Quote_tiny Unknown's quotes

(showing 1-19 of 19)
sort by

  • Richard Brautigan
    "تو هم به من فکر می‌کنی
    آن‌قدر
    که من به تو؟"
    Richard Brautigan


  • Shel Silverstein
    "بيست و پنج دقيقه مهلت
    براي اينکه دوستت بدارم
    بيست و پنج دقيقه مهلت
    براي اينکه دوستم بداري
    بيست و پنج دقيقه براي عشق
    زمان کوتاهي ست
    با اين همه من بيست و پنج دقيقه از عمرم را کنار مي گذارم
    تا به تو فکر کنم
    تو هم اگر فرصت داري
    بيست و پنج دقيقه
    فقط بيست و پنج دقيقه به من فکر کن....!
    بيا بيست و پنج دقيقه از عمرمان را براي همديگر پس انداز کنيم"
    Shel Silverstein


  • Shel Silverstein
    "از وقتي که عاشق شدم
    فرصت بيشتري پيدا کردم براي اين که پرواز کنم
    فرصت بيشتري براي اين که پرواز کنم و بعد زمين بخورم
    و اين عالي است
    هر کسي شانس پرواز کردن و به زمين خوردن را ندارد
    تو اين شانس رو به من بخشيدي
    متشکرم"
    Shel Silverstein


  • علي شريعتي
    "چه خیال انگیز و جان بخش است اینجا نبودن!"
    علي شريعتي


  • علي شريعتي
    "هرگز نبودن به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست"
    علي شريعتي


  • سید علی صالحی / Seyed Ali Salehi
    "سنگین از نگفتنم"
    سید علی صالحی / Seyed Ali Salehi


  • حمید مصدق / Hamid Mosadegh
    "چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟
    ...خانه اش ویران باد"
    حمید مصدق / Hamid Mosadegh


  • "خوب بود می توانستم کاسه سر خودم را باز کنم و همه این توده نرم خاکستری پیچ پیچ کله خودم را در آورده بیندازم دور، بیندازم جلو سگ."
    — صداق هدایت


  • سهراب سپهری / Sohrab Sepehri
    "نفس آدم ها سر به سر افسردست
    روزگاریست در این گوشه بژمرده هوا
    هر نشاطی مردست"
    سهراب سپهری / Sohrab Sepehri


  • "در اين هستي غم انگيز

    وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم»

    كام زندگي را تلخ مي كند

    وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات

    زندگي را

    تا مرزهاي دوزخ

    مي لغزاند

    ديگر – نازنين من –

    چه جاي اندوه

    چه جاي اگر...

    چه جاي كاش...

    و من

    – اين حرف آخر نيست –

    به ارتفاع ابديت دوستت دارم

    حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه

    از لذت گفتنش امتناع كنم.

    م.مستور
    "
    — دوست داشتن


  • "شبی پسر كوچكی پیش مادرش كه در اشپزخانه در حال پختن شام بود ، رفت و یك برگ كاغذ را به او داد . مادر دستهایش را با حوله ای تمیز كرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند . پسر با خط بچه گانه نوشته بود :
    صورتحساب
    ......................
    _ كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلار
    _ مرتب كردن اتاق خوابم 1 دلار
    _ مراقبت از برادر كوچكم 3 دلار
    _ بیرون بردن سطل زباله 2 دلار
    _ نمره ی ریاضی خوبی كه امروز گرفتم 6 دلار
    ....................
    جمع بدهی شما به من 17 دلار
    مادر كه به چشمان منتظر پسر نگاهی میكرد ، چند لحظه خاطراتش را مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسر این عبارت را نوشت :
    _ بابت سختی 9 ماه بارداری كه در وجودم رشد كردی هیچ
    _ بابت تمام شبهایی كه بر بالینت نشستم و برایت دعا كردم هیچ
    _ بابت تمام زحماتی كه در این چند سال كشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
    _ بابت غذا ، نظافت و اسباب بازی هایت هیچ
    و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید كه هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است .
    وقتی پسر انچه را كه مادرش نوشته بود خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالی كه به چشمان مادرش نگاه می كرد ، گفت : مامان ... دوستت دارم .
    آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلا به طور كامل پرداخت شده .ا
    "
    — مادر


  • "بابا این لیوان خالیه...
    کدوم نیمه ی پر لعنتیاااا؟"
    — میلاد صادقی


  • "در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد
    و می تراشد.

    اين دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين
    دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند

    و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان
    سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند"
    صادق هدایت /sadegh hedayat


  • "چرا به‌یاد نمی‌آورم؟
    همیشه‌ی بودن، با هم بودن نیست
    چرا به‌یاد نمی‌آورم؟
    باران می‌آمد، گفتی بیا به کوه برویم

    "
    "
    — سیدعلی صالحی


  • "لحظاتی هست
    استخوان های اشیاء می پوسد
    و فرسودگی از در و دیوار می بارد
    لحظاتی هست
    نه آواز گنجشک حمل
    نه صدایی صمیمی از آن طرف سیم
    و نه نگاه مادر در قاب
    قانعت نمی کند
    زندگی قانعت نمی کند
    و تو به اندکی مرگ احتیاج داری

    من گرگ خیالبافی هستم"
    — الیاس علوی


  • مصطفي مستور / Mostafa Mastoor
    "امروز كشف مهمي كردم. اين كشف محصول سه ماه تفكر تامل و مراقبه است. من به طرز غريبي كه اين كلمات هرزه نمي توانند بگويند چه قدر از اين كشف هيجان زده ام. آنقدر كه دلم مي خواهد بروم بالاي ساختمان و فرياد بكشم. من امروز دريافتم كه سرانجام همه بي گمان همه و بدون هيچ استثنايي خواهيم مرد. من امروز اين واقعيت را اين يقين يگانه و يكتا را كه بي ترديد و تا صد سال ديگر هيچ اثري از ما نخواهد بود از عمق جان دريافتم. من از اين حقيقت از اين عدالت محض از اين تنها عدالت مطلق هستي كه هيچ عدالتي به وضوح و شفافيت و شكوه و قطعيت و معناداري آن نيست از اين كه تنها تا صد سال فقط تا صد سال ديگر حتي يك نفر از ما شش ميليارد آدمي كه حالا مثل كرم روي اين تل خاكي در هم مي لوليم وجود نخواهيم داشت به طرز به شدت شكرآوري خوش حالم..."
    مصطفي مستور / Mostafa Mastoor


  • احمد شاملو / Ahmad Shamlou
    "چراغی در دست
    چراغی در دلم.
    زنگار روحم را صیقل می زنم
    اینه ئی برابر اینه ات می گذارم
    تا از تو
    ابدیتی بسازم.

    "
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou


  • "تنهایی همچون نان داغ سفره دلپذیر است...
    فقط تنهایی را می توان با دیگران قسمت کرد
    فقط تنهایی را می توان نوشت
    برای نوشتن چیزی جز تنهایی وجود ندارد
    اما ما از تنهایی می ترسیم همان گونه که از عشق"
    — بوبن


  • سید علی صالحی / Seyed Ali Salehi
    "تلخ منم،

    همچون چای سرد

    که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی و ننوشیده باشی.

    تلخ منم؛

    چای یخ

    که هیچکس ندارد هوسش را
    "
    سید علی صالحی / Seyed Ali Salehi



Rss
Unknown's profile »

all quotes
add a quote





tags from Unknown's quotes