Quote_tiny Naser's quotes

(showing 1-22 of 22)
sort by

  • Karl Popper
    "All life is problem solving"
    Karl Popper


  • "هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
    یک فریب ساده و کوچک
    آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
    جز برای او و جز با او نمی خواهی.
    من گمانم زندگی باید همین باشد."
    — اخوان ثالث


  • Friedrich Wilhelm Nietzsche
    "That which does not kill us makes us stronger."
    Friedrich Wilhelm Nietzsche


  • Virginia Woolf
    "…fekr kard sakhtegi_mesle bishtare zendegiye adam_chon fard tasavori az khodash darad,yek tafrihe aali ham mitavanad sakhtegi bashad va chizi bishtar az aan… "
    Virginia Woolf


  • "در دو روز عمر كوته سخت جاني كرده ام
    با همه نامهربانان مهرباني كرده ام
    همدلي هم آشياني هم زباني كرده ام

    بعد از اين بر چرخ بازيگر اميدم نيست
    آن سر انجامي كه بخشايد نويدم نيست نيست
    هديه از ايام جز موي سپيدم نيست نيست

    من نه هرگز شكوه اي از روزگاران كرده ام
    نه شكايت از دورنگي هاي ياران كرده ام
    مهر غصه بر لبانم
    مي فشارد استخوانم
    ................................
    مهرباني كيميا شد
    مردمي ديريست مرده
    سرفرازي را چه داند
    سربزيري سر سپرده
    ................................
    مي روم دلمردگي ها را ز سر بيرون كنم
    گر فلك با من نسازد چرخ را وارون كنم
    بر كلام ناهماهنگ جدايي خط كشم
    بر سرود آفرينش نغمه اي موزون كنم"
    — ............................


  • "سرت را بالا بگیر
    که سیر همدیگر را نگاه کنیم

    معلوم که نمی‌شود
    شاید تا پاییز دیگر این خیابان
    دلش خواست
    که بزرگ‌تر شود

    گنجشک‌ها روی برف راه می‌روند"
    فریاد ناصری


  • "وقتی دکتر خانواده برای وصول طلبش فشار آورد، تمام خانواده‌ی مارکس حدود ده هفته در خانه‌ی دوستی به نام پیتر ایماندت در کمبرول مهمان شدند و پس از آن هم خود کار سه ماه دیگر در منچستر و در خانه‌ی انگلس پنهان شد. این تنها یکی از چندین سفر او به منجستر بود و در همین سفرها بود که او نگاهی به دنیای ماشین و بخار و تولید سرمایه‌داری در عمل انداخت."
    Asa Briggs (مارکس در لندن)


  • "سه تا از کودکان مارکس در خیابان دین درگذشتند – هنری که هنوز یک سال هم نداشت، فرانسیسکا، دختر نوزاد و ادگار، مگس کوچک، که در هشت سالگی از مرض سل درگذشت. هر کودکی نام مستعار خودش را داشت و کار هم همین‌طور بود – او را "آفریقایی" می‌خواندند. تشیع جنازه‌ی ادگار در خیابان ویت‌فیلد تبرتاکل ... برگذار شد و ماجرایی شدیدا حزن‌انگیز بود. مجبور شدند به زور جلوی کارل را بگیرند تا خود را در قبر پسرش پرتاب نکند."
    Asa Briggs (مارکس در لندن)


  • "دایی‌اش، ب.ف.د فیلیپس، بانکداری در زالتبومل هلند بود و کارل در طول زندگی‌اش بارها سعی کرد از او پول قرض کند و معمولا با دست خالی باز می‌گشت. مارکس معمولا در راه تریر (زادگاهش) به دیدار او می‌رفت و در همین مناسبت‌ها سری به پسردایی‌هایش، جرالد و آنتون فیلیپس، نیز می‌زد. همین دو پسردایی بودند که بعدها – در 1891 – شرکتی را تاسیس کردند که اکنون به صنایع الکترونیک فیلیپس در آیندهوون بدل شده است. می‌گویند بعدها وقتی اسلاف دو خانواده به هم رسیدند، ترکه‌ی فیلیپس به سلف مارکس گفته است: "وقتی شما راجع به سرمایه حرف می‌زدید، ما در حال ساختن آن بودیم...""
    Asa Briggs


  • Edgar Allan Poe
    "تنها
    من از کودکی چنان نبوده ام که دیگران،
    چنان ندیده ام که دیگران؛
    از بهاری همگانی نمی توانستم به هیجان درآیم
    چنانکه آن بهار مرا اندوهگین نیز نمی کرد و
    نمی توانستم قلبم را برای لذت بردن از آهنگ آن بیدار کنم.
    آنگاه در کودکی ام – در سپیده دم طوفانی ترین زندگی-
    که با همه ی خوشی ها و ناخوشی ها آمیخته شده بود،
    معمایی مرا به خود گرفتار کرد که هنوز هم نتوانسته ام خود را از چنبره اش رها کنم؛
    از رود سیل آسا یا چشمه
    از سنگ سرخ کوه
    از آفتابی که در پاییز طلایی دور من می گردید
    از آذرخش آسمانی که پروار کنان از من عبور می کرد
    از طوفان و از کولاک
    و ابری که شکل یک شیطان را در نظرگاه من به خود گرفت (درحالیکه باقی جهنم به رنگ آبی بود)"
    Edgar Allan Poe


  • "شیخ گفت خلیفه منع کرده است از سماع کردن. درویش را عقده ای شد در اندرون و رنجور افتاد. طبیب حاذق را آوردند نبض او گرفت، این علت ها و اسباب که خوانده بود، ندید. درویش وفات یافت؛ طبیب بشکافت گور او را و سینه ی او را و عقده را بیرون آورد؛ همچون عقیق بود. آن را به وقت حاجت بقروخت؛ دست بدست رفت به خلیفه رسید. خلیفه آن را نگین انگشتری ساخت؛ می داشت در انگشت. روزی در سماع فرو نگریست، جامه آلوده دید از خون. چون نظر کرد، هیچ جراحتی ندید؛ دست برد به انگشتری؛ نگین را دید گداخته. خصمان (اینجا بمعنی دلال ها و فروشنده ها) را که فروخته بودند باز طلبید، تا به طبیب برسید. طبیب احوال باز گفت:
    ره ره چو چکیده خون ببینی جایی
    پی بر که به چشم من برون آرد سر"
    شمس الدین محمد تبریزی / Shams-e Tabrizi


  • "و امیر پس از رفتن ایشان عبدالرزاق را گفت: "چه می گویی؟ شرابی چند پیلپا (نوعی ساغر شراب بسیار بزرگ) بخوریم؟" گفت: "روزی چنین و خداوند شادکام و خداوندزاده بر مراد برفته با وزیر و اعیان و با این همه هریسه (نوعی خوراک)ی خورده، شراب کدام روز را داریم؟" امیر گفت: "بی تکلف باید که به دشت آییم و شراب به باغ پبروزی (نام باغی ست) خوریم." و بسیار شراب آوردند در ساعت... . امیر گفت: "عدل نگه دارید و ساتگین (قدح بزرگ)ها برابر کنید تا ستم نرود." پس روان کردند ساتگینی هر یک نیم من، و نشاط بالا گرفت و مطربان آواز برآوردند. بوالحسن پنج بخورد و به ششم سپر بیفکند، به ساتگین هفتم از عقل بشد و به هشتم قذفش افتاد (بالا آورد) و فراشان بکشیدندش. بوالعلاء طبیب در پنجم سر پیش کرد و ببردندش. خلیل داود ده بخورد و سیاه بیروز (نام یه بابایی) نه. هر دو را به کوی دیلمان بردند. بونعیم دوازده بخورد و بگریخت و داود میمندی مستان افتاد و مطربان و مضحکان (دلقکها) همه مست شدند و بگریختند. ماند سلطان و خواجه عبدالرزاق، و خواجه هژده بخورد و خدمت کرد رفتن را و با امیر گفت: "بس؛ که اگر بیش از این دهند، ادب و خرد از بنده دور کند." امیر بخندید و دستوری (اجازه) داد و برخاست (خواجه) و به ادب بازگشت. و امیر پس از می خورد به نشاط و بیست و هفت ساتگین نیم منی تمام شد. برخاست و آب و تشت خواست و مصلای نماز (جانماز)، و دهان بشست و نماز پیشین (ظهر) بکرد و نماز دیگر (عصر) کرد و چنان می نمود که گفتی شراب نخورده است و این همه به چشم و دیدار من بود - که بوالفضلم(بیهقی) – و امیر به پیل نشست و به کوشک رفت."
    ابوالفضل محمدبن حسین کاتب بیهقی / Ab-al-Fazl Bayhaghi (تاریخ بیهقی)


  • "
    آفتاب است كه همه عالم را روشني مي دهد. روشنايي مي بيند كه از دهانم فرو مي افتد. نور برون مي رود از گفتارم در زير حروف سياه مي تابد! خود اين آفتاب را پشت به ايشان است، روي به آسمانها و روشني زمينها از وي است. روي آفتاب با مولاناست زيرا روي مولانا به آفتاب است.

    ورقي فرض كن يك روي در تو يك روي در يار، يا در هر كه هست. آن روي كه سوي تو بود خواندي، آن روي كه سوي يار است هم ببايد خواندن.

    در اين عالم جهات نظاره آمده بودم و هر سخني مي شنيدم بي سين و خا و نون. كلامي بي كاف و لام و الف و ميم و از اين جانب سخنها مي شنيدم. مي گفتم اي سخن بي حرف! اگر تو سخني پس اينها چيست؟ گفت: نزد من بازيچه. گفتم: پس مرا به بازيچه فرستادي؟ گفت: ني نو خواستي، خواستي تو كه ترا خانه اي باشد در آب و گل و من ندانم و نبينم.

    سنايي به وقت مرگ چيزي مي گفت زير زبان. گوش چون به دهانش بردند، اين مي گفت:
    بازگشتم زآنچه گفتم زآنكه نيست
    در سخن معني و در معني سخن"
    شمس الدین محمد تبریزی / Shams-e Tabrizi


  • صمد بهرنگی / Samad Behrangi
    "روزی روزگاری پادشاهی بود که دختری داشت. پادشاه دخترش را در پرده نگه داشته بود و دختر حتا روی آفتاب را هم ندیده بود. فقط دایه اش را می دید و بس.
    یک روز داشت بازی می کرد، چیزی از دستش دررفت و شیشه ی پنجره شکست و چشم دختر به خورشید افتاد. برف تازه باریده بود و آفتاب هم بود. دختر دو پایش را کرد توی یک کفشش و به دایه اش گفت: "من آن چیز را می خواهم! باید آن را به من بدهی!"
    دختر خورشید را ندیده بود و نمی دانست که چیست. دایه اش گفت: " جانم! خورشید را نمی شود گرفت." دختر دست برنداشت و آخر سر دایه مجبور شد که او را بلند کند تا از پنجره به بیرون نگاه کند، شاید دست بردارد.
    دختر دید که برف باریده و روی برف هم دو تا پرنده نشسته اند و آنطرف تر دو قطره خون روی برف ریخته.
    یکی از پرنده ها به دیگری گفت: "خواهر! ببین توی دنیا چیزی زیباتر از برف و خون پیدا می شود؟" دیگری جواب داد: "چرا پیدا نمی شود! محمد گل بادام از هر چیزی زیباتر است.""
    صمد بهرنگی / Samad Behrangi (افسانه های آذربایجان)


  • زویا پيرزاد / Zoya Pirzad
    "گلی به زمین افتاده
    به شاخه بازگشت:
    وه! یک پروانه!"
    زویا پيرزاد / Zoya Pirzad (آوای جهیدن غوک)


  • زویا پيرزاد / Zoya Pirzad
    "برکه یی کهن –
    آوای جهیدن غوکی در آب."
    زویا پيرزاد / Zoya Pirzad (آوای جهیدن غوک)


  • زویا پيرزاد / Zoya Pirzad
    "کنار جاده،
    آنجا که می جوشد چشمه های روشن،
    در سایه ی بیدها گفتم: "لختی چند" و
    نرفته ام هنوز"
    زویا پيرزاد / Zoya Pirzad (آوای جهیدن غوک)


  • "اگر بر کسی عاشق باشی، همه حسب حال خود مگوی؛ مگر این تو را خوش آید و دیگران را نیاید و هر سرودی در معنیِ دیگر گوی. شعر و غزل بسیار یاد گیر چون فراقی (شعری که در فراق معشوق گویند) و وصالی (برعکس قبلی) و ملامت و عتاب و رد و قبول و وفا و جفا و احسان و عطا و خوشنودی و گِله، حسب حالهای وقتی (بسته به اقتضای وقت) و فصلی چون سرودهای خزانی و زمستانی و تابستانی"
    عنصرالمعالی کیکاوس‌بن اسکندربن قابوس‌ (قابوس‌نامه)


  • John Stuart Mill
    "در مورد هر انسانی که قضاوتش به راستی شایسته‌ی اطمینان است این سوال پیش می‌آید که چطور شده است عقیده‌ی وی این اندازه مورد اطمینان قرار گرفته است؟
    برای اینکه فکرش برای شنیدن هر نوع تنقیدی از رفتار و عقایدش باز بوده است. برای اینکه عادت داشته است به تمام آن حرف‌هایی که بر ضد عقایدش اقامه می‌شده است گوش بدهد تا اینکه بتواند از گفته‌های صحیح مخالفان بهره‌مند گردد و در همان حال خود بی‌پرده ببیند که چه قسمت‌هایی از گفته‌ها و دلایل ایشان باطل است و بطلان آن را سر فرصت به دیگران هم نشان بدهد. برای اینکه احساس کرده است که تنها راهی که یک موجود بشری به کمک آن می‌تواند تا حدی به شناختن "سرتاپای یک موضوع" موفق گردد این است که به هر گونه حرف یا نظری که اشخاص مختلف، با عقاید مختلف، درباره‌ی آن موضوع دارند گوش دهد و تمام شکل‌هایی را که آن موضوع در افکار مختلف به خود می‌گیرد از نظرگاه صاحبان آن افکار بررسی کند. هیچ خردمندی جز با گذشتن از این راه خردمند نگردیده است و اصلا نیروی خالقه‌ی فهم بشر طوری آفریده نشده است که وی بتواند از راهی دیگر خردمند گردد."
    John Stuart Mill (On Liberty)


  • John Stuart Mill
    "در انگلستان به علت وضع خاص تاریخی این کشور گرچه یوغ افکار عمومی شاید سنگین‌تر باشد ولی فشار قانون بار تحمیل کردن آن افکار به مردم با مقایسه به وضع سایر کشورهای اروپایی تا حدی سبک است. مردم انگلستان از نفس این عمل که قوه‌ی مقننه یا مجریه مستقیما در رفتار خصوصی افراد مداخله کند نفرت دارند گرچه این نفرت ناشی از احترام جبلی (سرشتی، ذاتی) آنها به حفظ استقلال فردی نیست بلکه زاییده‌ی آن ترس و وحشت ملی است که هنوز به کلی از بین نرفته است و حکومت را در چشم مردم این کشور قدرتی که مصالحی بر خلاف عامه‌ی خلق دارد نشان می‌دهد. اکثریت مردم هنوز به این نکته پی نبرده‌اند که قدرت و عقیده‌ی حکومت وقت به واقع قدرت و عقیده‌ی خود آنهاست. اما موقعی که از این حقیقت آگاه شدند آزادی فردی شاید به همان میزان که در حال حاضر دستخوش تعدی افکار عمومی است در معرض تاخت و تاز حکومت نیز قرار گیرد.
    خوشبختانه هنوز مقدار زیادی احساسات مقاوم در این کشور هست که هر آنی می‌شود بسیجش کرد و بر ضد مداخله‌ی قانون در حوزه‌هایی که حریم اختصاصی افراد است بکار برد. در عین حال این احساس عمومی فرقی هم در این زمینه قایل نیست که آیا موضوعی که دولت می‌خواهد در آن مداخله کند در حوزه‌ی مشروع نظارت قانونی هست یا نیست. بی‌قیدی مردم در این باره به حدی است که خود این احساس مقاوم گرچه روی‌هم‌رفته بی‌نهایت سودمند است چه بسا که از روی اشتباه ابراز می‌شود چون به واقع اصل ثابتی که انسان به کمک آن بتواند حقانیت یا عدم حقانیت دخالت حکومت را تشخیص بدهد وجود ندارد و مردم برحسب عادت روی ترجیحات و پسندهای شخصی خود تصمیم می گیرند. بعضی‌ها وقتی می‌بینند کار خوبی هست که باید انجام شود یا زیانی هست که باید درمان شود حکومت را با کمال میل و رغبت به انجام آن تشویق می‌کنند در حالی که دیگران ترجیح می‌دهند تقریبا هر نوع زیان اجتماعی را تحمل کنند تا اینکه پای مداخله‌ی حکومت را به بخش جدیدی از مصالح عمومی بکشانند."
    John Stuart Mill (On Liberty)


  • "میزان خشم ملت است."
    — ایران


  • "پاسبان خواب است
    گنجشک‌های بالای باغ
    برای عقابِ مُرده
    عَزا گرفته‌اند
    گوش کن دوستِ من
    او که شمشيرش به اَبر می‌رسد
    در زندگی هرگز هيچ گُل سرخی نبوييده است


    بگذار بخوابد
    برای شکارِ ماه آمده است
    فردا صبح
    با پوتين‌های پاره به خانه باز خواهد گشت
    گنجشک‌ها
    ماه را دوست می‌دارند


    فردا صبح
    از هر کدامِ شما پرسيد چه خبر؟
    بگوييد
    روز آمد و ماه را با خود بُرد"
    سيد علی صالحی



Rss
Naser's profile »

all quotes
add a quote





tags from Naser's quotes