Quote_tiny Bita's quotes

(showing 1-18 of 18)
sort by

  • "با همه بی سر و سامانیم
    باز بدنبال پریشانیم
    طاقت فر سودگیم هیچ نیست
    در پی ویران شدن آنی ام
    آمده ام بلکه نگاهم کنی
    عاشق آن لحظه طوفانیم
    دلخوش گرمای کسی نیستم
    آمده ام تا تو بسوزانیم
    آمده ام با عطش سالها
    تا تو کمی عشق بنوشا نیم
    ماهی برگشته ز دریا شدم
    تا که بگیری و بمیرانی ام
    خوبترین حادثه می دانمت
    خوبترین حادثه می دانی ام؟
    حرف بزن ابر مرا باز کن
    دیر زمانی است که بارانی ام
    حرف بزن حرف بزن سالهاست
    تشنه یک صحبت طولانی ام
    ها.... به کجا می کشیم - خوب من؟
    ها...ـ نکشانی به پشیمانی ام
    "
    — محمد بهمنی


  • "نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
    ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش که او یکریز و پی در پی دم گرم چموش اش را بفشارد بی هیچ فریادی
    و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
    و بشکاند سکوت مرگبارم را...


    "
    — فرازی از وصیت نامه دکتر علی شریعتی


  • "دلم برای خودم تنگ می شود

    اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
    کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
    دلم برای خودم تنگ می شود آری
    همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
    نشد جواب بگیرم سلام هایم را
    هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
    چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
    اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم



    "
    محمدعلی بهمنی


  • "او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم


    من زنده بودم اما انگار مرده بودم
    از بس که روزها را با شب شرمده بودم
    یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
    او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
    یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
    از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
    در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
    گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
    وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
    کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم



    "
    محمدعلی بهمنی


  • "می پرسد از من کسیتی ؟ می گویمش اما نمی داند
    این چهره ی گم گشته در ایینه خود را نمی داند
    می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد
    ایینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند
    می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد
    کاری بجز شب کردن امروز یا فردا نمی داند
    می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید میدانم
    حال مرا جز شاعری مانندمن تنها نمی داند
    می گویمش ‚ می گویمش ‚ چیزی از این ویران نخواهی یافت
    کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند
    می گویمش ‚ آنقدر تنهایم که بی تردید می دانم
    حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند
    می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین
    آن گونه می خندد که گویی هیچ از این غمها نمی داند

    "
    محمد علی بهمنی


  • Albert Camus
    "You will never be happy if you continue to search for what happiness consists of. You will never live if you are looking for the meaning of life."
    Albert Camus


  • "در شهری به نام "عشق" کوهی است به نام "محبت" و از آن کوه رودی می گذرد به نام "صفا" و در آن رود جویباری می رود به نام "وفا" و همه با هم به آبگیری می ریزند به نام "وداع"
    — ناشناخته


  • Plato
    ": اگه با دلت کسي يا چيزي رو دوست داشتي زياد جدي نگيرش. چون کار دل دوست داشتنه... درست مثل کار چشم که ديدنه ... ولي اگه کسي رو با عقلت دوست داشتي بدون داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه"
    Plato


  • "Sometimes, the words we speak are not the words we want to say.
    "
    Anthony West


  • "Love is like war,
    Easy to begin but hard to end"
    — Proverb


  • "با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
    باشد که خستگی بشود شرمسار تو
    در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
    این لحظه ها عزیزترین یادگار تو
    تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
    می خواستم که گم بشوم در حسار تو
    احساس می کنم که جدایم نموده اند
    همچون شهاب سوخته ای از مدار تو
    آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
    خالی تر از همیشه و در انتظار تو
    این سوت آخر است و غریبانه می رود
    تنهاترین مسافر تو از دیار تو
    هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تو
    هشدار می دهد به خزانم بهار تو
    اما در این زمانه عسرت مس مرا
    ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو
    "
    محمدعلی بهمنی


  • "ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم
    واسه تو یه عمر اسیر تو کنج این خونه بودیم

    ما که رفتیم تو بمون با هرکی که دوسش داری

    با اونی که پنهونی سر روی شونش می زاری

    ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود

    قصه چشمای تو واسه ما تکراری نبود

    ما که رفتیم ولی خوب موندی سر قول و قرار

    خوب رها کردی دستامو تو اول بهار

    ما که رفتیم حالا تو می مونی و عشق جدید

    می دونم چند روز دیگه می شنوم جدا شدید

    ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود

    دل ما لایق این که بندازیش زمین نبود
    "
    — arash


  • رومن گاری/Romain Gary
    "از همین می ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می کنی، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می گذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی مونه. می فهمی چی می خوام بگم؟.... اونهایی رو که می گذارن و می رن دوست ندارم. اینه که اول خودم می گذارم می رم.این جوری خاطر جمع تره.

    خداحافظ گاری کوپر"
    رومن گاری/Romain Gary


  • "گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد " ."
    — جبران خلیل جبران


  • Mother Teresa
    "Life is an opportunity, benefit from it.
    Life is beauty, admire it.
    Life is a dream, realize it.
    Life is a challenge, meet it.
    Life is a duty, complete it.
    Life is a game, play it.
    Life is a promise, fulfill it.
    Life is sorrow, overcome it.
    Life is a song, sing it.
    Life is a struggle, accept it.
    Life is a tragedy, confront it.
    Life is an adventure, dare it.
    Life is luck, make it.
    Life is too precious, do not destroy it.
    Life is life, fight for it."
    Mother Teresa


  • "
    بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب//نوید داد که عام است فیض رحمت او



    "
    — حافظ شیرازی


  • Maya Angelou
    "When I look back, I am so impressed again with the life-giving power of literature. If I were a young person today, trying to gain a sense of myself in the world, I would do that again by reading, just as I did when I was young."
    Maya Angelou


  • "پریشانم

    چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

    مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

    خداوندا!

    اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

    لباس فقر پوشی

    غرورت را برای ‌تکه نانی

    ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

    و شب آهسته و خسته

    تهی‌ دست و زبان بسته

    به سوی ‌خانه باز آیی

    زمین و آسمان را کفر می‌گویی

    می‌گویی؟!

    خداوندا!

    اگر در روز گرما خیز تابستان

    تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

    لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

    و قدری آن طرف‌تر

    عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

    و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

    زمین و آسمان را کفر می‌گویی

    نمی‌گویی؟!

    خداوندا!

    اگر روزی‌ بشر گردی‌

    ز حال بندگانت با خبر گردی‌

    پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

    خداوندا تو مسئولی

    خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

    در این دنیا چه دشوار است

    چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!
    "
    — دكتر علی شریعتی



Rss
Bita's profile »

all quotes
add a quote