Fereshteh's comments
(member since Nov 03, 2008)
Fereshteh's comments from the عاشقانه هاي پاك- Pure Love group.
(showing 1-20 of 66)
نوروزتان پیروز
دلت شاد و لبت خندان بماند
برایت عمر جاویدان بماند
خدا را می دهم سوگند بر عشق
هر آن خواهی برایت آن بماند
به پایت ثروتی افزون بریزد
که چشم دشمنت حیران بماند
تنت سالم سرایت سبز باشد
برایت زندگی آسان بماند
تمام فصل سالت عید باشد
چراغ خانه ات تابان بماند.
سال نو مبارک
چشمک بزن چراغ ِ خیابان ِ عاشقی !
در بهت ِ چشم ِمرغ ِغزلخوان ِ عاشقی
شاید بهار هم ، شبی از دوردست ِخویش
تن در دهد به سوز ِ زمستان ِ عاشقی
قدری بخند در شب دلگیر ِ چشم من
برقی بزن ستاره ی خندان عاشقی !
عیسی بیا که وقت دمیدن رسیده است
بر پیکر ِ الهه ی بی جان عاشقی
اینجا نشسته ام و تنم شسته می شود
با بغض های ابر ِ بهاران ِ عاشقی
گاهی نظر به چشم ِ پر از شور ِ زندگیت
گاهی به سوی قبر ِ شهیدان ِ عاشقی
در خواب ِ گریه های خودم غرق می شوم
این رعد و برق هرشب و باران ِ عاشقی
ای کاش بعد ِ مـُردن ِ من ، دوستان ِمن
دفنم کنند در غزلستان ِ عاشقی
به نام خدایی كه هستی را با مرگ ،دوستی رابی رنگ ، زندگی را با رنگ ،عشق را رنگارنگ ،رنگین كمان را هفت رنگ ، شاپرك را صد رنگ … و من را دلتنگ تو آفرید …
• کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است
رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين، بينهايت زيباست...
آن که آموخت به ما درس محبت ميخواست:
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي...
تب و تابي بودت هر نفسي...
به وصالي برسي يا نرسي
salam duste golam..mrci az tavajohet..manam vaghean az mailaye zibat hamishe lazzat mibaram va mamnunam..
عشق، ابری ست...
حامد عسكری
دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن
به از آن است كه در دام نگاه افتادن
سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟
تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن
لاك پشتانه به دنبال تو می آیم و آه
چه امیدی كه پی باد به راه افتادن؟
آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است:
پنجه بر خالی و در حسرت ماه... افتادن
با دلی پاك، دلی مثل پر قو سخت است
سر و كارت به خط و چشم سیاه افتادن
من همان مهره ی سرباز سفیدم كه ازل
قسمتم كرده به سر در پی شاه افتادن
عشق ابریست كه یك سایه ی آبی دارد
سایه اش كاش به دل گاه به گاه افتادن
رنگينكمان محمد کاظم کاظمی
دنيا و هرچه هست در آن، ديو و دد شده
دنيا به قدر خوبي ما و تو بد شده
ما و تو سبزهايم كه در دشت رُستهاست
هر سيزدهبدر كه رسيده، لگد شده
هر چه دعا به سمت خدا پُست كردهايم
مثل صدا ز كوه به ما مسترد شده
ما رودهاي از نفس افتاده نيستيم
دنيا به راه جاري ما و تو سد شده
امّا تو خواب ديدهاي اينكه به نام من
سيّارهاي توسط چشمت رصد شده
تو خواب ديدهاي كه من و تو روانهايم
دريا اسير وسوسة جزر و مد شده
مثل دو رشته رود روانيم و مثل پل
رنگينكماني از سر ما و تو رد شده
حاتم نیک یار - کرمانشاه
اي چشمهايِ سـبزِ تو همرنگ سيب كال!
اي سیـبِ نا رسيده ي امسال و پارسـال!
همسايه ي قديمي شمشادهاي پير
همقدِ هر صنوبر و همپاي هر نهال!
گم گشته ي گذشته ي من , ماضي بعيد
فرداي روزهاي پس از اين , زمانِ حال!
بي تو... كويرِ قافيه ها مي شود غزل
پُر مي شود ترانه ام از واژه هاي لال
... خشكيده سرزمينِ دلم بي حضورِ تو
جاري شو آبشار يقين چشمه ي زلال
جاري شو آنچنان كه مرا پر كني ز خويش
خالي شوم ز وسوسه ي شك و احتمال
زيبا بهارِِ گمشده ي باغهاي سبز
راز حيات عشق در اين دوره ي زوال
من خواب ديده ام...كسي از راه مي رسد
تعبير كن خيـال مرا با دو چشـم كـال
شايد... نگاه سبـز تو بـارانـي ام كـند
حالا كه باد مي وزد از جانب شمـال...
**جرج آلن: اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته ميمانند، ميشكنند
میان اینهمه نجواها صدای ماست که میماند
بخوان! بخوان! که ز ما تنها1، همین صداست که میماند
صدای پچپچ صیادان نماندنی است، کبوتر باش!
طنین بالزدنهای پرندههاست که میماند
پس از وجود خداوندی تو رکن اول دنیایی
فراتر از تو که میآیم، فقط خداست که میماند
بیا شبانه از این بنبست، بدون واهمه بگریزیم
که از گریختنت با من دو رد پاست که میماند
همیشه یاد نخستین عشق زبانزد است به مانایی
تو عشق اول من بودی، غمت بهجاست که میماند
هر دو شعر از دکتر عابدی
از پلههاي خاطره بالا رفت مردي كه از سكوت فراري بود
مردي كه از نگاه تب آلودش سرچشمههاي خاطره جاري بود
در كنج يك اتاقك سه در چار سرما و ميز بود و كمي كاغذ
اي كاش جاي آنهم پرونده، جايي براي نصب بخاري بود!
پروندة قطور تو را اینک از گرد میتکاند و میخواند
پروندهای که عمدة اوراقش اسناد عشقهای تجاری بود
فصلی ز خاطرات قدیمی را یادش میآید آه! چه دورانی!
فصلی که لحظه لحظة آن با تو مثل دقیقههای بهاری بود
در صفحههای آخر پرونده یک یادداشتْ کهنه به چشمش خورد:
«دیر آمدید، مهلت خوشبختی تا انتهای وقت اداری بود!»
True friends are like mornings,
u cant have them the whole day,
but u can be sure,
they will be there when u wakeup tomorrow,
next year and forever.
. One day a little girl was sitting and watching her mother do the dishes at the kitchen sink. She suddenly noticed that her mother had several strands of white hair sticking out in contrast on her brunette head.
She looked at her mother and inquisitively asked, "Why are some of your hairs white, Mom?"
Her mother replied, "Well, every time that you do something wrong and make me cry or unhappy, one of my hairs turns white." The little girl thought about this revelation for a while and then said, "Momma, how come ALL of grandma's hairs are white?"
