Saleh's comments
(member since Jul 25, 2008)
Saleh's comments from the مصطفی مستور group.
(showing 1-20 of 31)
Wanna wrote: "صالح جان ممنون ... قبلا هم این رو خونده بودم اما حالا توی ذهنم ماندگار شد
اما قصه ی تلخ اینجاست که توی مملکتای جهان سومی کله کدو ها که هیچ کله فندقی ها هم در آتش جهل و بی سوادی جامعه می سوزند.
با..."
خوشحالم که مفید واقع شد دوست ِجدید
...
دراز كشيده ام روي تخت خواب
چشم ها را كه مي بندم خوابي كه ديده ام مثل كابوسي باز توي كله ام رژه مي رود
.
شش ماه گذشته اما كابوسش عين بختك افتاده است به جانم.
توي اين مدت كه مرا آورده اند اين جا سعي كرده ام فراموشش كنم
اما نتوانسته ام
سعي كرده ام خم شوم روي خودم تا نيمي از خودم را پاك كنم اما نتوانسته ام
بعضي ها همه ي خودشان را پاك مي كنند و مي روند
لابد مي توانند
من نمي توانم
...
اگه اشتباه نکنم از رمان روی ماه خداوند را ببوس
ممنون حمیده ی عزیز
در همین رابطه باز مستور میگه
:
خداوند از شدت ظهورش مخفی است.در واقع مفهوم این حرف اینه که خداوند اون قدر هست که گویی نیست.اون قدر حضور داره که انگار غایبه.اصلا غیبتش به دلیل شدت ظهورشه.میگن خداوند مثل یه صداست که از اول آفرینش تا آخر اون با یه حالت پیوسته در هستی نواخته میشه.چنین صدایی رو تا قطع نشه کسی نمی تونه بشنوه.در واقع دائمی بودن صدا مانع شنیدنش میشه،شاید به همین دلیله که ما نمی تونیم خداوند رو درک کنیم.
Nastaran wrote: "وقتی نمی توانی فواعد بازی را تغییر دهی,پس خفه شو و بازی کن...0
"
شاید
و شاید هم:
وقتی نمی توانی فواعد بازی را تغییر دهی، بازی نکن
مجبوری آخه؟
پ.ن:
اگه مجبوری، خفه شو و بازی کن
Hamide wrote: "با آه بی آه با نقطه بی نقطه فرقی نمی کنه
تو هرچی از مستور بنویسی
زیباست"
ممنون
این جمله نشون می ده که از طرفدرای تعصبی مستور هستی
ولی این جور تعصب باعث میشه که دید ِکاذبی نسبت به موضوع پیدا کنی
یعنی یه جور ضعفای نوشته ها رو نبینی دوست من
در هر حال
ممنون که خوندی و نظر دادی
Nabi wrote: "راستی خود مستور هم خبر داره که یه مستور شناس خبره اینجا داره فعالیت می کنه؟"
خبره کجا بود ؟؟؟
نمی دونم
اگر هم خبر داشته باشه من خبر ندارم
!
Nabi wrote: "یا یکی در پس و پیش دیگری...
توأم با این پاسخگوئیت
داری
فال می گیری مگه؟"
نه جدی
اگه فکر کنی می بینی که همه ی حالات امکان پذیره
درماندگی قبل از عشق
بعد از عشق
در حین عشق
و هیچکدام
یعنی عشق اشتباهی
Nastaran wrote: "آره.خیلی خوب بود مرسی
امیدوارم سرانجام این (عین-شین-قاف)همون آه ساعت نمیدونم چند نباشه
البته فقط امیدوارم...!!!0"
می تونه حتی سرانجام این یکی بشه اون
و می تونه هر دو یکی باشه
یا هیچکدام
!
Nabi wrote: "داستانشو نخوندم بدونم سوسن چه جور شخصیتی بوده
اما تقدسی که در شعر بهش میده نامأنوسه
کتاب شعر هم داره مستور؟
بنظرم شعر ضعیفه،
البت بیشتر از نظر سلیقه ای می گم
نچسبید بهم
"
کتاب شعر نداره
و شعرایی هم که گفته معمولا از زبان شخصیت های داستان هاش گفته
همینطور که گفتی اگر داستان رو بخونی می تونی ارتباط بیشتری با حس شعر پیدا کنی
مثلا این شعر رو ببین:
پرويزِ ِعوضي خوب است
اگر تو را دوست دارد.
و باغ آبادي گوساله اگر.
و مردم شهر
اگر كه مي كارند تنديس تو را
در ميداني
براي طواف.
و من حتي
كه ديريست
ايمان آورده ام ـ بي دليل ـ
به چشمان ات.
اگر داستان رو نخونده باشی شعر برات مفهوم خودش رو پیدا نمی کنه
اما وقتی داستان رو بخونی و بدونی مثلا "پویز عوضی" و "باغ آبادی گوساله" کیان شاید برات ملموس تر بشه
در هر حال
خوشحالم که می خونی و نظر می دی
پ.ن:
نکنه اومدی اینجا رو هم به حاشیه بکشونی؟
من که پایه ام
;)
Nastaran wrote: "
امشب
ساعت نمیدانم چند است
اما کسی دست برده است توی سینهام
تا چیزی را
تا چیزی را از تپیدن باز بدارد"
برای دختری ایستاده بر لبهی اندوهی ژرف دعا می کنیم
!
Nabi wrote: "ضرب آهنگ "آه"
نه خوب نیست.
یعنی همیشه ترجیح میدم از "آه" استفاده نکنم در بیان اندوهم
سبکه
کلیشه ایه
اگر این نبود شعر معرکه می شد"
شاید
اما سلیقه ایه
من دوست دارم گاهی استفاده کنم
وقتی که هیچ کلمه ای مثل آه نمی تونه احساست رو بیان کنه
البته معمولا جایی که نشان دهنده ی افسوس خوردن باشه جالب تره که تو این شعر نیست
اما خب
مستور چی می تونست بگه به جای آه
مثلا
:
امروز
ساعت هفت و نه دقیقهی بعدازظهر
زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک
تابید، بارید، وزید.
ای داد ِبی داد
بر روحم
:))
من این "آه" ها رو دوست دارم
هر چند که با کلیشه ای بودنش تا حدودی موافقم
باید قبل از مردن ناخن هایم را در خاک فرو برم تا وقتی مرا به زور روی زمین
می کشند به یادگار شیار هایی بر زمین حفر کرده باشم باید قبل از رفتن خودم را جا بگذارم ....اگر امروز چیزی از خودم باقی نگذارم چه کسی در آینده از وجود من در گذشته با خبر خواهد شد؟اگر جای پای مرا دیگران نبینند من دیگر نیستم.. اما من
نمی خواهم نباشم نمی خواهم آمده باشم و رفته با شم و هیچ غلطی نکرده باشم
آدمی که مشهور نیست وجود ندارد یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش نه دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود دارد تنهاست و من از تنهایی می ترسم
...
برای سوسن كه در يكي از داستان هام نقش فاحشه اي را بازي كرد
شب ها
وقتي ماه مي تابد
من وضو مي گيرم
و بهترين واژه هام را برمي دارم
و مي روم
بر مرتفع ترين ساختمان شهر.
شب ها
وقتي ماه مي تابد
من توي دفتر مشق ام
تمرين عشق مي كنم
و،
هزار بار مي نويسم
سوسن ماه است.
نگاه كنيد!
پيراهن اش بوي ياس مي دهد
و دست هاي من
كه آستين هاي او را بوييده اند.
شب ها وقتي ماه مي تابد
من روح ام را برمي دارم
و،
سفر مي كنم به دورها
مثل كرگدني تنها
از معبر اندوه تا متن كودكي
تا ملكوت سوسن
و بعد
در بارگاه سوسن ـ اين بقاياي عشق خداوند ـ
و در حضور معنويت پيراهن اش
روح ام را
آتش مي زنم.
Arezo.... wrote: "این بیوگرافی خودش یک داستان بود
داستان راوی
داستان سعید و روایتگریش
مسعود
پدرکه به خواندن کتاب چیزی نمی گفت
تفاوت ها
چقدر قشنگ نوشته شده است
خیلی قشنگ
.
.
. "
خوشحالم که مورد توجه قرار گفت
به گزارش خبرگزاري فارس، «محمد كشاورز» داستاننويس در
مراسم نقد آثار مصطفي مستور در فرهنگسراي كتاب شيراز، بيان داشت: با خوانش اوليه داستانهاي مستور اين احساس پيش ميآيد كه مستور سعي داشته در داستانهايش صدايي متفاوت ايجاد كند. او براي رسيدن به اين منظور با يك ايده از پيش تعيين شده و چند شخصيت طراحي شده به سمت ايده نهايي پيش رفته، در حالي كه داستان معاصر نميتواند اينچنين باشد بلكه يك داستان معاصر بايد خودجوش نوشته شده و قائم به ذات باشد و در لايه هاي ديگر بحث هاي ديگر را هم شكل بدهد.
كشاورز از ديگر ايرادهاي وارده به چنين نگاهي را باج دادن به خواننده دانست و توضيح داد: در واقع وقتي بخواهيم با ايده پيشين شروع به كار كنيم، در ادامه سعي در سادهتر كردن اجزاء و روابط داستاني ميكنيم كه نهايت امر حركت داستان به سمت عامه پسندي است.
نويسنده مجموعه داستان پايكوبي شخصيتهاي داستاني مستور، را اندوه زده خواند و بيان كرد: گويي اين آدمها از بهشت اوليه رانده شده و مدام در پي مبدا خود هستند كه در واقع اينها بن مايههاي انديشههاي ديني هستند. اينها ميتوانند بنمايههاي خوبي براي نوشتن باشند و نويسندگان مطرحي هم مثل گراهام گرين از آن سود جستهاند اما در عين حال تكنيكها و شگردهاي داستاننويسي پالايش شده و مقبول عام در كارشان رعايت شده است.
خالق مجموعه داستان «بلبل حلبي» اظهار داشت: خوشخوان بودن داستانهاي مستور را از دلايل اقبال مخاطبان به آثار او دانست و افزود: همسويي موضوع داستانها در نوع نگاه به جهان با طيفي از خوانندگان، باعث ميشود خوانندگان با شخصيتهاي داستان همذات پنداري كنند اما سؤال من اين است كه چرا اكثر اين داستانهاي خوشخوان فاقد ساختار معمول داستان كوتاه هستند. داستانهاي مستور را به پازل تشبيه ميكنند اما بايد گفت اين ساختار نويي نيست و نويسندگان دهه چهل ما آن را امتحان كردهاند و در واقع ما از آن گذشتهايم.
اين نويسنده در مورد برخي ويژگيهاي داستاني بيان داشت: اگر قرار است يك داستان شكل كاملي به خود بگيرد بايستي شخصيتها با هم برخورد داشته باشند اما مثلاً در مجموعه داستان استخوان خوك ما چند داستان موازي داريم كه شخصيتهايش هيچ ارتباطي با هم ندارند و نويسنده آنها را به هم چسبانده است. تنها چيزي كه نقطه قوت اين داستان شده در واقع دو صفحه پاياني كتاب است كه همه شخصيتها با هم مخلوط ميشوند گويي هر شخصيت پارهاي از وجود شخصيت ديگر است و اين يكي از نقاط قوتي بود كه بايد از آن به عنوان ويژگيهاي خوب مستور ياد كرد. ويژگي كه خبر از يك نويسنده قدرتمند ميدهد.
كشاورز درباره موضوع عشق در داستانهاي مستور آنها را تكراري و سانتيمانتال خواند و ادامه داد: گفته ميشود داستان بايد نگاه تازه، حرف تازه يا موضوع تازهاي را به مخاطب عرضه كند و در ميان اين داستان هاي مستور، تنها يكي از آنها بود كه به نظر ميرسد حرف تازهاي براي گفتن داشت. داستان سوفيا از چند روايت معتبر به خوبي نشان ميداد كه مستور نويسندهاي است كه قدرت بيان مسأله عشق از زباني تازه را دارد و با داستانهاي معيار در زبان فارسي پهلو ميزند.
اين داستاننويس با اشاره به اين مطلب كه حضور نويسندهاي مثل مصطفي مستور كمك ميكند خوانندگان بيشتري به وادي ادبيات داستاني وارد شوند، خاطرنشان كرد: اين كار بزرگي است كه كمتر نويسندهاي از معاصران موفق به انجام آن شدهاند.
اين جلسه با حمايت مالي شركت پليمر پارس برگزار شده است.
http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=...
.. لعنت به شما. لعنت به كلمات. لعنت به نوشتن. لعنت به كسي كه شليك كرد. و چرا تمام نميشود اين ماراتون نفس گير؟ كجاست خط پايان؟ ميخواهم بايستم. بايد بايستم. بايد متوقف شوم. بايد بهترين كتاب هستي را بردارم. بايد مقدس ترين داستان را بردارم و گوشه اي درنگ كنم. كجاست درنگ؟ چرا كسي يقه ام را نميچسبد و نميگويد: “بايست عوضي!؟ بازي تمام شد ” ...
مخمل: امير ماهان، قربان؟
كوهي: اين همون گوسالهاي نيست كه هفت ماهه حتي يه ساعت هم مرخصي نرفته؟
مخمل: بله قربان، خودشه.
كوهي: خوب، كجاي اين كار مشكوكه؟
مخمل: [ پوشه ي توي دستش را ورق مي زند.:] قربان، اين اولين باره كه ماهان اجازه ميده كس ديگهاي از مرخصياش استفاده كنه.
كوهي: [ مي آيد زير چراغ و سايه اش باز مي افتد روي ديوار. :] واقعا؟
مخمل: بله، قربان.
كوهي: [ برميگردد. :] خوب، از اين ماهان ديگه چي ميدوني؟ گمونم تويِ پدر سوخته از جيك و پيك همهي اين جونورها خبر داشته باشي.
مخمل: تا حدودي، قربان.
[با دور شدن كوهي، مخمل باز شروع مي كند به خم شدن. اين بار به طرف عقب. كوهي اما انگار چيزي به خاطرش رسيده باشد به شكل غير منتظرهاي برميگردد و مخمل را درحالتي نيمه واژگون ميبيند.:]
كوهي:[ به شدت فرياد ميكشد. :] داري چه غلطي مي كني!؟
مخمل: قربان، كمرم . . .
كوهي: خفه شو احمق! بهتره اون هيكل بيقوارهت رو بدي آچاركشي تا اين طور بيخودي به سمت مشرق و مغرب ولو نشه.
مخمل: متاسفم، قربان. اجازه هست بشينم؟
كوهي: بتمرگ و زودتر بگو از اون عوضي ديگه چي ميدوني؟
مخمل: [ روي صندلي سمت راست ميز مينشيند.:] از جولاي سال گذشته و درست وقتي كه بيشترين مراجعه رو به كتابخونه داشته، خيلي ناگهاني خوندن كتاب رو كنار گذاشته. سهميهي سيگار هفتگيش رو هم نميگيره. ضمناً، دو هفتهس راديوش رو هم به يكي از همقطاراش بخشيده.
كوهي: زده به سرش؟
مخمل: گمون نميكنم، قربان.
كوهي: پس چه مرگشه؟
[ چراغ خاموش مي شود. در تاريكي صداي ور رفتن با لامپ را ميشنويم. چراغ كه روشن مي شود، مخمل از چراغ دور ميشود و به طرف قفسهي پروندهها ميرود. :]
مخمل: ما نميدونيم، قربان،
كوهي: [ به طرف ميز ميآيد و با سر و صدا يكي از صندليها را از ميز دور ميكند و مينشيند روي آن. :]چي گفتي؟
مخمل: [ پوشهي رنگ و رو رفتهاي را از لاي انبوه پوشهها بيرون ميكشد:] عرض كردم دليل تصميمات اخير او بر ما روشن نيست، قربان.
كوهي: نكنه انتظار داري عمهي بنده در اين باره توضيح بده. تو واقعاً توقع داري عمهي من از توي گور بياد بيرون و در بارهي كارهاي ماهان توضيح بده، مخمل؟
مخمل: [ پوشه را به سينهاش ميچسباند. :] ابداً، قربان.
كوهي: [ انگشتان دستهاش را به هم قفل ميكند. :] بسيار خوب، پس كار عمهي من نيست. لابد بايد از اين ديوارها بپرسيم يا شايد از . . . از اين ميز. [ با كف دست روي ميز ميكوبد. :] يا . . . يا از اين چراغ. [ به لامپ بالاي سرش نگاه ميكند اما نور چراغ چشمهاي او را آزار ميدهد و كوهي فوراً سرش را پايين ميآورد. :] يه نفر شش ماهه سهميهي سيگارش رو نميگيره، راديوش رو بخشيده، به كتابخونه نميآد و كم مونده خودش رو حلقآويز كنه، اون وقت تو داري به من ميگي دلايل كارهاش براي ما روشن نيست؟ ببينم تو تا حالا كلمهي فشار به گوشت خورده؟
مخمل: فشار، قربان؟
كوهي: نكنه گوشهات سنگين شده؟ بله، درست شنيدي، فشار.
مخمل: [ گيج. :] فشار؟
كوهي: فشار. بله، فشار. اين يكي از با ارزشترين چيزهاييه كه هر كس ميتونه داشته باشه. عين شاه كليدي ميمونه كه هر دري رو ميشه باهاش باز كرد. با اين حال كاربردش سادهس. خيلي ساده. فرض كن تو، خود تو، قرار باشه دائم اون جا وايسي، كنار قفسه، فكر ميكني چه قدر دوام بياري. چه مدت ميتوني سر پا وايسي؟
مخمل: قربان. احتمالاً پنج تا شش ساعت. اگه كمرم درد نميكرد، شايد بيشتر هم ميتونستم.
كوهي: خوب، چند روز ميتوني غذا نخوري؟
مخمل: قربان، دو تا سه روز.
كوهي: اما اگه كسي تو رو وادار كنه شش روز غذا نخوري چي؟ يا هفده ساعت سرپا وايسي؟ يا چهل ساعت متوالي بشيني روي اين صندلي فكسني؟ يا پانزده دقيقهي تمام زل بزني به اين چراغ لعنتي؟ يا سي دقيقه مدام بدوي؟ يا دو ساعت تمام روي يك پا وايسي؟ يا پنجاه ثانيه سرت رو توي وان پر از آب نگه داري؟ به همهي اينها ميگن فشار. خوشبختانه يا بدبختانه ما آدمها، ضعيف هستيم. خيلي ضعيف. با يه ذره فشار كارمون ساختهس. بعضيها معتقدند فشار يه موهبته و بايد قدرش رو بدونيم. [ سر پا ميايستد. :] بايد دقيق و به موقع و به اندازه از اون استفاده كنيم. شنيدي چي گفتم؟ دقيق، به موقع و به اندازه. البته فشار انواع ديگهاي هم داره. [ صندلي را كنار ميزند و ميرود توي تاريكي. :]منظورم فشار مثبته. مثل يه وعده غذاي عالي. مثل التماس، مثل يه زن خوشگل. مثل پول. مثل رفاه، درست شنيدي، رفاه. اتفاقاً قدرت اينها از اون اوليها خيلي بيشتره، چون روح آدمها رو تغيير ميده. در واقع يه نوع استحالهس. روح مربع رو ميكنه دايره. روح دايره رو ميكنه مثلث. روح سبز رو ميكنه آبي. روح آبي رو ميكنه قرمز. طوري تغيير ميده كه حتي خود طرف هم نميفهمه چه اتفاقي افتاده. [صداي كوهي رفتهرفته ضعيفتر و ضعيفتر ميشود. گويي زير لب با خودش حرف ميزند.:]دايرهها مطلقاً نميتونند باور كنند كه روزي چهارگوش بودهاند. يا قرمزها كه روزي آبي بودهاند. عينهو مهندسي ژنتيك مي مونه. سلولهاي يه روح رو برميداره و جاشون رو با سلولهاي روح ديگهاي عوض ميكنه. ميتونيم اسمش رو بذاريم بازي با روح. درست مثل خميربازي بچههاس. اول اون رو ورز ميديم، بعد گرد ميكنيم، بعد لوله ميكنيم، بعد پهن ميكنيم. [ چراغ بالاي ميز خاموش ميشود. اما مخمل هيچ تقلايي براي روشن كردن آن انجام نميدهد. بقيهي حرفهاي كوهي در تاريكي محض ادا مي شوند. حالا صداي او به پايينترين حد ممكن رسيده است. :] مطلقاً نبايد اون خمير ترك برداره. اين كار بايد با مهارت انجام بشه. با نهايت دقت. نرم و آرام. دقيق و به اندازه. هيچ عجلهاي نبايد در كار باشه. ملايم و خلسهآور. حتي ميشه گفت شبيه نوعي سلوك ميمونه. چون سروكارش با روحه نه با جسم. عين يك والس عاشقانه مي مونه. نوعي عشق بازي رومانتيك كه با روح انجام مي شه. عين يه موزيك لايت. نرم. نرم. نرم.
[ پرده. :]
شخصيتها:
كوهي …..………………………..…………. حدود 60 ساله
مخمل………………………...……………… حدود 50 ساله
ياقوت ……………………....…………………حدود 21 ساله
امير ماهان .…………….…………………… حدود 27 ساله
پردهي اول
[ صحنه، اتاقي نسبتا بزرگ. يك ميز دراز و سه صندلي چوبي وسط اتاق، درست زير چراغي كه از سقف تا روي ميز پايين آمده، قرار دارند. نور اين چراغ، اصلي ترين منبع نور صحنه است. دوتا از صندليها دو سر ميز و صندلي سوم وسط ميز، رو به تماشاچيها، گذاشته شده. انتهاي سمت چپ صحنه، تهويهاي خاموش در ديوار مقابل تعبيه شده. كنار ديوار سمت راست، قفسهاي پر از پوشه قرار دارد و آشكارا پيداست كه حجم پوشهها بسيار بيشتر از ظرفيت قفسه است. مخمل پوشهاي توي دستش گرفته و كنار قفسه ايستاده است. كمي دورتر، در قسمت نسبتا تاريك صحنه، كوهي با چند برگ توي دستش به موازات ميز قدم ميزند. گاهي به سمت ميز مي آيد و ما لحظهاي در اثر تابش نورِ چراغ بالاي ميز او را ميبينيم اما بعد، باز به قسمت تاريك صحنه ميرود و تنها سايهاي محو و ناپيدا از او به چشم ميخورد. :]
كوهي: گفتي دوبار؟
مخمل: سه بار، قربان.
كوهي: سه بار!؟ [ برگهي توي دستش را تا نزديك چشمش بالا ميآورد.:] ولي اين جا نوشته شده دوبار.
مخمل: قربان، بار سوم رو ديشب اعتراف كرد.
كوهي: ديشب؟ پس چرا حالا داري به من ميگي؟
مخمل: قربان، ديشب وقتي اقرار كرد، شما مشغول استراحت بوديد. نخواستم مانع استراحت شما بشم، قربان.
كوهي: ببينم، تو چند ساله اين جا كار ميكني؟
مخمل: هفده سال و نه ماه، قربان.
كوهي: هفده سال و نه ماه؟ [ مكث. به طرف جلو صحنه مي آيد و بعد بر مي گردد توي تاريكي تا محو ميشود. :] مي دوني دارم به چي فكر ميكنم؟
مخمل: نه، قربان.
كوهي: معلومه كه نبايد بدوني. چون وقتي كسي داره فكر ميكنه، وارد خصوصيترين و خلوتترين و پنهانترين وجه وجودي خودش ميشه. عينهو كسي ميمونه كه رفته توي اتاقي و در رو از روي خودش بسته. ما آدمهايي رو كه توي چهارديواري هستند كه نميتونيم ببينيم، ميتونيم ببينيمشون؟ مي تونيم ببينيمشون، مخمل؟
مخمل: [بدون هيچ دليل روشني آرام آرام به سمت چپ خم مي شود اما بعد به سرعت بدنش را راست مي كند و مستقيم مي ايستد.:] نه، قربان، نميتونيم.
كوهي: ولي ما بايد بتونيم. منظورم از ما، من و تو و هر كس ديگهايه كه توي اين خراب شده داره مث سگ كار مي كنه. روشن شد؟
مخمل: تا حدي، قربان.
كوهي: چي گفتي؟
مخمل: عرض كردم گمون ميكنم تا اندازهاي متوجه فرمايش جناب عالي شده باشم.
كوهي: [ به جلو صحنه مي آيد. :] داشتم به اين فكر ميكردم كه توي كلهي پوك تو جاي مغز چي ميتونه باشه. سنگ؟ چوب؟ پِهِن؟ بعد از هفده سال و . . .
مخمل: نه ماه، قربان.
كوهي: بعد از هفده سال و نه ماه كار كردن، از قرار هنوز هيچي حاليت نيست. هنوز نميتوني تشخيص بدي كه خبر مهم، از خواب من و امثال من چه قدر مهمتره. چند وقته روي اين پروژه كار ميكنيم، مخمل؟
مخمل: [ باز آرام آرام شروع مي كند به خم شدن اما اين بار به طرف راست بدنش. :] يك ماه و پنج روز، قربان.
كوهي: درسته، دقيقا يك ماه و پنج روز؛ اما هنوز حتي يه قدم هم جلو نرفتهايم. درست بايست! [ مخمل راست مي شود. :] عينهو خر گير كردهايم توي گل و درست وقتي كه انتظار ميره يه گام بريم جلو، تو، توي گوساله، استراحت من رو به پيشرفت در كار ترجيح ميدي.
مخمل: متأسفم، قربان.
كوهي: خيليخوب، بايد همه چيز رو يه بار ديگه مرور كنيم. خلاصهي اون پروندهي لعنتي رو بخون. شمرده اما بلند. مدتيه حس ميكنم گوشهام سنگين شده. لابد از پيريه.
مخمل: پروندهي رديف بيست و نه، به شمارهي الف، چهار، نه، صفر، پنج، يك، صفر.
كوهي: [ به ته صحنه باز مي گردد. حالا كاملا در تاريكي فرورفته و ديده نمي شود. :] بلندتر!
مخمل: [اين بار بلندتر تكرار مي كند. :] پروندهي رديف بيست ونه به كلاسهي الف، چهار، نه، صفر، پنج، يك، صفر. بنابر گزارش نادر غلامي، نگهبان شب ضلع شرقي، متهم اولين بار ساعت پنج و شانزده دقيقهي بعدازظهر روز دوشنبه، مورخ سوم فوريهي سال جاري، از محدوده خارج و دوازده دقيقه بعد مراجعت مي كنه. ارتكاب دوم نه روز بعد يعني در ساعت هشت و چهل دقيقهي شب چهارشنبه مورخ دوازدهم فوريه صورت مي گيره. مورد اول رو متهم اعتراف كرده اما مورد دوم رو يكي از همقطاراش، به اسم يعقوب گلچشمه، كه شخصا از متهم شنيده، كتبا به ناظم داخلي شيفت شب گزارش كرده. اين مورد رو بازرس ارشد هم كه تصادفا از محل جرم عبور مي كرده تاييد ميكنه. امضاي هردو شاهد در پرونده موجوده، قربان.
[ به سمت ميز وسط مي آيد و كاغذ را تا زير نور چراغ بالاي ميز بالا ميبرد. كوهي هم به طرف ميز ميآيد و چشمهاش را تا نزديكي كاغذ جلو ميبرد. دقيقهاي به نوشته زل ميزند و بعد، باز برمي گردد توي قسمت تاريك صحنه و شروع ميكند به قدم زدن.:]
كوهي: گفتي به فاصلهي نه روز؟
مخمل: بله قربان، نه روز.
[ چراغ خاموش مي شود. صحنه كاملا تاريك است و مطلقا چيزي ديده نميشود. :]
كوهي : اين چراغ ديگه چه مرگشه؟
مخمل: [ با چراغ ور مي رود و ما فقط صداهايي را در تاريكي ميشنويم.:] الان درستش ميكنم، قربان. چند روزه خراب شده.
[چراغ روشن مي شود.:]
كوهي: [ به طرف ميز مي آيد. سايهاش روي ديوار رو به رو مي افتد. :] لابد توي پرونده نوشته شده با چه مجوزي بيرون ميرفته.
مخمل: دقيقا، قربان. با برگ مرخصي ساعتي اين كار رو مي كرده. در هر دو مورد با برگ مرخصي ساعتي از محدوده بيرون مي رفته. بايد به استحضار عالي برسونم [ دست راستش را لبهي ميز ميگذارد و آن قدر به سمت راست خم مي شود كه پاي چپش از روي زمين كنده ميشود.:] كه هردو برگ مطلقا جعلي نيستند.
كوهي: چرا مث ميمون هي كج و راست مي شي!؟ معلومه امروز چه مرگته؟
مخمل: [پاي چپ را روي زمين مي گذارد. مكث:] قصد جسارت نداشتم، قربان.
كوهي: نكنه مست كردهاي؟
مخمل: كمرم درد ميكنه، قربان.
كوهي: از بلندي كه پايين نيفتادهاي. افتادي؟
مخمل: خير، قربان، نيفتادهام.
كوهي: پس خبر مرگت درست وايسا و ادامه بده.
مخمل: قربان نكتهي ديگهاي هم هست كه بايد به عرض برسونم.
كوهي: [بي حالت. :]چه نكتهاي؟
مخمل: مربوط به خروج سومه قربان.
كوهي: [ شروع مي كند به قدم زدن. :] دارم ميشنوم.
مخمل: در واقع كار خلاف مقرراتي صورت نگرفته اما كمي مشكوك به نظر ميرسه.
كوهي: [ مي ايستد.:] مشكوك؟
مخمل: اين طور تصور ميكنم، قربان.
كوهي: موضوع چيه؟
مخمل: مرخصي سومش از سهميهي امير ماهان بوده، قربان.
[ صداي شديدي ـ انگار بسته شدن در فلزي سنگيني ـ مي پيچد توي اتاق.:]
كوهي: پدرسوختهها باز شروع كردن. همين كه شكمشون سير شد عينهو الاغ شروع مي كنند به لگد زدن هم. گفتي از مرخصي كي؟
ادامه در کامنت بعد
