♪ Baran ♪ Baran's comments (member since Sep 12, 2007)


♪ Baran's comments from the سهراب سپهري group.

(showing 1-20 of 28)
« previous 1

Aug 14, 2008 09:24AM

867 مسافر

مسافر از اتوبوس
پياده شد
"چه آسمان تميزي"
و امتداد خيابان غربت او را برد

غروب بود
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره هاي عجيبي
و اسب ، يادت هست
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد
چه سيب هاي قشنگي
حيات نشئه تنهايي است


It is lovely!Sohrab you are the best,the one who talks so simple,the one who writes so deep that forces me to join in such spiritual journeys.

Aug 14, 2008 09:07AM

867 در سفر آن سوها

ايوان تهي است ، و باغ از ياد مسافر سرشار
در دره آفتاب ، سر برگرفته اي
كنار بالش تو ، بيد سايه فكن از پا در آمده است
دوري، تو از آن سوي شقايق دوري
در خيرگي بوته ها ، كو سايه لبخندي كه گذر كند ؟
از شكاف انديشه ، كو نسيمي كه درون آيد ؟
سنگريزه رود ، برگونه تو مي لغزد
شبنم جنگل دور، سيماي ترا مي ربايد
ترا از تو ربوده اند، و اين تنهايي ژرف است
مي گريي، و در بيراهه زمزمه اي سرگردان مي شوي



Aug 10, 2008 06:34AM

867 سفر

پس از لحظه هاي دراز
بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روييد
و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند
و هنوز من
ريشه هاي تنم را در شن هاي روياها فرو نبرده بودم
كه براه افتادم

پس از لحظه هاي دراز
سايه دستي روي وجودم افتاد
ولرزش انگشتانش بيدارم كرد
و هنوز من
پرتو تنهاي خودم را
در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم
كه براه افتادم

پس از لحظه هاي دراز
پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد
و لنگري آمد و رفتش را در روحم ريخت
و هنوز من
در مرداب فراموشي نلغزيده بودم
كه براه افتادم

پس از لحظه هاي دارز
يك لحظه گذشت
برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد
دستي سايه اش را از روي وجودم برچيد
و لنگري در مرداب ساعت يخ بست
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
كه در خوابي ديگر لغزيدم
867
چه سيب هاي قشنگي
حيات نشئه تنهايي است
...
قشنگ يعني چه؟
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس
867 زندگي رسم خوشايندي است
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود
867 امشب
ساقه معني را
وزش دوست تكان خواهد داد
بهت پرپر خواهد شد
...
داخل واژه صبح
صبح خواهد شد
867 هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود

Apr 19, 2008 05:38AM

867 غربت

ماه بالاي سر آبادي است
اهل آبادي در خواب
روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم
باغ همسايه چراغش روشن
من چراغم خاموش
ماه تابيده به بشقاب خيار ، به لب كوزه آب

غوك ها مي خوانند
مرغ حق هم گاهي

كوه نزديك من است : پشت افراها ، سنجدها
و بيابان پيداست
سنگ ها پيدا نيست، گلچه ها پيدا نيست
سايه هايي از دور ، مثل تنهايي آب ، مثل آواز خدا پيداست

نيمه شب با يد باشد
دب آكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام
آسمان آبي نيست ، روز آبي بود

ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم
ياد من باشد فردا لب سلخ ، طرحي از بزها بردارم
طرحي از جاروها ، سايه هاشان در آب
ياد من باشد ، هر چه پروانه كه مي افتد در آب ، زود از آب در آرم.

ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد
ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم
ياد من باشد تنها هستم

ماه بالاي سر تنهايي است
867 و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست

867 چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهایی
چقدر هم تنها
خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
دچار يعني
عاشق
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد
چه فكر نازك غمناكي
867 من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچ كسي زاغچه‌يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
867 هر كجا هستم ، باشم
آسمان مال من است
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است
867 نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است
هردم اين بانگ برآرم از دل
واي ، اين شب چقدر تاريك است

867 به سقف جنگل می نگری: ستارگان در خیسی چشمانت می دوند
بی اشک، چشمان تو ناتمام است، و نمناکی جنگل نارساست
867 بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است

Apr 12, 2008 05:07AM

867 شب تنهايي خوب

گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند
شب سليس است، و يكدست ، و باز
شمعداني ها
و صدادارترين شاخه فصل ، ماه را مي شنوند

پلكان جلو ساختمان
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم

گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا
و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است
Apr 08, 2008 09:10AM

867 ساده رنگ

آسمان، آبي‌تر
آب آبي‌تر
من در ايوانم، رعنا سر حوض

رخت مي‌شويد رعنا
برگ‌ها مي‌ريزد
مادرم صبحي مي‌گفت: موسم دلگيري است
من به او گفتم: زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست

زن همسايه در پنجره‌اش، تور مي‌بافد، مي‌خواند
من "ودا" مي‌خوانم، گاهي نيز
طرح مي‌ريزم سنگي، مرغي، ابري

آفتابي يكدست
سارها آمده‌اند
تازه لادن‌ها پيدا شده‌اند
من اناري را، مي‌كنم دانه، به دل مي‌گويم
خوب بود اين مردم، دانه‌هاي دلشان پيدا بود
مي‌پرد در چشمم آب انار: اشك مي‌ريزم
مادرم مي‌خندد
رعنا هم
Apr 07, 2008 12:49AM

867 نقاشی سپهری طوری نیست که با یک نگاه بتوان آن را فهمید و به تحسین نقاش چیره دستش پرداخت. نقاشی های سپهری همچون شعرهایش به سبکی نو و متفاوت از دیگران به نظر می آیند. ولی چیزی که اهمیت دارد این است که شعر و نقاشی او در هماهنگی کامل با یکدیگر می باشند، در نو بودن سبک، در فکر و احساس خالق اثر و در موضوع دقیقاً تطابقی یک به یک به چشم می خورد. البته باید در نظر داشت که امکانات کلام برای مفاهیم مورد نظر سپهری از امکانات تصویر بیشتر است، بنابراین گستره ی موضوعات مطرح شده در سروده های وی از مختصری که در پرده هایش آورده است بیشتر می باشد
Mar 29, 2008 07:03AM

867 یکی از معماهای نقاشی سپهری خالی بودن پرده های او از نقش و نگار آدمی و موجودات زنده است. او هیچ گاه طرحی از یک انسان نکشید- به جز طرحی از یک فضانورد که به منظور تبلیغات برای بانکی که در استخدامش بود کشید- انسان هایی که او را احاطه کرده بودند و مطمئناً نمی توانست حضورشان را انکار کند. اما شاید همین انسان ها بودند که او را به تنهایی و دوری از جامعه می کشاندند، بطوری که وی از هر فرصتی استفاده می کرد تا به دامان طبیعت فرار کند. در شعر و نقاشی هم همین طور بود و طبیعت پاک و آرام که با روح سپهری هماهنگی عجیبی داشت تنها ملجاُ وی در خستگی ها و سختی های زندگی با انسان ها بود. او در دنیایی زندگی می کند که انسان ها را راهی در آن نیست ولیکن او کسی را از خود نمی راند بلکه راه ورود به این دنیا را برای همه ی آدمیان شرح می دهد و در شعر«فراتر» انسان هم دوره ای خود را خطاب قرار می دهد و می سراید

تو در راهی
من رسیده ام

اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازک دل
میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ





Mar 13, 2008 08:15AM

867 تنها باد

سايه شدم، و صدا كردم
كو مرز پريدن‌ها، ديدن‌ها؟ كو اوج "نه من"، دره "او"؟
و ندا آمد: لب بسته بپو
مرغي رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت
و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهايي تنها باد
دستم در كوه سحر "او" مي‌چيد، "او" مي‌چيد
و ندا آمد: و هجومي از خورشيد
از صخره شدم بالا. در هر گام، دنيايي تنهاتر، زيباتر
و ندا آمد: بالاتر، بالاتر
آوازي از ره دور: جنگل‌ها مي‌خوانند؟
و ندا آمد: خلوت‌ها مي‌آيند
و شياري ز هراس
و ندا آمد: يادي بود، پيدا شد، پهنه چه زيبا شد
"او" آمد، پرده ز هم وا بايد، درها هم
و ندا آمد: پرها هم
و ندا آمد: پرها هم

« previous 1