Gelareh Gelareh's comments (member since May 07, 2008)


Gelareh's comments from the سهراب سپهري group.

(showing 1-10 of 10)

Feb 03, 2009 02:55AM

867 بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم


May 31, 2008 07:03AM

867
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟


و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد
و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت،
همین.


کجاست سمت حیات؟
867 مرگ در اب وهوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ باخوشه انگور می اید به دهان
وبدانیم اگر مرگ نبود
دست ما در پی چیزی می گشت
867 گاه زخمی که به پا داشته ام
زیروبم های زمین را به من اموخته است

867 دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین
میرسد دست به بام ملکوت
گاه در بستر بیماری من
حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است
قطر نارنج،شعاع فانوس


867 و نپرسیم کجاییم
بوکنیم اطلسی تازه بیمارستان را
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

May 07, 2008 02:42AM

867 پشت سر مرغ نمیخواند پشت سر باد نمی اید
پشت سرروی همه فرفره ها خاک نشسته
پشت سر خستگی تاریخ است. . .

May 07, 2008 02:32AM

867 منم با تو موافقم دوست عزیز
جایی خوندم که گذشته واینده با هم دست به یکی کردند
گذشته باخاطراتش مارا سرگرم کردواینده باوعده هایش مارا فریب داد
وقتی چشم گشودم اکنون گذشته بود

May 07, 2008 02:28AM

867 کاش ماهم به دلتنگی به بیماری به هذیان وبه سختی میتوانستیم انگونه نگاه کنیم

May 07, 2008 02:27AM

867 بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
گاه زخمی که به پاداشته ام
زیروبم های زمین را به من اموخته است
گاه در بستر بیماری من
حجم گل چندبرابر شده است
وفزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
وچه معبر ظریفی است سهراب عزیز وچه نیک تعبیر میکند هذیان تب الوده شبهای بیماری را