Helena Helena's comments (member since Jun 25, 2009)


Helena's comments from the سهراب سپهري group.

(showing 1-7 of 7)

Sep 13, 2009 03:54AM

867 چيزي كه گفتم پيرامون هين قسمت ازنوشته تونه نه برداشت كلي:
ولی مردم حسود شهر کفشهایش را می ربایند
Sep 13, 2009 03:52AM

867 سلم ومرسي كه نظرتون رونوشتين ميشه گفت برداشت منم به شما نزديكه با اين تفاوت كه من ازكفشهايم كو همچين برداشتي ندارم چراكه بنظرم يه جورنمادرفتنه همانطوركه خودتون اشاره كرديد وبهمين دليل اغازوپايان شعرم با همين عبارته.
Sep 02, 2009 12:04PM

867 چه خوب خوبه با برداشت وتلقي خودتون ازاين شعرشروع كنين.
Aug 25, 2009 02:08PM

867 کفش هایم کو ،

چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .

مادرم در خوای است .

و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر .

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد .

بوی هجرت می آید :

بالش من پر از آواز پر چلچله هاست .

صبح خواهد شد

و به این کاسه ی آب

آسمان هجرت خواهد کرد .

باید امشب بروم .

من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم .

هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود .

کسی از دیدن باغچه مجذوب نشد .

هیچکس زاغچه ای را یر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

ـ دختر بالغ همسایه ـ

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند .

چیز هایی هم هست ، لحظه هایی پر اوج

( مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت .

و شبی از شب ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است ؟)

باید امشب بروم .

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .

یک نفر باز صدا زد : سهراب

کفش هایم کو ؟

Aug 25, 2009 02:06PM

867 دشت هایی چه فراخ

کوه هایی چه بلند

در گلستانه چه بوی علفی می آمد

من در این آبادی ، پی چیزی می گشتم :

پی خوابی شاید ،

پی نوری ، ریگی ، لبخندی .



پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود ، که صدایم می زد .



پای نی زاری ماندم ، باد می آمد، گوش دادم :

چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید .

راه افتادم .

یونجه زاری سر راه ،

بعد جالیز خیار ،بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک .



لب آبی

گیوه ها را کندم ، و نشستم ،پاها در آب :

" من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است

نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .

چه کسی پشت درختان است ؟

هیچ می چرد گاوی در کرد .

ظهر تابستان است.

سایه ها می دانند که چه تابستانی است .

سایه هایی بی لک،

گوشه ای روشن و پاک ،

کودکان احساس / جای بازی اینجاست .

زندگی خالی نیست :

مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست .

آری

تا شقایق هست ، زندگی باید کرد .



در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم

صبح

و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه .

دورها آوایی است ، که مرا می خواند .

Aug 22, 2009 01:17PM

867 صداي كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد.
***
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد.
و خاصيت عشق اين است.
كسي نيست،
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين، عقربكهاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.
***
مرا گرم كن
( و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،
اجاق شقايق مرا گرم كرد. )
***
در اين كوچه هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم.
من از سطح سيماني قرن مي ترسم.
بيا تا نترسيم از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه
جرثقيل است.
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي دراين عصر
معراج پولاد.
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطحكاك
فلزات.
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو، بيدار
خواهم شد.
و آن وقت
حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم، و افتاد.
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.
در آن گير و داري كه چرخ زره پوش از روي رؤياي
كودك گذر داشت
قناري نخ آواز خود را به پاي چه احساس
آسايشي بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.
و آن وقت من، مثل ايماني از تابش « استوا » گرم،


Jul 22, 2009 02:05PM

867

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.