Saleh Rezaei Nasab Saleh's comments



Note: Saleh is no longer a member of this group.

(showing 1-12 of 12)

Sep 15, 2008 10:48PM

6843 به Petite Enfante :

متشکرم
اما فقط یه شوخی بود.
Sep 12, 2008 10:52AM

6843 متوجه نشدم؟

مثل اینکه قبل از من شما هم اینجا نوشته بودین،، شما که سن و سالی ازتون گذشته چرا؟
Sep 11, 2008 02:34AM

6843 خب من از دید علمی به قضیه نگاه می کنم:

قانون بقای عشق در پسرها:

عشق در پسرها نه بوجود می آید و نه از بین میرود؛ تنها از دختری به دختر دیگر منتقل میشود
!
Sep 11, 2008 02:27AM

6843 باید از اونا که عاشقن پرسید
Sep 09, 2008 06:19AM

6843 خوبه، داشتم نگران خودم می شدم
Sep 04, 2008 09:59AM

6843 عشق با لبخند آغاز، با بوسه شکوفا و با 110 تمام می شود.
Sep 04, 2008 08:00AM

6843 عشق عینک سبزی ست که با آن انسان کاه را یونجه می بیند

مارک تواین
Sep 04, 2008 05:45AM

6843 تا اونجا که یادم میاد رمان عاشقانه نخوندم، یعنی من چمه؟
Sep 03, 2008 01:42PM

6843 هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...
علی شریعتی




Sep 03, 2008 01:42PM

6843 دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.
نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.
نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.
اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.
كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.
شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.

با اين ديوارها چه مي شود كرد؟
مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و ميشود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي بر داشت و كند و كند.
شايد دريچه اي شايد شكافي شايد روزني شايد....

ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد.
گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
آن طرف حياط خانه ي خداست.

و آن وقت هي در مي زنم در مي زنم در مي زنم و مي گويم دلم افتاده تو حياط شما,ميشود دلم را پس بدهيد؟

كسي جوابم را نمي دهد.
كسي در را برايم باز نمي كند.
اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار
همين....
و من اين بازي را دوست دارم.
همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.
همين كه....

من اين بازي را ادامه مي دهم
و آنقدر دلم را پرت مي كنم
آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند
تا ديگر دلم را پس ندهند
تا آن در را باز كنند و بگويند
بيا خودت دلت را بردار و برو
آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم
من اين بازي را ادامه مي دهم...

Sep 03, 2008 01:30PM

6843 یک داستان عاشقانه:
یه روز یه پسره به یه دختره گفت: با من ازدواج می کنی
دختره: نه
پس از این ماجرا پسره تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد
Sep 03, 2008 01:23PM

6843 عشق مث پنیر می مونه
زیادیش آدم و خنگ می کنه
نرمالش فقط تا یک ساعت آدم و سیر می کنه
هیچکس هم تا حالا بدون پنیر نمرده

عاشقانه هاي پاك- Pure Lo

6843