Quote_tiny nirvana's quotes

(showing 1-50 of 199)
sort by

  • "در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد
    و می تراشد.

    اين دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين
    دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند

    و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان
    سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند"
    صادق هدایت /sadegh hedayat


  • Robert A. Heinlein
    "Then I glanced at the ring on my finger.

    The Snake That Eats Its Own Tail, Forever and Ever. I know where I came from—but where did all you zombies come from?

    I felt a headache coming on, but a headache powder is one thing I do not take. I did once—and you all went away.

    So I crawled into bed and whistled out the light.

    You aren’t really there at all. There isn’t anybody but me—Jane—here alone in the dark.

    I miss you dreadfully!"
    Robert A. Heinlein


  • Robert A. Heinlein
    "Progress isn't made by early risers. It's made by lazy men trying to find easier ways to do something. "
    Robert A. Heinlein


  • Albert Einstein
    "Two things are infinite: the universe and human stupidity; and I'm not sure about the universe."
    Albert Einstein


  • Albert Camus
    "Man is the only creature who refuses to be what he is."
    Albert Camus


  • Marilyn Monroe
    "Ever notice how 'What the hell' is always the right answer?"
    Marilyn Monroe


  • Carl Sagan
    "Science is not only compatible with spirituality; it is a profound source of spirituality."
    Carl Sagan


  • Mahatma Gandhi
    "Live as if you were to die tomorrow. Learn as if you were to live forever."
    Mahatma Gandhi


  • Mark Twain
    "Never tell the truth to people who are not worthy of it."
    Mark Twain


  • Mark Twain
    "The fear of death follows from the fear of life. A man who lives fully is prepared to die at any time."
    Mark Twain


  • Mark Twain
    "Always do what is right. It will gratify half of mankind and astound the other."
    Mark Twain


  • Mark Twain
    "I did not attend his funeral, but I sent a nice letter saying I approved of it."
    Mark Twain


  • Mark Twain
    "Books are for people who wish they were somewhere else."
    Mark Twain


  • Mark Twain
    "What would men be without women? Scarce, sir...mighty scarce."
    Mark Twain


  • Mark Twain
    "History doesn't repeat itself, but it does rhyme."
    Mark Twain


  • Dr. Seuss
    "I like nonsense, it wakes up the brain cells."
    Dr. Seuss


  • Dr. Seuss
    "Fantasy is a necessary ingredient in living, it's a way of looking at life through the wrong end of a telescope."
    Dr. Seuss


  • Dr. Seuss
    "Today is gone. Today was fun.
    Tomorrow is another one.
    Every day,
    from here to there,
    Funny things are everywhere."
    Dr. Seuss


  • Dr. Seuss
    "I speak for the trees! Let them grow! Let them grow!"
    Dr. Seuss (The Lorax)


  • Dr. Seuss
    "All alone! Whether you like it or not, alone is something you'll be quite a lot!"
    Dr. Seuss (Oh, the Places You'll Go! and The Lorax)


  • Dr. Seuss
    "Catch! calls the Once-ler.
    He lets something fall.
    It's a Truffula Seed.
    It's the last one of all!
    You're in charge of the last of the Truffula Seeds.
    And Truffula Trees are what everyone needs.
    Plant a new Truffula. Treat it with care.
    Give it clean water. And feed it fresh air.
    Grow a forest. Protect it from axes that hack.
    Then the Lorax
    and all of his friends
    may come back."
    Dr. Seuss (The Lorax)


  • Dr. Seuss
    "1 fish 2 fish red fish blue fish!"
    Dr. Seuss


  • Dr. Seuss
    "You have brains in your head. You have feet in your shoes. You can steer yourself any direction you choose. You're on your own. And you know what you know. And YOU are the one who'll decide where to go..."
    Dr. Seuss


  • Dr. Seuss
    "A person's a person, no matter how small."
    Dr. Seuss


  • جلال آل احمد / Jalal Ale Ahmad
    "part12)
    و مادرم پرسيد: - شما خودتون چند تا بچه دارين؟

    زنيكه سرش را انداخت زير و گفت: - اختيار دارين من درس ميخونم.

    - جه درسي؟

    - درس قابلگي.

    سرش را تكان داد و خنديد. مادرم رو كرد به خواهرم و گفت:

    - پس ننه چرا معطلي؟ پاشو بچهكت‌رو نشون خانم بده. پاشو ننه تا من برم واسه‌شون چايي بيارم.

    و بلند شد رفت بيرون. من دفترچه تمبرم را از طاقچه برداشتم و همانجور كه بيخودي ورقش مي‌زدم مواظب بودم كه خواهرم قنداق بچه را روي كرسي باز كرد و زنيكه دو سه جاي شكم بچه را دست ماليد كه مثل شكم ماهي‌هاي بابام سفيد بود و هنوز حرفي نزده بود كه فرياد بابام از اتاق خودش بلند شد. مرا صدا مي‌كرد. دفترچه را روي طاقچه پراندم و ده بدو. مادرم داشت از پشت در اطاق بابام برمي‌گشت. گفتم:

    - شما كه اومده بودين چايي ببرين واسه مهمون!

    - غلط زيادي نكن،‌ ذليل شده!
    "
    جلال آل احمد / Jalal Ale Ahmad


  • جلال آل احمد / Jalal Ale Ahmad
    "ماها تو این زندکی تنگمون هی پاهامون به هم میپیچه و رو سر و کولِ هم زمین میخوریم . و خیال میکنیم تقصیر اون یکیه . غافل از اینکه این زندگیمونه که تنگه و ماها رو به جون همدیگه میندازه"
    جلال آل احمد / Jalal Ale Ahmad (سه تار)


  • "هيچ نوشته اي نيست كه به يكبار خواندن نيارزد. (بيهقي)
    دوستي آدم را از تنهايي در مي آورد اما قلم او را به تنهايي بر مي گرداند.( جلال آل احمد)

    انسان مانند رودخانه است، هرچه عميق تر باشد، آرام تر است.(مونتسكيو)
    در بیکران زندگی دو چیز افسونم می کند:
    آبی آسمانی که می بینم و می دانم که نیست.
    خدایی که نمی بینم و می دانم که هست.

    من نميگويم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم بايد براي بار دوم هم نگاه کرد
    اشتباه يعني درس نگرفتن از اشتباهات.
    "
    — akram


  • "برای انسانهای بزرگ هیچ بن بستی وجود ندارد ، زیرا آنان بر این باورند كه :
    یا راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت
    گر خرسند و رضا باشی زندگی به دلخواه می سپاری . بزرگمهر
    اگر می خواهید خودتان شاد باشید،اول دیگران را شاد کنید. ویلیام مکبث
    یا چنان نمای که هستی ، یا چنان باش که می نمایی. بایزید بسطامی
    هر روز همان روز را زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را زندگی کرده ای. نانسی سیمس
    خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را تغییر نایافتنی است و شهامتی تا تغییر دهم آن چه را می توانم و دانشی تا بدانم تفاوت آن دو را. جبران خلیل جبران
    آرزومند آن مباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی، بکوش که کمال آنچه هستی باشی. دی سلز
    به توانائي خود ايمان داشتن نيمي از كاميابي است. روسو
    آدمي ساخته افكار خويش است، فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيده است. موريس مترلينگ

    زيبايي ناپايدار و فضيلت جاودانه است . گوته
    هر چه بیشتر تصمیم بگیرید ، قدرت تصمیم گیری شما بیشتر می شود .همچنان كه عضلات بدن در اثر ورزش نیرومندتر می شوند ، قدرت تصمیم نیز با تمرین افزایش می یابد.
    آنتونی رابینز
    در دنيا جاي كافي براي همه هست پس بجاي اينكه جاي كسي را بگيري سعي كن جاي خودت را پيدا كني. چارلي چاپلين
    دانا ترين مردم کسي است که شک و گمان هيچگاه يقين او را از بين نبرد. امام علي
    انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه ميگذرد، اين والاترين راه است. راه دوم از تقليد
    مي گذرد، اين آسانترين راه است. و راه سوم از تجربه مي گذرد، اين تلخترين راه است. کنفسيوس
    زندگی حتی با عشق گم شده نیز شیرین تر از زندگی بی عشق است . تاگور
    يک اراده قوي بر هر سد و مانعي هر قدر هم قوي ، حتي بر زمان نيز غلبه مي کند. بالزاک
    مهم نيست اگر زمين بخوريد، مهم دوباره برخاستن است. ونيسنت لمباردي
    خدا به زمان احتیاج ندارد و هرگز دیر نمی کند. اسکاول شين
    مصمم شويد كه كارى بايد صورت گيرد، سپس راه انجام آن را خواهيد يافت.
    آبراهام لينكلن
    هيچ نوشته اي نيست كه به يكبار خواندن نيارزد. (بيهقي)
    دوستي آدم را از تنهايي در مي آورد اما قلم او را به تنهايي بر مي گرداند.( جلال آل احمد)

    انسان مانند رودخانه است، هرچه عميق تر باشد، آرام تر است.(مونتسكيو)

    در بیکران زندگی دو چیز افسونم می کند:
    آبی آسمانی که می بینم و می دانم که نیست.
    خدایی که نمی بینم و می دانم که هست.

    من نميگويم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم بايد براي بار دوم هم نگاه کرد
    اشتباه يعني درس نگرفتن از اشتباهات.
    "عشق مانند هوا همه جا موجود است
    تو نفسهایت را قدری جانانه بکش" مجتبی کاشانی
    تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید "
    — elahe


  • "هرگاه در گوشه ای از زمین خونی به ناحق ریخته می شود ، همه ی مردم جهان دستشان به آن آلوده است ..."
    — دکتر شریعتی


  • "نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
    ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش که او یکریز و پی در پی دم گرم چموش اش را بفشارد بی هیچ فریادی
    و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
    و بشکاند سکوت مرگبارم را...


    "
    — فرازی از وصیت نامه دکتر علی شریعتی


  • علي شريعتي
    "نیایش یعنی خواستن و تکرار خواست ها
    چه کسی نیایش می کند؟
    آنکس که فاصله آنچه هست و آنچه باید باشد
    زیاد است"
    علي شريعتي


  • علي شريعتي
    "خریت بهترین خوشبختی ست"
    علي شريعتي


  • علي شريعتي
    "اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند."
    علي شريعتي


  • "هرگز نبودن به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست"
    — دکتر شریعتی


  • "من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی ایشان از روی عادت نماز می خوانند"
    — شریعتی


  • "دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است 1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است. 3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد "
    — هويت افراد


  • "
    وقتی که دیگر نبود
    من به بودنش نیازمند شدم
    وقتی که دیگر رفت
    من به انتظار آمدنش نشستم
    وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
    من او را دوست داشتم
    وقتی او تمام کرد
    من شروع کردم
    وقتی او تمام شد من آغاز شدم
    و چه سخت است
    تنها متولد شدن
    مثل تنها زندگی کردن است
    مثل تنها مردن است
    "
    — دکتر شریعتی


  • علي شريعتي
    "نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم! ديگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد."
    علي شريعتي


  • دکتر علی شریعتی / Ali Shariati
    "کوری را بخاطر آرامش تحمل مکن"
    دکتر علی شریعتی / Ali Shariati


  • علي شريعتي
    "خداوندا، کفر نمی گویم، پریشانم. چه میخواهی تو از جانم. مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است. چه رنجی می کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است "
    علي شريعتي


  • Sadegh Hedayat
    "هرچه قضاوت دیگران درباره من سخت بوده باشد نمیدانند که من بیشتر خودم را سخت قضاوت کرده ام"
    Sadegh Hedayat


  • Sadegh Hedayat
    "خاصیت هر نسلی اینست که آزمایش نسل گذشته را فراموش بکند"
    Sadegh Hedayat


  • Sadegh Hedayat
    "برای کسی که در گور است زمان معنی خودش را گم میکند"
    Sadegh Hedayat


  • Sadegh Hedayat
    "در همین جهان است که دست کم می توانی امیدوار باشی که روزی کلک خودت را بکنی، امیدی که در آن جهان نمی تواند وجود داشته باشد."
    Sadegh Hedayat


  • "چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!ا "
    — هميشه صداقت بهترين است


  • "یك روز خانم مسنی با یك كیف پر از پول به یكی از شعب بزرگترین بانك كانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح كرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی كه سپرده گذاری كرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانك برای آن خانم ترتیب داده شد .
    پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مركزی بانك رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكی پیرزن رسید و مدیر عامل با كنجكاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام كه همانا شرط بندی است ، پس انداز كرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی كه این كار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم دارید !

    مرد مدیر عامل كه اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وكیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی كنیم و سپس ببینیم چه كسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .
    روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی كه ظاهراً وكیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
    پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست كرد كه در صورت امكان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
    مرد مدیر عامل كه مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به كجا ختم می شود ، با لبخندی كه بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل كرد .
    وكیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل كه پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .

    پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاری خواهم كرد تا مدیر عامل بزرگترین بانك كانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون كند ! "
    — ترفند پولدار شدن يك خانوم محترم


  • "یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،
    تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
    او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
    در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.
    وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت
    برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
    پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
    ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد.
    اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.
    وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب
    چکار خواهد کرد؟»
    مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
    این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!
    او حسابی عصبانی شده بود.
    در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست،
    چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام
    شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا
    عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست،
    باز نشده و دست نخورده!
    خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده
    بود را داخل ساکش گذاشته بود.
    آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...ا "
    — زن و بیسکوئیت..


  • José Saramago
    "هيچ كس در خانواده ی ما لب ندارد.دست كم در رگ چينی من چنين است.فقط من هستم
    كه لب دارم،آن هم چه لبی.لب هايی كه آنقدر گنده است كه راه نفسم را بند می آورد.هر كدام از
    عكس های يادگاری خانوادگی مان را كه نگاه كنيد،برادرها و خواهرم را می بينيد كه لبخند
    می زنند.چشم ندارند فقط شكافی نازك.لب هم ندارند فقط دندان.غير از من كه چشم های درشت
    ورقلنبيده دارم كه نمی بينيد شان.چون عينك دسته شاخی پروانه ای زده ام.دهانم را
    هم بسته ام كه لب هايم گنده به نظر نرسد.مادرم می گويد:"كاری از
    ".دستت بر نمی آيد.لب های پدر اهل هاوايی ات را به ارث برده ای
    كاش موسيقی آن ها را ياد می گرفتم.كاش ترانه های هاوايی را بلد بودم نه مثل
    عموهايم كه هر وقت مست می شدند، زير لبی زمزمه كنم.كاش می توانستم موقع رقص
    پاهايم را چنان تا كنم كه معلم رقص هولا به پشت پايم نزند.كاش می توانستم با دست هايم
    قصه بگويم و با كپل های لرزان جزيره را بجنبانم، آن وقت دلم نمی سوخت.اما چيزی
    .كه از بابام به من رسيد همين لب های بی قواره ی گنده است
    برادرم بوزی می گويد:"لب يوپه په."حتی عكس های مجله ی"نشنال جئوگرافيك"را
    .نشانم می دهد كه زن هايی كه همه چيزشان معلوم است توی لب شان بشقاب و نعلبكی كرده اند
    ".می گويم:"اولاٌ كه يوپه په نيستند.اوبانگی هستند
    ".می گويد:"چه فرقی می كند؟ هر دو يكی هستند
    .تمرين و ورزش را آغاز می كنيم
    هر روز صبح كه بيدار می شوم لب هايم را محكم به هم فشار می دهم كه خيلی گنده نشود.بعد
    به برادرم بنجی كمك می كنم كه بينی اش از جا در نرود.می گويم:"بينی ات را اينطور
    بگير وسط انگشت هايت تا پخ نشود.اگر بينی درست و حسابی و خوشگل می خواهی بهتر است
    ".به حرف من گوش كنی
    .نمی داند باور كند يا باور نكند.اما می ترسد که ادامه ندهد
    از عكاس مدرسه می خواهم لب مرا پاك كند.دوست دخترم به من می گويد كه او
    می تواند همه چيز را پاك كند.فقط از آدم مي پرسد چطور؟ چرا و چطورش
    .را نمی دانم.می گويد:"لب های توكه خيلی قشنگ است!"اما به هر حال كار خودش را می كند
    با عكس به خانه می روم.می دانم آن را را كجا بگذارم.توی هال كه همه سر راه دست شويی
    و حمام از آن رد می شوند.همان جايی كه لب های قبلی ام آويزان بود.می خواهم بدهم از
    روی اين عكس پنجاه تا چاپ كنند و برای عمه و خاله و دايی و زن دايی بفرستم و برای
    .يادگاری به دوستانم بدهم
    وقتی نفس بريده و تب آلود به خانه می رسم، عكس را در هوا تكان
    "می دهم.مادرم نگاهی می كند و می گويد:"ماهلانی سر لب هايت چه بلايی آمده؟
    "می گويم:"چيزی نشده.نمی خواهی عكس مرا قاب بگيری؟



    "
    José Saramago


  • "ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد.
    مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه ( یکی طلا و دیگری نقره ) به او نشان می دادند. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
    این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز، گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
    تا اینکه مرد مهربانی از دیدن این صحنه ناراحت شد ... در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت:
    هر وقت دو سکه به تو نشان دادند سکه طلا را بردار. این جوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.
    ملانصرالدین پاسخ داد:
    ظاهراً حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر پول به من نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم.
    شما نمی دانید تا به حال با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام.
    اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند ....ا"
    — ظاهرا حق با شماست


  • Terry Pratchett
    "Time is a drug. Too much of it kills you."
    Terry Pratchett (Small Gods)



Rss
« previous 1 3 4