Quote_tiny مـحیا's quotes

(showing 1-49 of 49)
sort by

  • Marcel Proust
    "It comes so soon, the moment when there is nothing left to wait for."
    Marcel Proust


  • "ای آزادی
    روی دفتر های دانش آموزی خود
    روی میز تحریرم،روی درختان
    روی ماسه، روی برف
    نام ترا مینویسم.
    روی همه صفحه های خوانده شده
    روی همه صفحه های سفید
    روی سنگ وخون وکاغذ یا خاکستر
    نام ترا مینویسم
    بر شگفتی های شب ها
    روی همه تکه پاره های آسمان لاجوردی خود
    بر هر جرعه ای سپیده دمان
    بر دریا، بر قایق
    روی کوه دیوانه
    نام ترا مینویسم
    روی پناهگاه هی ویران شده ام
    روی فانوس های افتاده ام
    بر دیوار های غم ودرد خود،
    نام تو را مینویسم
    وبه نیروی یک واژه
    زندگی از سر میگیرم
    من برای شناختن و نامیدن تو،
    پا به جهان گذاشته ام،
    ای آزادی
    (پل الوار دفتر شعر و حقیقت 1942)


    "
    — پل الوار


  • "آزادی

    بر روی دفتر های مشق ام
    بر روی درخت ها و میز تحریرم
    بر برف و بر شن
    می نویسم نامت را.
    روی تمام اوراق خوانده

    بر اوراق سپید مانده

    سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر
    می نویسم نامت را.
    بر تصاویر فاخر
    روی سلاح جنگیان
    بر تاج شاهان
    می نویسم نامت را.
    بر جنگل و بیابان
    روی آشیانه ها و گل ها
    بر بازآوای کودکیم
    می نویسم نامت را.
    بر شگفتی شبها
    روی نان سپید روزها
    بر فصول عشق باختن
    می نویسم نامت را.
    بر ژنده های آسمان آبی ام
    بر آفتاب مانده ی مرداب
    بر ماه زنده ی دریاچه
    می نویسم نامت را.
    روی مزارع ، افق
    بر بال پرنده ها
    روی آسیاب سایه ها
    می نویسم نامت را.
    روی هر وزش صبحگاهان
    بر دریا و بر قایقها
    بر کوه از خرد رها
    می نویسم نامت را.
    روی کف ابرها
    بر رگبار خوی کرده
    بر باران انبوه و بی معنا
    می نویسم نامت را.
    روی اشکال نورانی
    بر زنگ رنگها
    بر حقیقت مسلم
    می نویسم نامت را.
    بر کوره راه های بی خواب
    بر جاده های بی پایاب
    بر میدان های از آدمی پُر
    می نویسم نامت را.
    روی چراغی که بر می افروزد
    بر چراغی که فرو می رد
    بر منزل سراهایم
    می نویسم نامت را.
    بر میوه ی دوپاره
    از آینه و از اتاقم
    بر صدف تهی بسترم
    می نویسم نامت را.
    روی سگ لطیف و شکم پرستم
    بر گوشهای تیز کرده اش
    بر قدم های نو پایش
    می نویسم نامت را.
    بر آستان درگاه خانه ام
    بر اشیای مأنوس
    بر سیل آتش مبارک
    می نویسم نامت را.
    بر هر تن تسلیم
    بر پیشانی یارانم
    بر هر دستی که فراز آید
    می نویسم نامت را.
    بر معرض شگفتی ها
    بر لبهای هشیار
    بس فراتر از سکوت
    می نویسم نامت را.
    بر پناهگاه های ویرانم
    بر فانوس های به گِل تپیده ام
    بر دیوار های ملال ام
    می نویسم نامت را.
    بر ناحضور بی تمنا
    بر تنهایی برهنه
    روی گامهای مرگ
    می نویسم نامت را.
    بر سلامت بازیافته
    بر خطر ناپدیدار
    روی امید بی یادآورد
    می نویسم نامت را.
    به قدرت واژه ای
    از سر می گیرم زندگی
    از برای شناخت تو
    من زاده ام
    تا بخوانمت به نام:
    آزادی.
    "
    — پل الوار


  • رسول یونان / Rasul Yunan
    "عشق را
    بدون بزک می‌خواستیم
    دنیا را بدون تفنگ
    روی دیوارهای سیاه
    گل سرخ نقاشی کردیم
    رهگذران به ما خندیدند
    به ما خندیدند رهگذران
    ما فقط نگاه کردیم
    جاده‌ها
    دور شهر گره خورده بودند
    در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم:
    " قطاری که ما را از این جا نبرد
    قطار نیست""
    رسول یونان / Rasul Yunan


  • "پرنده گفت : چه بويی چه آفتابی

    آه بهار آمده است

    و من به جستجوی جفت خويش خواهم رفت

    پرنده از لب ايوان پريد

    مثل پيامی پريد و رفت

    پرنده‌ی کوچک

    پرنده فکر نمی‌کرد

    پرنده روزنامه نمی‌خواند

    پرنده قرض نداشت

    پرنده آدمها را نمی‌شناخت

    پرنده روی هوا

    و بر فراز چراغ‌های خطر

    در ارتفاع بی‌خبری می‌پريد

    و لحظه‌های آبی را

    ديوانه‌وار تجربه می‌کرد

    پرنده آه فقط يک پرنده بود


    "
    فروغ فرخزاد


  • سهراب سپهری / Sohrab Sepehri
    "چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
    اسب در حسرت خوابیدن گاریچی
    مرد گاریچی در حسرت مرگ"
    سهراب سپهری / Sohrab Sepehri


  • احمد رضا احمدی / Ahmad Reza Ahmadi
    "حقیقت دارد
    تو را دوست دارم
    در این باران
    می‌خواستم تو
    در انتهای خیابان نشسته
    باشی
    من عبور کنم
    سلام کنم
    لبخند تو را در باران
    می‌خواستم
    می‌خواهم
    تمام لغاتی را که می دانم برای تو
    به دریا بریزم
    دوباره متولد شوم
    دنیا را ببینم
    رنگ کاج را ندانم
    نامم را فراموش کنم
    دوباره در اینه نگاه کنم
    ندانم پیراهن دارم
    کلمات دیروز را
    امروز نگویم
    خانه را برای تو آماده کنم
    برای تو یک چمدان بخرم
    تو معنی سفر را از من بپرسی
    لغات تازه را از دریا صید کنم
    لغات را شستشو دهم
    آنقدر بمیرم
    تا زنده شوم "
    احمد رضا احمدی / Ahmad Reza Ahmadi


  • احمد رضا احمدی / Ahmad Reza Ahmadi
    "خاندان من از البسه‌ی سیاه وحشت داشتند
    بر طناب رخت ما همیشه البسه‌ی سفید
    آویخته بود
    اما تو را هنگامی که با لباس سياه به خانه‌ی ما آمدی پذیرفتند
    مادرم حتی به تو گیلاس‌های سرخ تعارف کرد

    گفته بودی: بگذار کبوتران بخرامند
    گیلاس‌های سرخ پیر شوند
    اسبان سیاه در آفتاب پاییزی
    سفید شوند
    که خاندان من تو را بپذیرند

    کبوتران سفید به خانه‌ی ما آمدند
    گیلاس‌های سفید، پیر شدند
    سفید شدند
    اسبان سیاه سفید شدند
    خاندان من یکی پس از دیگری مردند

    در آستانه‌ی در
    چمدان‌های فرسوده را که انبوه از
    لباس‌های سیاه بود
    به من سپردی و
    گفتی: من مسافرم
    "
    احمد رضا احمدی / Ahmad Reza Ahmadi (ساعت ۱۰ صبح بود)


  • احمد رضا احمدی / Ahmad Reza Ahmadi
    "شتاب مکن
    که ابر بر خانه‌ات ببارد
    و عشق
    در تکه‌ای نان گم شود
    هرگز نتوان
    آدمی را به خانه آورد
    آدمی در سقوط کلمات
    سقوط می‌کند
    و هنگام که از زمین برخیزد
    کلمات نارس را
    به عابران تعارف می‌کند
    آدمی را توانایی
    عشق نیست
    در عشق می‌شکند و می‌میرد "
    احمد رضا احمدی / Ahmad Reza Ahmadi


  • شمس لنگـرودی / Shams Langroodi
    "

    گلایل را دوست دارم

    به خاطر قلبش

    که از پس برگ های لطیفش پیداست.



    دل آدمی پیدا نیست

    و سر انگشتانت را سیاه می کند چون گردو

    اگر بگشایی

    و ببینی.
    "
    شمس لنگـرودی / Shams Langroodi


  • "اما به من بگو

    اين اشك‌ها را به شانه‌هاي كه بسپارم؟

    كدام دست دلتنگي‌ام را مي‌فشارد

    كدام صدا مرا به خود مي‌خواند:

    - " برگرد

    رفتن تنها خطر دارد""
    الیاس علوی


  • "باور نمي كنم
    هرگز باور نمي كنم كه سال هاي سال
    همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.
    يك كاري خواهد شد.زيستن مشكل شده است.
    و لحظات چنان به سختي و سنگيني بر من گام مي نهند و
    دير مي گذرند كه احساس مي كنم خفه مي شوم
    هيچ نمي دانم چرا؟
    اما مي دانم كس ديگري به درون من پا گذاشته است.
    و اوست كه مرا چنان بي طاقت كرده است.
    احساس مي كنم ديگر نمي توانم در خود بگنجم و در خود بيارامم.
    از بودن خويش بزرگ تر شده ام و اين جامه بر تن من تنگي مي كند.
    اين كفش تنگ و بي تابي فرار!
    عشق ان سفر بزرگ!
    چه خيال انگيز و جان بخش است
    ايجا نبودن

    دكتر شريعتي



    "
    — باور نمي كنم


  • "تو نیستی
    این باران بی‌هوده می‌بارد
    ما خیس نخواهیم شد ...

    بی‌هوده این رودخانه بزرگ
    موج برمی‌دارد و می‌درخشد
    ما بر ساحل آن نخواهیم نشست ...

    جاده‌ها که امتداد می‌یابند
    بی‌هوده خود را خسته می‌کنند
    ما با هم در آن‌ها راه نخواهیم رفت ...

    دلتنگی‌ها، غریبی‌ها هم بی‌هوده است
    ما از هم خیلی فاصله داریم
    نخواهیم گریست ...

    بی‌هوده تو را دوست دارم ...
    بی‌هوده زندگی می‌کنم
    این زندگی را قسمت نخواهیم کرد ..."
    — عزیز نسین- برگردان رسول یونان- نشر مشکی


  • "تنها وقتی که وارد بازی نمی‌شوی، می‌توانی دغدغه‌ی برد و باخت را نداشته باشی و به نوعی همیشه برنده باشی
    اما وقتی حتی به قصد گرم کردن از جایت بلند شوی همیشه امکان باخت هست. و باخت بد است. و بیش از آن، خود بازی بد است، بازی‌ای که مجبوری آن را ادامه دهی

    "
    — پاگرد- محمدحسن شهسواری


  • "هميشه خواب ها
    از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند
    من شبدر چهارپري را مي بويم
    كه روي گور مفاهيم كهنه روئيده ست
    آيا زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جواني من بود؟
    .......
    حرفي به من بزن
    آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو مي بخشد
    جز درك حس زنده بودن
    از تو چه مي خواهد؟"
    فروغ فرخزاد


  • "نام رفتگان را
    دلم نمی‌آید
    از دفتر نازک تلفن
    خط بزنم

    "
    — دوربین قدیمی - عباس صفاری


  • "در تنهایی بود که پی بردیم
    چقدر تنها
    و بی کس و کاریم
    نه جگر گوشه ای
    نه دوستی
    نه همدمی
    نه خویشاوندی که کوتاه کند
    جمعه های طاقت فرسایمان را."
    — عباس صفاری/حکایت ما


  • بیژن نجدی / Bizhan Najdi
    "



    کو دکان ما

    جهان تلخ نمی شودباشمشیر

    تلخ نمی شود با شلیک و فریادو مشت

    تلخی جهان

    گلوی گوزن نیست و دندان پلنگ

    ومرگ ماهی در حلق مرغان ما هی خوار

    مصیبت نیست

    تلخ عروسک هائی ست

    باشکم پر از تی-ان -تی

    که بر ویتنام ریخت

    بر کوچه باغ های فلسطین

    و مصیبت

    شادمانی کو دکان ما ست

    که دیده اند عروسکی بر خاک


    دویده اند با هلهله و لبخند"
    بیژن نجدی / Bizhan Najdi


  • "كدامين خاطره ات اين چنين صدايت زد؟
    كه نارفيقانه باربستي
    چه خواب خوبي بود
    اگر به گاه بيداري
    كنار من بودي
    كدام خاطره ات اين چنين صدايت زد؟

    حميد مصدق"
    — خاطره


  • "آه!كه چقدر فاصله ي ما دور است
    فكر مي كنم هيچ وقت نرسي
    و من در كنار اين دنيا تنها بمانم
    و تو هميشه منظره ي من باشي
    و در پيش چشم هاي من,
    در سينه ي چشم انداز من
    قبله ي نگاه من
    و هيچ وقت نه در كنار چشم هاي من
    هيچ وقت
    در اين زاويه همواره تنها خواهم بود بي تو
    تو را خواهم ديد
    و ان گاه چه بگويم
    به يك نابينا,يك بيگانه,يك دوردست
    كه چه ها مي بينم؟

    دكتر شريعتي
    و اين شعر شرح وصف حال من است

    "
    — فاصله


  • رومن گاری/Romain Gary
    "از همین می ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می کنی، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می گذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی مونه. می فهمی چی می خوام بگم؟.... اونهایی رو که می گذارن و می رن دوست ندارم. اینه که اول خودم می گذارم می رم.این جوری خاطر جمع تره.

    خداحافظ گاری کوپر"
    رومن گاری/Romain Gary


  • "...
    کاش آن‌که استخوان‌هایم را می‌لیسد
    شعرهایم را از بر نبود
    ...
    ما
    کاشفان کوچه‌های بن‌بستیم
    حرف‌های خسته‌ای داریم

    این‌بار
    پیامبری بفرست
    که تنها گوش کند


    "
    — سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند- گروس عبدالملکیان


  • "شب بخیر
    بچه های عزیز
    شب به خیر که خیلی دیر است
    به هواپیماها در هوای بهاری نگاه کنید
    که چه زیبا برق می زنند
    به بمب افکنها
    تانکها نگاه کنید
    هیچ بچه امریکایی شانس شما را ندارد
    آنها همه این چیزها را
    فقط بر پرده سینما می بینند
    بخوابید بچه ها
    و بیاد داشته باشید
    جای شما در بهشت است
    اما
    چیزی بخورید و بنوشید
    که صف محشر طولانی است و گرسنه تان خواهد شد
    بخوابید بچه ها
    اما
    یادتان نرود صورت تان را بشویید
    فرشتگان
    انتظار بچه های تمیز را می کشند
    و هیچ در فکر دلتنگی مادر نباشید
    آنها مرگ را ترجیح می دهند و زود نزد شما می آیند
    ما هم قول میدهیم
    پای مجسمه آزادی
    گورهای ظریفی برای شما بسازیم
    تا رهگذران و توریست ها
    دسته گلی بر آن بگذارند و
    با رضایت خاطر بخندند"
    شمس لنگرودی,Shams Langroodi


  • "لحظاتی هست
    استخوان های اشیاء می پوسد
    و فرسودگی از در و دیوار می بارد
    لحظاتی هست
    نه آواز گنجشک حمل
    نه صدایی صمیمی از آن طرف سیم
    و نه نگاه مادر در قاب
    قانعت نمی کند
    زندگی قانعت نمی کند
    و تو به اندکی مرگ احتیاج داری

    من گرگ خیالبافی هستم"
    — الیاس علوی


  • علي شريعتي
    "هرگز نبودن به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست"
    علي شريعتي


  • "آن‌قدر از تو گم شده‌ام پشت این تاریک
    که دیگر
    شعر هم پیدایم نمی‌کند
    برای سپید نوشتنت
    من گم شده‌ام
    تو گم شده‌ای
    که یکی پیدا شود
    کسی که اصلا
    مال قصه ما نبود"
    — لیلا نوحی


  • "از بهار تقویم می‌ماند
    از من
    استخوان‌هایی که تو را دوست داشتند
    "
    — الیاس علوی- من گرگ خیالبافی هستم


  • "يك‌روز بيدار مي‌شويم (توي يك گفت‌وگوي خيلي عادي، يا توي رخت‌خواب با كيف ِ نشئه‌گي ِ يك خواب ِ عميق ِ شبانه، يا روي صندلي با فكري سرگردان در هزارجا، يا پشت فرمان ماشين توي يك راه‌بندان)، و مي‌بينيم كه نمي‌خواهيم فكرمان هيچ‌جا برود، نمي‌خواهيم فكر كنيم به چيزهاي نيامده و آمده و كارهاي نكرده و كرده و هرآنچه پيش يا بعد از اين ممكن است اتفاق بيفتد. و اصلا نمي‌خواهيم فكر وجود داشته باشد تا يادمان بيايد كه هنوز هستيم و هنوز خيلي كارها مي‌شود كرد. مي‌فهميم ديگر پايين‌تر از اين، تحمل‌ناپذيرتر از اين، ممكن نيست.
    بعضي‌مان يك‌مرتبه بيدار مي‌شويم، بعضي آهسته، و بعضي هيچ‌وقت. اما اگر بيدار شويم، ديگر فكر و نظر ديگران هيچ تاثيري در حال‌مان ندارد. اين‌كه وقتي ما را مي‌بينند چشمانشان برق بزند، يا برعكس، پره‌هاي دماغشان با نفرت باز و بسته شود، هيچ اهميتي ندارد. مهم فقط اين است كه خودمان جلوي آينه كه مي‌ايستيم چه مي‌بينيم. اگر نتوانيم جلوي آينه بايستيم و به خودمان نگاه كنيم، يا اگر نتوانيم با خيال‌هامان بازي كنيم، نتوانيم و نخواهيم كه به هيچ‌چيز و هيچ‌كس فكر كنيم، چه‌كار مي‌كنيم...؟
    "
    — حسين سناپور.سمت تاريك كلمات.ص56


  • "فقط دشمن ها هستند که همیشه حرف هم را بی هیچ کم و کاستی می فهمند. اغلب هم لبخندی چاشنی گفت و گویشان است . دوستی همیشه با سوء تفاهم همراه است . عشق که خیلی بیشتر.

    "
    حسین سناپور


  • "سرنوشت پلیدتر از آن بود
    که راه دیگری پیش پایمان بگذارد
    مثل ساکنان شهری بمباران شده
    باید
    همدیگر را گم می کردیم

    "
    — عباس صفاری


  • سید علی صالحی / Seyed Ali Salehi
    "سنگین از نگفتنم"
    سید علی صالحی / Seyed Ali Salehi


  • "چرا به‌یاد نمی‌آورم؟
    همیشه‌ی بودن، با هم بودن نیست
    چرا به‌یاد نمی‌آورم؟
    باران می‌آمد، گفتی بیا به کوه برویم

    "
    "
    — سیدعلی صالحی


  • "می‌خواستی گل‌سرخی برایم بیاوری
    می‌خواستی بخندم
    قاه قاه
    دلم گرفته بود
    و قصه کرد
    رازهای نگفته را
    قهوه ترک نوشیدیم
    تلخ‌تر شدیم
    گریستیم
    های های"
    الیاس علوی


  • "نه کلمات و نه سکوت
    هیچ‌کدام یاری نمی‌کند
    تا تو را
    به زندگی برگردانم"
    — خوزه آنخل بالنته


  • "سرت را بالا بگیر
    که سیر همدیگر را نگاه کنیم

    معلوم که نمی‌شود
    شاید تا پاییز دیگر این خیابان
    دلش خواست
    که بزرگ‌تر شود

    گنجشک‌ها روی برف راه می‌روند"
    فریاد ناصری


  • "بهار بود
    که آستانه کفش‌های تو را پوشید
    حالا تو با ستاره‌هایی که
    ریشه در خون من دارند
    به خانه آمده‌ای
    می‌خواهی
    برف این همه سال را
    در دلم آب کنی
    که چه؟
    من به رویاهای بلورین عادت کرده‌ام


    "
    فریاد ناصری


  • احمد شاملو / Ahmad Shamlou
    "راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند...بی هنگام ناپدید میشوند"
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou


  • سید علی صالحی / Seyed Ali Salehi
    "سنگین از نگفتنم

    بگوی
    در خانه شما
    چراغ زمزمه یعنی چه؟
    "
    سید علی صالحی / Seyed Ali Salehi


  • Paul Auster
    "The pen will never be able to move fast enough to write down every word discovered in the space of memory. Some things have been lost forever, other things will perhaps be remembered again, and still other things have been lost and found and lost again. There is no way to be sure of any this."
    Paul Auster (The Invention of Solitude)


  • Paul Auster
    "It seems to me that I will always be happy in the place where I am not."
    Paul Auster


  • Paul Auster
    "Stories only happen to those who are able to tell them."
    Paul Auster


  • احمد رضا احمدی / Ahmad Reza Ahmadi
    "از هر ليواني كه آب نوشيدم
    طعم لبان تـو و پاييـزي
    كه تـو در آن به جا ماندي به يادم بود
    فراموشي پس از فراموشي
    امّـا
    چرا طعم لبان تـو و پاييـزي كه تـو در آن
    گـم شدي در خانه مانده بود
    ما سرانجام توانستيم
    پاييــز را از تقويم جدا كنيم
    امّـا
    طعم لبان تـو بر همه‌ي ليوان‌ها و بشقاب‌ها
    حك شده بود
    ليوان‌ها و بشقاب‌ها را از خانه بيرون بردم
    كنار گندم‌ها دفن كردم
    تـو در آستانه‌ي در ايستاده بودي
    تـو در محاصره‌ي ليوان‌ها و بشقاب‌ها مانده بودي
    گيسوان تـو سفيد
    امّـا
    لبان تـو هنوز جوان بود
    "
    احمد رضا احمدی / Ahmad Reza Ahmadi (ساعت ۱۰ صبح بود)


  • احمد رضا احمدی / Ahmad Reza Ahmadi
    "
    آن كس مي‌تواند از عشق سخن بگويد
    كه قوس و قزح را
    يك‌بار هم شده
    معني كرده باشد
    اكنون كسي را
    در روشنايي پس از باران
    از دار فرود مي‌آرند

    هزار پله به دريا مانده‌ست
    كه من از عمر خود چنين مي‌گويم
    فقط مي‌خواستيم ميان گندم‌زارها بدويم
    حرف بزنيم و عاشق باشيم
    اما گم‌شدن دل‌هامان را حدس زدند و اكنون
    در انتهاي كوچه‌ي انبوه از لاله عباسي
    كسي را از دار فرود مي‌آرند
    "
    احمد رضا احمدی / Ahmad Reza Ahmadi (همه‌ی آن سال‌ها)


  • "نمی‌توان به لبخندی قانع بود
    نمی‌شود موهایت را دید
    و به باد حسودی نکرد
    گونه‌هایت را دید
    و به گناه نیاندیشید
    و نمی‌شود به تو رسید
    که پاهایت نوجوانند
    و دیوارهایت بلند...

    «من گرگ خیالبافی هستم»"
    الیاس علوی


  • "به من اعتماد نکن
    به دکمه هایت اعتماد نکن
    دکمه ها بی وفایند
    شانه ها بی وفایند
    شاعران بی وفاترند

    من گرگ خیالبافی هستم"
    — الیاس علوی


  • "دنيا دو لحظه است

    لحظه‌اي كه مي‌رقصي

    لحظه‌اي كه لبخند مي‌زني.

    اگر رقص نباشد

    دلتنگي آدم را خفه مي‌كند

    دلتنگي آدم را مي‌خورد

    حوصله خدا هم سر مي‌رود

    شايد بزند

    همه چيز را خراب كند

    يك تكه آهن ِمست را براي پيشاني تو بنويسد

    يك جزيره‌ي دور افتاده را براي من.

    "
    الیاس علوی


  • "اي پرنده‌ي شيرين

    به من نخند

    نگاهت را مگير

    اكنون هماني هستم كه تو مي‌خواستي

    مفلوج

    دلتنگ

    بي‌رنگ.

    "
    الیاس علوی


  • "

    جای خالی تو را
    شعر ها و ترانه ها گرفتند
    ابتدا تندیس تو را ساختند
    و کم کم ریشه زدند و قد کشیدند
    حالا به جای تو
    - که سرانجام می رفتی -
    زمینی دارم
    و آسمانی
    برای گشت و گذار همه ی دوستانم
    آبشارهایش بلند و سرکش
    درختانش سرپا و سبز
    و گل هایش
    همیشه بهار
    .
    .
    .
    من
    فصل کوتاه با تو بودن را
    با چاهار فصل بی پایانِ خدا
    معاوضه کردم
    "
    — امیررضا ناصری


  • "

    دستانت را گرفتند
    و دهانت را خرد كردند
    به همین سادگی تمام شدی

    از من نخواه در مرگ تو غزل بنويسم
    كلماتم را بشويم
    آنطور كه خون لبهايت را شستند
    و خون لبهايت بند نمي آمد

    تو را شهيد نمي خوانم
    تو كشته ي تاريكي هستي
    كشته ي تاريكي
    اين شعر نيست
    چشمان كوچك توست
    كه در تاريكي ترسيده است
    در تنهايي
    گريه كرده
    اعتراف كرده است

    نمي‌خواهم از تو فرشته‌اي بسازم با بالهاي نامرئي
    تو نيز بي وفا بودي
    بی پروا می خندیدی
    گاهي دروغ مي گفتي
    تو فرشته نبودي
    اما آنكه سينه ات را سوخته به بهشت می رود
    با حوریان شیرین هماغوشی می کند
    با بزرگان محشور می شود
    تو بزرگ نبودي
    مال همين پائين شهر بودي

    اين شعر نيست
    خون دهان توست كه بند نمي آيد


    "
    الیاس علوی



Rss
مـحیا's profile »

all quotes
add a quote