Quote_tiny Sahar's quotes

(showing 1-50 of 75)
sort by

  • رومن گاری/Romain Gary
    "از همین می ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می کنی، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می گذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی مونه. می فهمی چی می خوام بگم؟.... اونهایی رو که می گذارن و می رن دوست ندارم. اینه که اول خودم می گذارم می رم.این جوری خاطر جمع تره.

    خداحافظ گاری کوپر"
    رومن گاری/Romain Gary


  • مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales
    "قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
    از کجا وز که خبر آوردی ؟
    خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
    گرد بام و در من
    بی ثمر می گردی
    انتظار خبری نیست مرا
    نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
    برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
    برو آنجا که تو را منتظرند
    قاصدک
    در دل من همه کورند و کرند
    دست بردار ازین در وطن خویش غریب
    قاصد تجربه های همه تلخ
    با دلم می گوید
    که دروغی تو ، دروغ
    که فریبی تو. ، فریب
    قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
    راستی ایا رفتی با باد ؟
    با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
    راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
    مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
    در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
    قاصدک
    ابرهای همه عالم شب و روز
    در دلم می گریند"
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales


  • علي شريعتي
    " می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
    ستایش کردم ، گفتند خرافات است
    عاشق شدم ، گفتند دروغ است
    گریستم ، گفتند بهانه است
    خندیدم ، گفتند دیوانه است
    دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم"
    علي شريعتي


  • علي شريعتي
    "اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند. " "
    علي شريعتي


  • "خطاست اگر بیندیشیم "عشق" حاصل مصاحبت دراز مدت
    .و با هم بودنی مجدّانه است

    عشق ثمره ی "خویشاوندی روحی" است
    ،و اگر این خویشاوندی در لحظه تحقق نیابد
    .در طول سالیان و حتی نسل ها نیز تحقق نخواهد یافت "
    جبران خلیل جبران / Kahlil Gibran (نامه‌های عاشقانه‌ی یک پیامبر)


  • "نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
    ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش که او یکریز و پی در پی دم گرم چموش اش را بفشارد بی هیچ فریادی
    و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
    و بشکاند سکوت مرگبارم را...


    "
    — فرازی از وصیت نامه دکتر علی شریعتی


  • Plato
    ": اگه با دلت کسي يا چيزي رو دوست داشتي زياد جدي نگيرش. چون کار دل دوست داشتنه... درست مثل کار چشم که ديدنه ... ولي اگه کسي رو با عقلت دوست داشتي بدون داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه"
    Plato


  • مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales
    "لحظه ی دیدار نزدیک است
    باز من دیوانه ام ، مستم
    باز می لرزد ، دلم ، دستم
    باز گویی در جهان دیگری هستم
    های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
    های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
    و آبرویم را نریزی ، دل
    ای نخورده مست
    لحظه ی دیدار نزدیک است"
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales


  • احمد شاملو / Ahmad Shamlou
    "مرگ را ديده‌ام من.



    در ديدار غمناك،

    من مرگ را به دست

    سوده‌ام.



    من مرگ را زيسته‌ام

    با آوازي غمناك

    غمناك

    و به عمري سخت دراز و سخت فرساينده
    "
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou


  • "آنکه می گوید دوست ات می دارم
    خنیاگر غمگینی ست
    که آوازش را از دست داده است.

    ای کاش عشق را
    زبان سخن بود

    هزار کاکلی شاد
    در چشمان توست
    هزار قناری خاموش
    در گلوی من.

    عشق را
    ای کاش زبان سخن بود"
    شاملو


  • بیژن جلالی / Bizhan Jalali
    " با مرگ بگریزم
    تا کهکشان‌ها
    زیرا با زندگی
    راه چندان دوری
    نمی‌توان رفت "
    بیژن جلالی / Bizhan Jalali


  • "زندگی چون یک سکه است؛

    تو می‌توانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی،
    اما فقط یک بار.
    "
    — M. Jabbari


  • Albert Camus
    "ترجیح میدهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مُردم بفهمم نیست، تا اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مُردم بفهمم که هست."
    Albert Camus


  • Albert Camus
    "اندیشیدن، سرآغاز تحلیل رفتن است"
    Albert Camus


  • "خوب بود می توانستم کاسه سر خودم را باز کنم و همه این توده نرم خاکستری پیچ پیچ کله خودم را در آورده بیندازم دور، بیندازم جلو سگ."
    — صداق هدایت


  • "برای لذت بردن از زندگی کافیست کمی احمق بود"
    — شکسپیر


  • Paulo Coelho
    "دیوانه بمانید،اما مانند عاقلان رفتار کنید،خطر متفاوت بودن را بپذیرید،اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید"
    Paulo Coelho


  • علي شريعتي
    "نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم! ديگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد."
    علي شريعتي


  • علي شريعتي
    "آنروز که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش"
    علي شريعتي


  • علي شريعتي
    "در دردها دوست را خبر نکردن خود یک نوع عشق ورزیدن است"
    علي شريعتي


  • علي شريعتي
    "Oh My Lord! grant me the serenity to accept the things I can not change, the courage to change the things that I can, and wisdom to know the difference.

    خداوندا به من آرامشی عطا کن که بپذیرم آنچه نمی‌توانم تغییر دهم و جراتی که تغییر دهم آنچه را که می‌توانم و علمی که تفاوت این دو را دریابم"
    علي شريعتي


  • علي شريعتي
    "و اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به تو نزدیکتر شوم و این است زندگی من"
    علي شريعتي


  • سهراب سپهری / Sohrab Sepehri
    "چرا گرفته دلت
    مثل آنکه تنهایی
    چقدر هم تنها
    خیال می کنم
    دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
    دجار یعنی عاشق"
    سهراب سپهری / Sohrab Sepehri


  • علي شريعتي
    "خریت بهترین خوشبختی ست"
    علي شريعتي


  • دکتر علی شریعتی / Ali Shariati
    "ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم.."
    دکتر علی شریعتی / Ali Shariati


  • احمد شاملو / Ahmad Shamlou
    "همه
    لرزش دست و دلم
    از آن بود که
    که عشق
    پناهی گردد،
    پروازی نه
    گریز گاهی گردد.

    ای عشق ای عشق
    چهره آبیت پیدا نیست
    ***
    و خنکای مرحمی
    بر شعله زخمی
    نه شور شعله
    بر سرمای درون

    ای عشق ای عشق
    چهره سرخت پیدا نیست.
    ***
    غبار تیره تسکینی
    بر حضور ِ وهن
    و دنج ِ رهائی
    بر گریز حضور.
    سیاهی
    بر آرامش آبی
    و سبزه برگچه
    بر ارغوان
    ای عشق ای عشق
    رنگ آشنایت
    پیدا نیست

    "
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou


  • احمد شاملو / Ahmad Shamlou
    "مرا
    تو
    بی سببی
    نيستی.
    به راستی
    صلت کدام قصيده ای
    ای غزل؟
    ستاره باران جواب کدام سلامی
    به آفتاب
    از دريچه ی تاريک؟

    کلام از نگاه تو شکل می بندد.
    خوشا نظر بازيا که تو آغازمی کنی!"
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou (ابراهیم در آتش)


  • "آدم‌ها می‌آیند
    زندگی می‌کنند
    می‌میرند
    و می‌روند
    اما
    فاجعه‌ی زندگی تو
    آن هنگام آغاز می‌شود
    که آدمی می‌ميرد
    اما
    نمی‌رود
    می‌ماند
    و نبودنش در بودن تو
    چنان ته ‌نشین می‌شود
    که تو می‌میری در حالی که زنده­‌ای
    و او زنده می‌شود در حالی که مرده است
    از مزار که بازگشتی
    قبرستان را به خانه نیاور
    "
    آزاده طاهایی


  • "فقط دشمن ها هستند که همیشه حرف هم را بی هیچ کم و کاستی می فهمند. اغلب هم لبخندی چاشنی گفت و گویشان است . دوستی همیشه با سوء تفاهم همراه است . عشق که خیلی بیشتر.

    "
    حسین سناپور


  • "هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
    یک فریب ساده و کوچک
    آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
    جز برای او و جز با او نمی خواهی.
    من گمانم زندگی باید همین باشد."
    — اخوان ثالث


  • "دهان ات را می بویند
    مبادا که گفته باشی دوست ات می دارم.
    دل ات را می بویند
    روزگار غریبی ست، نازنین
    وعشق را
    کنار تیرک راه بند
    تازیانه می زنند.
    عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد"
    شاملو


  • "اشک رازیست
    لبخند رازیست
    عشق رازیست

    اشک آن شب لبخند عشقم بود

    قصه نیستم که بگویی
    نغمه نیستم که بخوانی
    صدا نیستم که بشنوی
    یا چیزی چنان که ببینی
    یا چیزی که چنان بدانی...

    من درد مشترکم
    مرا فریاد کن."
    شاملو


  • فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad
    "من
    پري كوچك غمگيني را
    مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
    و دلش را در يك ني لبك چوبين
    مي نوازد آرام،آرام
    پري كوچك غمگيني
    كه شب از يك بوسه مي ميرد
    و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد
    "
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad


  • "در نگاه‌ ات همه‌ي مهرباني‌هاست:
    قاصدي که زنده‌گي را خبر مي‌دهد.

    و در سکوت‌ات همه‌ي صداها:
    فريادي که بودن را تجربه مي‌کند."
    شاملو


  • فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad
    "اي دوست ،اي برادر، اي همخون
    وقتي به ماه رسيدي
    تاريخ قتل عام گل ها را بنويس.
    "
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad


  • فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad
    "اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
    و يك دريچه كه از آن
    به ازدهام كوچه ي خوشبخت بنگرم
    "
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad


  • "من صندلی ام
    کشیده اندم تا میان اتاق
    ایستاده اند روی من سر بیرون کرده اند از حلقۀ طناب
    با تیپا مرا از زیر پا پس زده اند
    من صندلی ام
    نشسته اند روی من
    نگاه کرده اند به روبرو به آنچه از طناب آویزان است
    برخاسته اند کشانده اندم تا ته اتاق تا پای پنجره ایستاده اند روی من
    خم شده اند از پنجره بیرون
    ول شده اند
    چسبیده اند به سنگفرش
    من صندلی ام
    کشیده اندم تا توی خیابان نشسته اند روی من نگاه کرده اند به سنگفرش نگاه کرده اند به بالا
    برخاسته اند از خیابان گذشته اند تا میان موج رفته اند از موج گذشته اند زیر آب رفته اند

    من صندلی ام
    ایستاده اند روی من





    "
    — ساقی قهرمان


  • "ما جهان را دیگرگونه می­خوانیم، نه آنگونه که هست

    و آن گاه می­گوییم که فریب خورده­ایم.

    "
    — تاگور


  • "چون پائیز آید
    دل اندوهناک من همچون پرنده ی آزاد شده
    از قفس،
    شاد میشود در آسمان زیبای خدا پرواز میکند.



    من پائیز را
    همچون چشمان تابناکت دوست میدارم
    تا بدانی
    برگریزان همچون تو، معشوقه هزار ساله من است."
    — پ. بیگانه


  • فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad
    "آه …
    سهم من اينست
    سهم من اينست
    سهم من ،
    آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
    سهم من پايين رفتن ا ز يك پله ي متروكست
    و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
    سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
    و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد :
    “دست هايت را
    دوست مي دارم ”
    دست هايم را در باغچه مي كارم
    سبز خواهم شد ،مي دانم ،مي دانم،مي دانم
    و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
    تخم خواهند گذاشت"
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad


  • "آسمان مال من است

    پنجره؛عشق؛هوا؛فکر؛زمین

    مال من است

    چه اهمیت دارد

    گاه اگر می رویند

    قارچ های غربت

    ((سهراب سپهری))"
    — سهراب سپهری


  • فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad
    "رویا

    با امیدی گرم و شادی بخش
    با نگاهی مست و رؤیایی
    دخترک افسانه می خواند
    نیمه شب در کنج تنهایی:

    بی گمان روزی ز راهی دور
    می رسد شهزاده ای مغرور
    می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
    ضربه ی سم ستور بادپیمایش

    می درخشد شعله خورشید
    بر فراز تاج زیبایش
    تار و پود جامه اش از زر
    سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر
    می کشاند هر زمان همراه خود سویی

    باد … پرهای کلاهش را
    یا بر آن پیشانی روشن
    حلقه موی سیاهش را

    مردمان در گوش هم آهسته می گویند
    « آه . . . او با این غرور و شوکت و نیرو»
    « در جهان یکتاست»
    « بی گمان شهزاده ای والاست»

    دختران سر می کشند از پشت روزن ها
    گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
    سینه ها لرزان و پرغوغا
    در طپش از شوق یک پندار

    « شاید او خواهان من باشد.»
    لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا
    دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند
    او از این گلزار عطرآگین
    برگ سبزی هم نمی چیند

    همچنان آرام و بی تشویش
    می رود شادان به راه خویش
    می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
    ضربه سم ستور بادپیمایش
    مقصد او خانه دلدار زیبایش
    مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند
    «کیست پس این دختر خوشبخت؟»

    ناگهان در خانه می پیچد صدای در
    سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
    اوست . . . آری . . . اوست
    « آه، ای شهزاده ، ای محبوب رؤیایی
    نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی.»
    زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
    با نگاهی گرم و شوق آلود
    بر نگاهم راه می بندد
    « ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبایی
    ای نگاهت باده ای در جام مینایی
    آه ، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی
    ره بسی دور است
    لیک در پایان این ره . . . قصر پر نور است.»
    می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
    می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش
    می شوم مدهوش.
    باز هم آرام و بی تشویش

    می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
    ضربه سم ستور باد پیمایش
    می درخشد شعله ی خورشید
    برفراز تاج زیبایش.

    می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
    مردمان با دیده ی حیران
    زیر لب آهسته می گویند
    «دختر خوشبخت ! . . .»"
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad


  • فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad
    "زندگي شايد
    يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
    زندگي شايد
    ريسمانيست كه مردي باآن خود را از شاخه مي آويزد
    زندگي شايد طفليست كه از مدرسه بر مي گردد

    زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ،در فاصله ي رخوتناك دو همآغوشي
    يا عبور گيج رهگذري باشد
    كه كلاه از سر بر مي دارد
    و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد “صبح بخير”

    زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست
    كه نگاه من ،در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
    و در اين حسي است
    كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
    "
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad


  • "خانه دوست کجاست؟

    در فلق بود كه پرسيد سوار
    آسمان مكثي كرد
    رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
    و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت

    نرسيده به درخت،
    كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است
    و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است
    مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ ،سر به در مي آرد،

    پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،
    دو قدم مانه به گل،
    پاي فواره ي جاويد اساطير زمان مي ماني
    و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد
    در صميميت سيال فضا،خش خشي مي شنوي
    كودكي مي بيني
    رفته از كاج بلندي بالا،جوجه بردارد از لانه نور
    و از او مي پرسي
    خانه ي دوست كجاست

    سهراب سپهری"
    — سهراب سپهری


  • "دنگ...، دنگ...

    ساعت گيج زمان در شب عمر

    ميزند پي در پي زنگ.

    زهر اين فكركه اين دم گذر است

    مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.

    لحظه ام پر شده از لذت

    يا به زنگار غمي آلوده است.

    ليك چون بايد اين دم گذرد،

    پس اگر مي گريم

    گريه ام بي ثمر است.

    و اگر مي خندم

    خنده ام بيهوده است.

    ***

    دنگ...، دنگ...

    لحظه ها مي گذرد.

    آنچه بگذشت، نمي آيد باز.

    قصه اي هست كه هرگز ديگر

    نتواند شد آغاز.

    مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ

    بر لب سرد زمان ماسيده است.

    تند برمي خيزم

    تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز

    رنگ لذت دارد، آويزم،

    آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:

    خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.

    و آنچه بر پيكر او مي ماند:

    نقش انگشتانم.

    ***

    دنگ...

    فرصتي از كف رفت.

    قصه اي گشت تمام.

    لحظه بايد پي لحظه گذرد

    تا كه جان گيرد در فكر دوام،

    اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،

    وا رهاينده از انديشه من رشته حال

    وز رهي دور و دراز

    داده پيوند با فكر زوال.

    ***

    پرده اي مي گذرد،

    پرده اي مي آيد:

    مي رود نقش پي نقش دگر،

    رنگ مي لغزد بر رنگ.

    ساعت گيج زمان در شب عمر

    مي زند پي در پي زنگ:

    دنگ...، دنگ...،

    دنگ"
    — سهراب سپهری


  • "قايقي خواهم ساخت


    قايقي خواهم ساخت،
    خواهم انداخت به آب.
    دور خواهم شد از اين خاك غريب
    كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
    قهرمانان را بيدار كند.

    قايق از تور تهي
    و دل از آرزوي مرواريد،
    هم‌چنان خواهم راند.
    نه به آبي‌ها دل خواهم بست
    نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
    و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
    مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

    هم‌چنان خواهم راند.
    هم‌چنان خواهم خواند:
    "دور بايد شد، دور."
    مرد آن شهر اساطير نداشت.
    زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

    هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
    چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
    دور بايد شد، دور.
    شب سرودش را خواند،
    نوبت پنجره‌هاست."

    هم‌چنان خواهم خواند.
    هم‌چنان خواهم راند.

    پشت درياها شهري است
    كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
    بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
    دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
    مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
    كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
    خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
    و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

    پشت درياها شهري است
    كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
    شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

    پشت درياها شهري است!
    قايقي بايد ساخت.
    قايقي بايد ساخت"
    — سهراب سپهری


  • فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad
    " در آبهای سبز تابستان
    تنها تر از یک برگ
    با بار شادی های مهجورم
    در آب های سبز تابستان
    آرام می رانم
    تا سرزمین مرگ
    تا ساحل غم های پاییزی

    در سایه ای خود را رها کردم
    در سایه بی اعتبار عشق
    در سایه فرار خوشبختی
    در سایه ناپایداری ها

    شبها که میچرخد نسیمی گیج
    در آسمان کوته دلتنگ
    شبها که می پیچد مهی خونین
    در کوچه های آبی رگها
    شبها که تنهاییم
    با رعشه های روحمان تنها
    در ضربه های نبض می جوشد
    احساس هستی هستی بیمار

    در انتظار دره ها رازیست
    این را به روی قله های کوه
    بر سنگهای سهمگین کندند
    آنها که در خطوط سقوط خویش
    یک شب سکوت کوهساران را
    از التماسی تلخ کندند

    در اضطراب دستهای پر
    آرامش دستان خالی نیست
    خاموشی ویرانه ها زیباست
    این را زنی در آبها می خواند
    در آبهای سبز تابستان
    گویی که در ویرانه ها می زیست

    ما یکدیگر را با نفسهامان
    آلوده می سازیم
    آلوده تقوای خوشبختی
    ما از صدای باد می ترسیم
    ما از نفوذ سایه های شک
    در باغهای بوسه هامان رنگ می بازیم
    ما در تمام میهمانی های قصر نور
    از وحشت آواز می لرزیم

    کنون تو اینجایی
    گسترده چون عطر اقاقی ها
    در کوچه های صبح
    بر سینه ام سنگین
    در دستهایم داغ
    در گیسوانم رفته از خود سوخته مدهوش

    کنون تو اینجایی
    چیزی وسیع و تیره و انبوه
    چیزی مشوش چون صدای دوردست روز
    بر مردمک های پریشانم
    می چرخد و می گسترد خود را
    شاید مرا از چشمه می گیرند
    شاید مرا از شاخه می چیندد
    شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند
    شاید ...

    دیگر نمی بینم
    ما برزمینی هرزه روییدیم
    ما بر زمینی هرزه می باریم
    ما هیچ را در راهها دیدیم
    بر اسب زرد بالدار خویش
    چون پادشاهی راه می پیمود
    افسوس ما خوشبخت و آرامیم
    افسوس ما دلتنگ و خاموشیم
    خوشبخت زیرا دوست می داریم
    دلتنگ زیرا عشق نفرینیست"
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad


  • فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad
    "در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست
    دل من
    كه به اندازه ي يك عشقست
    به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
    به زوال زيباي گل ها در گلدان
    به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي
    و به آواز قناري ها
    كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند
    "
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad


  • فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad
    "غزل

    چون سنگ ها صداي مرا گوش مي كني
    سنگي و ناشنيده فراموش مي كني
    رگبار نوبهاري و خواب دريچه را
    از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني
    دست مرا كه ساقه سبز نوازش است
    با برگ هاي مرده همآغوش مي كني
    گمراه تر ز روح شرابي و ديده را
    در شعله مي نشاني و مدهوش مي كني
    اي ماهي طلائي مرداب خون من
    خوش باد مستيت كه مرا نوش مي كني
    تو دره بنفش غروبي كه روز را
    بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني
    در سايه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
    او را به سايه از چه سيه پوش مي كني ؟
    "
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad


  • "دیشب باران قرار با پنجره داشت

    روبوسی آبدار با پنجره داشت

    یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

    چک چک، چک چک، ... چکار با پنجره داشت

    "
    قیصر امین پور /Qaysar Aminpour



Rss
« previous 1
Sahar's profile »

all quotes
add a quote