، ای همراه
    ای هم سرنوشت
    هر دومان حيران بازی‌های دوران‌های زشت
    شعرهايم را نوشتی، دست خوش
    اشک‌هايم را كجا خواهی نوشت؟

    "
    — «فريدون مشيری»


  • "می‌دانی؟ می‌دانی از وقتی دلبسته‌ات شده‌ام
    همه‌جا بوی پرتقال و بهشت می‌دهد
    هرچه می‌كنم چهار خط برای تو بنويسم
    می‌بينم واژه‌ها خاک بر سر شده‌اند
    هرچه می‌كنم چهار قدم بيايم
    تا به دست‌هایت برسم زانوهایم می‌خمد
    نه اينكه فكر كنی خسته‌ام
    نه اينكه تاب راه رفتن نداشته باشم
    نه٬ تا آخرش همين است
    نگاهت به لرزه‌ام می‌اندازد
    "
    — «عباس معروفی»


  • "بی تو هيچ چيز اين دنيای بی‌کرانه را جدی نگرفتم٬
    حتی عشق را...
    "
    — «حسین پناهی»


  • حسین پناهی / Hosein Panaahi
    "و رسالت من این خواهد بود
    تا دو استکان چای داغ را
    از میان دویست جنگ خونین
    به سلامت بگذرانم
    تا در شبی بارانی
    آن ها را
    با خدای خویش
    چشم در چشم هم نوش کنیم



    "
    حسین پناهی / Hosein Panaahi


  • حسین پناهی / Hosein Panaahi
    "معنای این همه سکوت چیست؟
    من گم شدم در تو؟
    یا تو گم شدی در من ای زمان؟
    کاش هرگز آن روز
    از درخت انجیر
    پایین نیامده بودم...

    "
    حسین پناهی / Hosein Panaahi


  • فریدون مشیری / Fereydoon Moshiri
    "بیمار خنده های توام بیشتر بخند
    خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب"
    فریدون مشیری / Fereydoon Moshiri


  • مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales
    "قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
    از کجا وز که خبر آوردی ؟
    خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
    گرد بام و در من
    بی ثمر می گردی
    انتظار خبری نیست مرا
    نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
    برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
    برو آنجا که تو را منتظرند
    قاصدک
    در دل من همه کورند و کرند
    دست بردار ازین در وطن خویش غریب
    قاصد تجربه های همه تلخ
    با دلم می گوید
    که دروغی تو ، دروغ
    که فریبی تو. ، فریب
    قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
    راستی ایا رفتی با باد ؟
    با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
    راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
    مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
    در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
    قاصدک
    ابرهای همه عالم شب و روز
    در دلم می گریند"
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales


  • "هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
    یک فریب ساده و کوچک
    آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
    جز برای او و جز با او نمی خواهی.
    من گمانم زندگی باید همین باشد."
    — اخوان ثالث


  • "بیا تا راه بسپاریم...کجا؟هرجا که اینجا نیست!!من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم،ز سیلی زن ز سیلی خور..به سوی سرزمینهایی که نه کس کشته نه دروده..به سوی آفتاب شاد صحرایی که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی... ...بیا ای خسته خاطر دوست..من اینجا بس دلم تنگ است.... "
    — مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales


  • مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales
    "ما چون دو دریچه روبروی هم
    آگاه ز هر بگو مگوی هم
    هر روز سلام و پرسش و خنده
    هر روز قرار روز آینده

    عمر آیینه بهشت اما آه
    بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

    اکنون دل من شکسته و خسته ست
    زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
    نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
    نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد
    نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد"
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales



Rss
SaRa's profile »

all quotes
add a quote





tags from SaRa's quotes