Quote_tiny narges's quotes

(showing 1-23 of 23)
sort by

  • "من نمى توانم فرضیه "بى اخلاقى فرد" را بپذیرم، و من اخلاق را منحصرا امرى انسانى و متعلق به انسان مى دانم که هیچ نوع قدرت مافوق انسانى در پشت آن وجود ندارد.

    "
    — آلبرت انشتین


  • "اما نمی دانم چرا

    این روزها

    از دوستان وآشنایان

    هرکس مرا می بیند

    از دور می گوید:

    این روزها انگار

    حال وهوای دیگری داری!

    اما

    من مثل هر روزم

    با آن نشانیهای ساده

    وبا همان امضا،همان نام

    وبا همان رفتار معمولی

    مثل همیشه ساکت وآرام

    این روزها تنها

    حس می کنم گاهی کمی گنگم

    گاهی کمی گیجم

    حس می کنم

    از روزهای پیش کمی بیشتر

    این روزها را دوست دارم

    گاهی

    - از تو چه پنهان -

    با سنگها آواز می خوانم

    وقدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

    این روزها گاهی

    از روز و ماه و سال،از تقویم

    از روزنامه بی خبر هستم

    حس می کنم گاهی کمتر

    گاهی شدیداً بیشتر هستم

    حتی اگر می شد بگویم

    این روزها گاهی خدا را هم

    یک جور دیگر می پرستم

    از جمله دیشب هم

    دیگرتر از شبهای بی رحمانه دیگر بود:

    من کاملاً تعطیل بودم

    اول نشستم خوب

    جورابهایم را اتو کردم

    تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم

    با کفشهایم گفتگو کردم

    وبعد از آن هم

    رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم

    وسطر سطر نامه ها را

    دنبال آن افسانه موهوم

    دنبال آن مجهول گشتم

    چیزی ندیدم

    تنها یکی از نامه هایم

    بوی غریب و مبهمی می داد

    انگار

    از لابه لای کاغذ تا خورده نامه

    بوی تمام یاسهای آسمانی

    احساس می شد

    دیشب دوباره

    بی تاب در بین درختان تاب خوردم

    از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

    در آسمان گشتم

    و جیبهایم را

    از پاره های ابر پر کردم

    جای شما خالی!

    یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد

    یک پاره از مهتاب خوردم

    دیشب پس از اینمهه سال فهمیدم

    که رنگ چشمانم کمی میشی است

    وبرخلاف سالهای پیش

    رنگ بنفش و ارغوانی را

    از رنگ آبی دوست تر دارم

    دیشب برای اولین بار

    دیدم که نام کوچکم دیگر

    چندان بزرگ وهیبت آور نیست

    این روزها دیگر

    تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

    گاهی

    برای یادبود لحظه ای کوچک

    یک روز کامل جشن می گیرم

    گاهی

    صد بار در یک روز می میرم

    حتی

    یک شاخه از محبوبه های شب

    یک غنچه مریم هم برای مردنم

    کافی است

    گاهی نگاهم در تمام روز

    با عابران ناشناس شهر

    احساس گنگ آشنایی می کند

    گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

    آهنگ یک موسیقی غمگین

    هوایی می کند

    اما

    غیر از همین حسها که گفتم

    و غیر از این رفتار معمولی

    و غیر از این حال وهوای ساده وعادی

    حال و هوای دیگری

    در دل ندارم

    رفتار من عادی است

    "
    — قیصر امین پور


  • "


    پیداست هنوز شقایق نشدی

    زندانی زندان دقایق نشدی

    وقتی که مرا از دل خود می رانی

    یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی

    زرد است که لبریز حقایق شده است

    تلخ است که با درد موافق شده است

    عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی

    پاییز بهاریست که عاشق شده است



    "
    — قیصر امین پور


  • " اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
    هر دم به هواي دل ما مي آيي



    باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
    چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!

    "
    — قيصر امين پور


  • "
    دست عشق از دامن دل دور باد!
    مي توان آيا به دل دستور داد؟
    مي توان آيا به دريا حكم كرد
    كه دلت را يادي از ساحل مباد؟
    موج را آيا توان فرمود ايست!
    باد را فرمود بايد ايستاد؟
    آن كه دستور زبان عشق را
    بي گزاره در نهاد ما نهاد
    خوب مي دانست تيغ تيز را
    در كف مستي نمي بايست داد

    "
    — قيصر امين پور


  • قيصر امين‌پور / Gheysar Amin Pour
    "اگر می توانستم
    اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
    اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
    اگر ذهن آیینه خالی نبود
    اگر عادت عابران بی خیالی نبود
    اگر گوش سنگین این کوچه ها
    فقط یک نفس می توانست
    طنین عبوری نسیمانه را به خاط سپارد
    اگر آسمان می توانست ، یکریز
    شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
    اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
    از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
    اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
    اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
    و می شد به رسم امانت
    گلی را به دست زمین بسپریم
    و از آسمان پس بگیریم
    اگر خاک کافر نبود
    و روی حقیقت نمی ریخت
    اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
    اگر کوها کر نبودند
    اگر آبها تر نبودند
    اگر باد می ایستاد
    اگر حرفهای دلم بی اگر بود
    اگر فرصت چشم من بیشتر بود
    اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
    تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم
    "
    قيصر امين‌پور / Gheysar Amin Pour


  • "روزي اگر سراغ من امد به او بگو:
    من مي شناختم او را
    نام تو را هميشه به لب داشت
    حتي در حال احتضار
    ان دلشكسته عاشق بي نام و بي نشان
    روزي اگر سراغ من امد به او بگو:
    هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود
    و گفتگو نمي كرد
    جز با درخت سرو
    در باغ كوچك همسايه
    شب ها به كارگاه خيال خويش
    تصويري از بلندي اندام مي كشيد
    و در تصورش
    تصوير تو بلند ترين سرو باغ را
    تحقير كرده بود.
    روزي اگر سراغ من امد به او بگو:
    او پاك زيست
    پاكتر از چشمه هاي نور
    همچون زلال اشك
    يا چون زلال قطره ي باران به نو بهار
    ان كوه استقامت
    ان كوه استوار
    وقتي به ياد تو بود
    مي گريست
    روزي اگر سراغ من امد به او بگو:
    او ارزوي ديدن رويت را
    حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت
    اما براي ديدن تو چشم خويش را
    ان در سرشگ غوطه ور
    ان چشم پاك را
    پنداشت كه الوده است و لايق ديدار نيست
    روزي اگر سراغ من امد به او بگو:
    ان لحظه اي كه ديده براي هميشه بست
    ان نام خوب بر لب لرزان داشت
    شايد
    روزي اگر.....
    چه؟
    او؟
    نه
    اه......
    نمي ايد

    حميد مصدق."
    — روزي اگر.....


  • "
    حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
    تا نگاه مي‌كني :
    وقت رفتن است
    باز هم همان حكايت هميشگي !
    پيش از آن كه با خبر شوي !
    لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
    آي ...
    اي دريغ و حسرت هميشگي !
    ناگهان
    چقدرزود

    دير مي‌شود !
    "
    — قیصر امین پور


  • "
    نیایش
    خدایا،
    آتش مقدس "شک" را
    آن چنان در من بیفروز
    تا همه ی "یقین" هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد.
    و آن گاه از پس توده ی این خاکستر،
    لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی ،
    شسته از هر غبار طلوع می کند.
    خدایا،
    به هر که دوست می داری بیاموز
    که عشق از زندگی کردن بهتر است،
    و به هر که دوست تر می داری ، بچشان
    که دوست داشتن از عشق برتر!
    خدایا،
    به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ،
    بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است،حسرت نخورم.
    و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.
    بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم،
    اما آن چنان که تو دوست داری.
    "چگونه زیستن" را به من بیاموز،
    "چگونه مردن" را خود خواهم دانست!
    "
    — شریعتی


  • "با همه بی سر و سامانیم
    باز بدنبال پریشانیم
    طاقت فر سودگیم هیچ نیست
    در پی ویران شدن آنی ام
    آمده ام بلکه نگاهم کنی
    عاشق آن لحظه طوفانیم
    دلخوش گرمای کسی نیستم
    آمده ام تا تو بسوزانیم
    آمده ام با عطش سالها
    تا تو کمی عشق بنوشا نیم
    ماهی برگشته ز دریا شدم
    تا که بگیری و بمیرانی ام
    خوبترین حادثه می دانمت
    خوبترین حادثه می دانی ام؟
    حرف بزن ابر مرا باز کن
    دیر زمانی است که بارانی ام
    حرف بزن حرف بزن سالهاست
    تشنه یک صحبت طولانی ام
    ها.... به کجا می کشیم - خوب من؟
    ها...ـ نکشانی به پشیمانی ام
    "
    — محمد بهمنی


  • "
    وقتی که دیگر نبود
    من به بودنش نیازمند شدم
    وقتی که دیگر رفت
    من به انتظار آمدنش نشستم
    وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
    من او را دوست داشتم
    وقتی او تمام کرد
    من شروع کردم
    وقتی او تمام شد من آغاز شدم
    و چه سخت است
    تنها متولد شدن
    مثل تنها زندگی کردن است
    مثل تنها مردن است
    "
    — دکتر شریعتی


  • "باور نمي كنم
    هرگز باور نمي كنم كه سال هاي سال
    همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.
    يك كاري خواهد شد.زيستن مشكل شده است.
    و لحظات چنان به سختي و سنگيني بر من گام مي نهند و
    دير مي گذرند كه احساس مي كنم خفه مي شوم
    هيچ نمي دانم چرا؟
    اما مي دانم كس ديگري به درون من پا گذاشته است.
    و اوست كه مرا چنان بي طاقت كرده است.
    احساس مي كنم ديگر نمي توانم در خود بگنجم و در خود بيارامم.
    از بودن خويش بزرگ تر شده ام و اين جامه بر تن من تنگي مي كند.
    اين كفش تنگ و بي تابي فرار!
    عشق ان سفر بزرگ!
    چه خيال انگيز و جان بخش است
    ايجا نبودن

    دكتر شريعتي



    "
    — باور نمي كنم


  • "آه!كه چقدر فاصله ي ما دور است
    فكر مي كنم هيچ وقت نرسي
    و من در كنار اين دنيا تنها بمانم
    و تو هميشه منظره ي من باشي
    و در پيش چشم هاي من,
    در سينه ي چشم انداز من
    قبله ي نگاه من
    و هيچ وقت نه در كنار چشم هاي من
    هيچ وقت
    در اين زاويه همواره تنها خواهم بود بي تو
    تو را خواهم ديد
    و ان گاه چه بگويم
    به يك نابينا,يك بيگانه,يك دوردست
    كه چه ها مي بينم؟

    دكتر شريعتي
    و اين شعر شرح وصف حال من است

    "
    — فاصله


  • قيصر امين‌پور / Gheysar Amin Pour
    "

    هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
    با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
    اندوه من انبوه تر از دامن الوند
    بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
    یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
    تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
    ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
    تو قاف قرار من و من عین عبورم
    بگذار به بالای بلند تو ببالم
    کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
    "
    قيصر امين‌پور / Gheysar Amin Pour


  • مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales
    "قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
    از کجا وز که خبر آوردی ؟
    خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
    گرد بام و در من
    بی ثمر می گردی
    انتظار خبری نیست مرا
    نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
    برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
    برو آنجا که تو را منتظرند
    قاصدک
    در دل من همه کورند و کرند
    دست بردار ازین در وطن خویش غریب
    قاصد تجربه های همه تلخ
    با دلم می گوید
    که دروغی تو ، دروغ
    که فریبی تو. ، فریب
    قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
    راستی ایا رفتی با باد ؟
    با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
    راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
    مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
    در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
    قاصدک
    ابرهای همه عالم شب و روز
    در دلم می گریند"
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales


  • مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales
    "چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
    هر چه برگم بود و بارم بود
    هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود
    هر چه یاد و یادگارم بود
    ریخته ست
    چون درختی در زمستانم
    بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود
    دیگر کنون هیچ مرغ پیر یا کوری
    در چنین عریانی انبوهم ایا لانه خواهد بست ؟
    دیگر ایا زخمه های هیچ پیرایش
    با امید روزهای سبز اینده
    خواهدم این سوی و آن سو خست ؟
    چون درختی اندر اقصای زمستانم
    ریخته دیری ست
    هر چه بودم یاد و بودم برگ
    یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن
    برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن
    یاد رنج از دستهای منتظر بردن
    برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن
    ای بهار همچجنان تا جاودان در راه
    همچنان ا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر
    هرگز و هرگز
    بربیابان غریب من
    منگر و منگر
    سایه ی نمنک و سبزت هر چه از من دورتر ،‌خوشتر
    بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو
    تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من
    همچنان بگذار
    تا درود دردنک اندهان ماند سرود من"
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales


  • مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales
    "لحظه ی دیدار نزدیک است
    باز من دیوانه ام ، مستم
    باز می لرزد ، دلم ، دستم
    باز گویی در جهان دیگری هستم
    های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
    های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
    و آبرویم را نریزی ، دل
    ای نخورده مست
    لحظه ی دیدار نزدیک است"
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales


  • مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales
    "خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
    هر طرف می سوزد این آتش
    پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
    من به هر سو می دوم گریان
    در لهیب آتش پر دود
    وز میان خنده هایم تلخ
    و خروش گریه ام ناشاد
    از دورن خسته ی سوزان
    می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
    خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
    همچنان می سوزد این آتش
    نقشهایی را که من بستم به خون دل
    بر سر و چشم در و دیوار
    در شب رسوای بی ساحل
    وای بر من ، سوزد و سوزد
    غنچه هایی را که پروردم به دشواری
    در دهان گود گلدانها
    روزهای سخت بیماری
    از فراز بامهاشان ، شاد
    دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
    بر من آتش به جان ناظر
    در پناه این مشبک شب
    من به هر سو می دوم ، گ
    گریان ازین بیداد
    می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
    وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
    آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
    و آنچه دارد منظر و ایوان
    من به دستان پر از تاول
    این طرف را می کنم خاموش
    وز لهیب آن روم از هوش
    ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
    تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
    خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
    صبح از من مانده بر جا مشت خکستر
    وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
    مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
    سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
    می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد "
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales


  • "عشق عشق مي آفريند
    عشق زندگي مي بخشد
    زندگي رنج به همراه دارد
    رنج دلشوره مي آفريند
    دلشوره جرات مي بخشد
    جرات اعتماد به همراه دارد
    اعتماد اميد مي آفريند
    اميد زندگي مي بجشد و زندگي عشق مي آفريند
    عشق عشق مي آفريند

    احمد شاملو"
    — عشق


  • "باز دوباره عید اومده و کبوترا خواب
    می بینند ماهی شدند"
    — محمد صالح اعلا


  • "از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

    فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

    انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

    خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه...

    و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

    و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

    انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

    خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.

    عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود.

    "
    — !


  • "مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛ و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم"
    — Unknownn


  • "گر برود جان ما در طلب وصل دوست
    حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست"
    — حافظ



Rss
narges's profile »

all quotes
add a quote





tags from narges's quotes