pardis's comments
(member since Nov 26, 2007)
pardis's comments from the سهراب سپهري group.
(showing 1-2 of 2)
در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ...
اتاق آبي خالي افتاده بود.
هيچ كس در فكرش نبود.
نيرويي تاريك مرا به اتاق آبي مي برد.
گاه ميان بازي،اتاق آبي صدايم مي زد.
از هم بازي ها جدا مي شدم؛
مي رفتم تا در ميان اتاق آبي بمانم وگوش بدهم.
چيزي در من شنيده مي شد.
مثل صداي آب كه خواب شما بشنود.
جرياني از سپيده دم چيزهااز من مي گذشت و
در من به من مي خورد .
چشمم چيزي را نمي ديد.
به سبكي پر مي رسيدم.
و در خود كم كم بالا مي رفتم.
و حضوري كم كم جاي مرا مي گرفت؛
حضوري مثل وزش نور.
وقتي كه اين حالت ترد ونازك مثل:
يك چيني ترك مي خورد،
از اتاق مي پريدم بيرون.
مي دويدم ميان شلوغي اشكال…»
