Quote_tiny Nastaran's quotes

(showing 1-50 of 91)
sort by

  • Albert Camus
    "Don't walk behind me; I may not lead. Don't walk in front of me; I may not follow. Just walk beside me and be my friend."
    Albert Camus


  • "ديگران را ببخش - نه به اين خاطر كه آنان سزاوار بخشايشند - زيرا كه تو شايسته ي آرامشي

    "
    زرتشت


  • Albert Camus
    "اندیشیدن، سرآغاز تحلیل رفتن است"
    Albert Camus


  • Albert Camus
    "ترجیح میدهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مُردم بفهمم نیست، تا اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مُردم بفهمم که هست."
    Albert Camus


  • "برای لذت بردن از زندگی کافیست کمی احمق بود"
    — شکسپیر


  • Richard Brautigan
    "تو هم به من فکر می‌کنی
    آن‌قدر
    که من به تو؟"
    Richard Brautigan


  • "برای کشف اقیانوسهای جدید، باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشیم.این جهان، جهان تغییر است نه تقدیر

    "
    — تولستوی


  • "مردمي هم هستند كه در انتظار هيچ به سر مي‌برند.
    "
    هاینریش بل -Heinrich Boll


  • "همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي
    كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي

    تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد
    دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستي

    چه حكايت از فراقت كه نداشتم وليكن
    تو چو روي باز كردي در ماجرا ببستي
    "
    — سعدي


  • Samuel Beckett
    "ناگهان، نه، سرانجام، سرانجام، دیگر نتوانستم، نتوانستم ادامه بدهم"
    Samuel Beckett


  • "هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می شود که می داند باید از شیر تندتر بدود وگرنه طعمه او می شود و شیری که می داند باید از آهو تندتر بدود وگرنه از گرسنگی می میرد مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است که با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به دویدن کنی (نلسون ماندلا)"
    — نلسون ماندلا


  • "هر چيزي راكه ميخواهيد، نميتوانيد داشته باشيد و آنچه را كه داريد نمي خـواهيـد!" قــوانين مــورفي مــجموعه اي از قوانين حاكم بر زندگي هستند كـه اكثر آنها از بدبيني نـشات گـرفتـه و جـنـبـه شوخي دارند امـا بسياري از آنها نيز واقعيت هستند.
    قوانين مورفي توسط شخصي بنام كاپيـتـان ادوارد مورفي مهندس نيروي هوايي، در سـال 1949 پـا بـه عـرصه حضور گذاشت. وي هنگامي كه روي پروژه اي در نيـروي هـوايـي مشغول بررسي روند كار بود متوجه شد كه تراسفورماتوربه صـورت نـادرسـتي سيم پيچي شده در مـورد تكنسين مربوطه چنين گفت:"اگر اين تكنسين راهي باشه تا بتونه كـارشـو درسـت انـجـام نده، اون راهو پيدا ميكنه." قـوانين
    مورفي اكنون افزون بر هـزاران قانون مي بـاشد كـه توسط افراد گوناگون در سراسر جهان گرد آمده و مـجـموعـه اي ازقـوانـيـن حـاكـم بر زنـدگي هسـتند كـه اكثر آنها از بدبيني نشات گرفته و جنبه شوخي دارند امـا بسـياري از آنها نيزعينيت و واقعيت دارند. اكنون به برخي از اين قوانين توجه كنيد:

    1- اگـر قـرار بـاشه كاري خراب بشه و درست پيش نره، حتما خراب مي شـه آن هـم در نامناسبترين زمان!

    2- اگر احتمال داشته باشه چندين كار خراب بشه، آن كـاري كه بيشترين ضرر را خواهد زد درست پيش نخواهد رفت!
    3- همه چيز در حال بدتر شدن است!
    4- لبخند بزنيد فردا همه چيز بدتر و وخيمتر خواهد شد.
    5- احتمال آنكه يك شيء آسيب ببيند نسبت مستقيم دارد با ارزش آن!
    6- همه كارها بيشتر از آنچه تصور ميكنيد بطول خواهد انجاميد!
    7- اگر شما تصميم به انجام كاري ميگيريد پيش ازآن لازم است ابتدا كار ديگري را انجام دهيد!
    8- هر راه حلي مشكل جديدي پديد مي آورد!
    9- شما هنگام صبحانه خوردن هيچگاه نميتوانيد تعيين كنيد كدام طرف نان را بايد كره بزنيد!
    10- هرگاه جسم بـا ارزشي از دست شما به زمين مي افتد به غير قابل دسترس ترين مكان ميرود (حلقه برليان يا داخل سطل زباله مي افتد و يا در چاه فاضلاب)!ا"
    — قوانین مورفی


  • "وقتی این همه اشتباهات جدید وجود دارد که می توان مرتکب شد، چرا باید همان قدیمی ها را تکرار کرد. "
    — bertrand russel


  • ""خوب ترین آدم ها بیشتر به دست خودشان می میرند
    فقط برای این که از بقیه فرار کنند
    و آن ها که باقی می مانند
    هیچ وقت درست درک نمی کنند
    که چرا کسی
    باید از دست آن ها فرار کند
    چارلز بوکفسکی"
    — نترسید من آدم خوبی نیستم و این هم یک یادداشت خودکشی نیس


  • " وقتي كه عشق فرمان مي دهد محال سر تسليم فرود مي آورد. "
    — كوير، دكتر شريعتي


  • "این حرف که آدم‌ها هر چه بیشتر همدیگر را بشناسند، بیشتر همدیگر را دوست دارند از آن دروغ‌های بزرگ است. یک دروغ ابلهانه و پرطمطراق. چیزی که آدم دوست دارد آن ناشناخته است. چیزی که هنوز مالکش نشده. شاید هم این‌که آدم وقتی چیزی را شناخت دیگر دوستش ندارد، برای سلامت عقل لازم باشد. چون اگر ما همدیگر را دوست داشته باشیم و همدیگر را بشناسیم و باز هم به دوست داشتن ادامه بدهیم، همه‌مان عقل‌مان را از دست می‌دهیم"
    — کارلوس فو‌ئنتس


  • "یک روز داشتم با کورا صحبت می‌کردم. کورا برای من دعا کرد، چون خیال می‌کرد من گناه رو نمی‌بینم. می‌خواست من هم زانو بزنم و دعا کنم، چون آدم‌هایی که گناه به نظرشون چند کلمه است، رستگاری هم به نظرشون فقط چند کلمه است. "
    — ویلیام فاکنر. گوربه گور. ترجمه دریابندری. نشر چشمه.ص 207


  • "I deny the fact that when I kill time, time is actually killing me
    "
    Eric Gamalinda


  • "کودکی هایم کو؟
    مادرم می گفت : هیس پدر درخواب است
    کودکی هایم رفت
    همسرم می گوید : هیس بچه ها در خوابند
    کودکی ها گم شد
    بین دو خواب
    و دو سکوت
    مادر فرداها همه را خواهد گفت :هیس
    سکوت
    بی صدا ... خواهد بود
    زندگی"
    — حسین پاکدل


  • Frank Zappa
    "So many books, so little time."
    Frank Zappa


  • رومن گاری/Romain Gary
    "از همین می ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می کنی، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می گذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی مونه. می فهمی چی می خوام بگم؟.... اونهایی رو که می گذارن و می رن دوست ندارم. اینه که اول خودم می گذارم می رم.این جوری خاطر جمع تره.

    خداحافظ گاری کوپر"
    رومن گاری/Romain Gary


  • Mother Teresa
    "If you judge people, you have no time to love them."
    Mother Teresa


  • مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales
    "خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
    هر طرف می سوزد این آتش
    پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
    من به هر سو می دوم گریان
    در لهیب آتش پر دود
    وز میان خنده هایم تلخ
    و خروش گریه ام ناشاد
    از دورن خسته ی سوزان
    می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
    خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
    همچنان می سوزد این آتش
    نقشهایی را که من بستم به خون دل
    بر سر و چشم در و دیوار
    در شب رسوای بی ساحل
    وای بر من ، سوزد و سوزد
    غنچه هایی را که پروردم به دشواری
    در دهان گود گلدانها
    روزهای سخت بیماری
    از فراز بامهاشان ، شاد
    دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
    بر من آتش به جان ناظر
    در پناه این مشبک شب
    من به هر سو می دوم ، گ
    گریان ازین بیداد
    می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
    وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
    آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
    و آنچه دارد منظر و ایوان
    من به دستان پر از تاول
    این طرف را می کنم خاموش
    وز لهیب آن روم از هوش
    ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
    تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
    خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
    صبح از من مانده بر جا مشت خکستر
    وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
    مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
    سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
    می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد "
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales


  • احمد شاملو / Ahmad Shamlou
    "مرا
    تو
    بی سببی
    نيستی.
    به راستی
    صلت کدام قصيده ای
    ای غزل؟
    ستاره باران جواب کدام سلامی
    به آفتاب
    از دريچه ی تاريک؟

    کلام از نگاه تو شکل می بندد.
    خوشا نظر بازيا که تو آغازمی کنی!"
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou (ابراهیم در آتش)


  • "سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
    سرها در گریبان است
    کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
    نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
    که ره تاریک و لغزان است
    وگر دست محبت سوی کسی یازی
    به کراه آورد دست از بغل بیرون
    که سرما سخت سوزان است
    نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
    چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
    نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
    ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
    مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
    هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
    دمت گرم و سرت خوش باد
    سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
    منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
    منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
    منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
    نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
    بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
    حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
    تگرگی نیست ، مرگی نیست
    صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
    من امشب آمدستم وام بگزارم
    حسابت را کنار جام بگذارم
    چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
    فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
    حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
    و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
    به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
    حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
    سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
    هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
    نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
    درختان اسکلتهای بلور آجین
    زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
    غبار آلوده مهر و ماه
    زمستان است
    "
    اخوان


  • نادر ابراهيمي
    "براي زنده ماندن به 2 خورشيد نياز داريد :
    يكي در قلب و يكي در آسمان"
    نادر ابراهيمي


  • حمید مصدق / Hamid Mosadegh
    "آه می بینم، می بینم
    تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
    من به اندازه زیبایی تو غمگینم
    چه امید عبثی
    من چه دارم که ترا در خور؟
    هیچ -
    من چه دارم که سزاوار تو؟
    هیچ-
    تو همه هستی من، هستی من
    تو همه زندگی من هستی
    تو چه داری؟
    همه چیز -
    تو چه کم داری؟
    هیچ -"
    حمید مصدق / Hamid Mosadegh


  • حسین پناهی / Hosein Panaahi
    "هنوز از اتاق همینگوی بوی باروت میاد
    هنوز هم ادکلن مرلین مونرو نیمه تمام مانده
    و پیرزنان به وقت گذشتن از کف آخرین اتاق مایاکوفسکی دامن خود را جمع می کنند
    یکی می آید به زور
    یکی می رود به انتخاب"
    حسین پناهی / Hosein Panaahi


  • حسین پناهی / Hosein Panaahi
    "معنای این همه سکوت چیست؟
    من گم شدم در تو؟
    یا تو گم شدی در من ای زمان؟
    کاش هرگز آن روز
    از درخت انجیر
    پایین نیامده بودم...

    "
    حسین پناهی / Hosein Panaahi


  • حسین پناهی / Hosein Panaahi
    "دیوونه کیه؟
    عاقل کیه؟
    جوونور کامل کیه؟
    واسطه نیار به عزتت خمارم
    حوصله هیچ کسی رو ندارم
    کفر نمیگم سوال دام
    یک تریلی محال دارم
    تازه داره حالیم می شه چیکارم
    میچرخم و میچرخونم سیارم
    تازه دیدم حرف حسابت منم
    طلای نابت منم
    تازه دیدم که دل دارم بستمش
    راه دیدم نرفته بود رفتمش
    جوانه نشکفته را رستمش
    ویروس که بود حالیش نبود هستمش
    جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟
    مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟
    اون همه افسانه و افسون ولش؟!!
    این دل پر خون ولش؟!!
    دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!
    تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟!
    خیابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!
    دیوونه کیه؟
    عاقل کیه؟
    جوونور کامل کیه؟
    گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم
    چشم فرستادی برام
    تا ببینم
    که دیدم
    پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
    کنار این جوی روون نعناش چیه؟
    این همه راز
    این همه رمز
    این همه سر و اسرار معماست؟
    آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله!
    مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله
    پریشئنت نبودم ؟
    من
    حیرونت نبودم؟!
    تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
    اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!
    گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
    انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
    چشمای من آهن انجیر شدن!
    حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!
    عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
    چشم من و انجیر تو بنازم
    دیوونه کیه؟
    عاقل کیه؟
    جوونور کامل کیه؟ "
    حسین پناهی / Hosein Panaahi


  • حسین پناهی / Hosein Panaahi
    "ما بدهکاریم...
    به کسانی که صمیمانه زما پرسیدند: «معذرت می‌خواهم، چندم مرداد است...؟»
    و نگفتیم، چونکه مرداد،
    گور عشق گل خونرگِ دلِ ما بوده‌است...
    "
    حسین پناهی / Hosein Panaahi (گزیده اشعار حسین پناهی)


  • صادق هدایت / Sadegh Hedayat
    "اگر زندگانی سپری نمی شد چقدر تلخ و ترسناک بود."
    صادق هدایت / Sadegh Hedayat


  • "بيراهه رفته بودم
    آن شب
    دستم را گرفته بود و می‌كشيد
    زين بعد همه عمرم را
    بيراهه خواهم رفت
    "
    — «حسین پناهی»


  • "
    تو مرا به نام می‌خوانی
    نامت را نمی‌دانم...
    تو به من اشاره می‌كنی
    اشاره نمی‌توانم
    من برای آنكه چيزی از خود به تو بفهمانم
    جز چشم‌هايم چيزی ندارم!
    "
    — «احمد شاملو»


  • "بی تو هيچ چيز اين دنيای بی‌کرانه را جدی نگرفتم٬
    حتی عشق را...
    "
    — «حسین پناهی»


  • "هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
    یک فریب ساده و کوچک
    آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
    جز برای او و جز با او نمی خواهی.
    من گمانم زندگی باید همین باشد."
    — اخوان ثالث


  • "اما نمی دانم چرا

    این روزها

    از دوستان وآشنایان

    هرکس مرا می بیند

    از دور می گوید:

    این روزها انگار

    حال وهوای دیگری داری!

    اما

    من مثل هر روزم

    با آن نشانیهای ساده

    وبا همان امضا،همان نام

    وبا همان رفتار معمولی

    مثل همیشه ساکت وآرام

    این روزها تنها

    حس می کنم گاهی کمی گنگم

    گاهی کمی گیجم

    حس می کنم

    از روزهای پیش کمی بیشتر

    این روزها را دوست دارم

    گاهی

    - از تو چه پنهان -

    با سنگها آواز می خوانم

    وقدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

    این روزها گاهی

    از روز و ماه و سال،از تقویم

    از روزنامه بی خبر هستم

    حس می کنم گاهی کمتر

    گاهی شدیداً بیشتر هستم

    حتی اگر می شد بگویم

    این روزها گاهی خدا را هم

    یک جور دیگر می پرستم

    از جمله دیشب هم

    دیگرتر از شبهای بی رحمانه دیگر بود:

    من کاملاً تعطیل بودم

    اول نشستم خوب

    جورابهایم را اتو کردم

    تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم

    با کفشهایم گفتگو کردم

    وبعد از آن هم

    رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم

    وسطر سطر نامه ها را

    دنبال آن افسانه موهوم

    دنبال آن مجهول گشتم

    چیزی ندیدم

    تنها یکی از نامه هایم

    بوی غریب و مبهمی می داد

    انگار

    از لابه لای کاغذ تا خورده نامه

    بوی تمام یاسهای آسمانی

    احساس می شد

    دیشب دوباره

    بی تاب در بین درختان تاب خوردم

    از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

    در آسمان گشتم

    و جیبهایم را

    از پاره های ابر پر کردم

    جای شما خالی!

    یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد

    یک پاره از مهتاب خوردم

    دیشب پس از اینمهه سال فهمیدم

    که رنگ چشمانم کمی میشی است

    وبرخلاف سالهای پیش

    رنگ بنفش و ارغوانی را

    از رنگ آبی دوست تر دارم

    دیشب برای اولین بار

    دیدم که نام کوچکم دیگر

    چندان بزرگ وهیبت آور نیست

    این روزها دیگر

    تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

    گاهی

    برای یادبود لحظه ای کوچک

    یک روز کامل جشن می گیرم

    گاهی

    صد بار در یک روز می میرم

    حتی

    یک شاخه از محبوبه های شب

    یک غنچه مریم هم برای مردنم

    کافی است

    گاهی نگاهم در تمام روز

    با عابران ناشناس شهر

    احساس گنگ آشنایی می کند

    گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

    آهنگ یک موسیقی غمگین

    هوایی می کند

    اما

    غیر از همین حسها که گفتم

    و غیر از این رفتار معمولی

    و غیر از این حال وهوای ساده وعادی

    حال و هوای دیگری

    در دل ندارم

    رفتار من عادی است

    "
    — قیصر امین پور


  • "کوه از نخستین سنگ آغاز می شود و انسان از نخستین درد"
    — احمد شاملو


  • مصطفي مستور / Mostafa Mastoor
    "



    حرف كه مي‌زني
    من از هراس طوفان
    زل مي‌زنم به ميز
    به زيرسيگاري
    به خودكار
    تا باد مرا نبرد به آسمان.
    لبخند كه مي‌زني
    من
    ـ عين هالوها ـ
    زل مي‌زنم به دست‌هات
    به ساعت مچي طلايي‌ات
    به آستين پيراهن ا‌ت
    تا فرو نروم در زمين.

    ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته‌اي
    در كلمه‌اي انگار
    در عین
    در شين
    درقاف
    در نقطه‌ها.
    "
    مصطفي مستور / Mostafa Mastoor


  • "فقط دشمن ها هستند که همیشه حرف هم را بی هیچ کم و کاستی می فهمند. اغلب هم لبخندی چاشنی گفت و گویشان است . دوستی همیشه با سوء تفاهم همراه است . عشق که خیلی بیشتر.

    "
    حسین سناپور


  • صادق هدایت / Sadegh Hedayat
    "در همین جهان است که دست کم می توانی امیدوار باشی که روزی کلک خودت را بکنی، امیدی که در آن جهان نمی تواند وجود داشته باشد."
    صادق هدایت / Sadegh Hedayat


  • "
    دست عشق از دامن دل دور باد!
    مي توان آيا به دل دستور داد؟
    مي توان آيا به دريا حكم كرد
    كه دلت را يادي از ساحل مباد؟
    موج را آيا توان فرمود ايست!
    باد را فرمود بايد ايستاد؟
    آن كه دستور زبان عشق را
    بي گزاره در نهاد ما نهاد
    خوب مي دانست تيغ تيز را
    در كف مستي نمي بايست داد

    "
    — قيصر امين پور


  • "گناه


    چه دلپذیراست
    اینکه گناهانمان پیدا نیستند
    وگرنه مجبور بودیم
    هر روز خودمان را پاک بشوییم
    شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
    و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
    شکل مان را دگرگون نمی کنند
    چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
    خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس
    "
    فدریکو گارسیا لورکا


  • Victor Hugo
    "
    من نميگويم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم بايد براي بار دوم هم نگاه کرد
    "
    Victor Hugo


  • " کاش می دانستی
    ما را
    مجال آن نیست
    که روزهای رفته را
    از سر گیریم
    و لحظه های بی بازگشت را
    تمنا کنیم
    کاش می دانستی
    فردا
    چه اندازه دیر است
    برای زیستن
    و چه اندازه زود
    برای مردن
    و همیشه واژه ای است پر فریب
    کاش می دانستی
    یک آلاله را
    فرصت یک ستاره نیست
    و به ناگاه
    بسته خواهد شد
    پنجره های دیدار
    در اجبار تقدیر
    کاش می دانستی


    "
    — ناهید عباسی


  • ""
    تطبیق

    دیروز آغاز کردم
    به آموختن سخن گفتن
    امروز سکوت کردن می‌آموزم

    فردا
    از آموختن دست می‌کشم
    "
    "
    — — اريش فريد


  • "اگر روح ما ارزش چیزی را داشته دلیل بر آن است که سخت تر از دیگران سوخته!"
    آندره ژید


  • Jean-Paul Sartre
    "از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندد"
    Jean-Paul Sartre


  • گروس عبدالملكیان
    "گرگ

    شنگول را خورده است

    گرگ

    منگول را تکه تکه می کند...0



    بلند شو پسرم !0

    این قصه برای نخوابیدن است

    "
    گروس عبدالملكیان


  • "چه‌قدر زیباست
    وقتی صبح بیدار شوی
    تنها
    و مجبور نباشی به کسی بگویی
    دوست‌اش داری
    وقتی دوست‌اش نداری
    دیگر.
    "
    — ریچارد براتیگان-ترجمه لیلا فیاضی



Rss
« previous 1
Nastaran's profile »

all quotes
add a quote