Zainab Alvandi Zainab's comments (member since Jul 16, 2009)


Zainab's comments from the مصطفی مستور group.

(showing 1-5 of 5)

6810 زماني که نظام‌ قديم ارزش‌ها که خير و شر را از يکديگر جدا مي‌ساخت و به هرچيزي معناي خاص خودش را مي‌داد به‌آرامي از صحنه بيرون مي‌رفت «دون کيشوت» از خانه‌اش بيرون آمد و ديگر قادر نبود جهان را بازشناسد اين جهان بدون حضور نيرويي متافيزيکي، ناگهان در ابهامي ترسناک فرو رفت. يگانه حقيقت متافيزيکي به صورت صدها حقيقت درآمد.1 همين «حضور نيروي متافيزکي» مشکل رمان مستور است. او رماني چندپاره در روايت و يگانه در نظام اخلاقي نوشته است. نظامي که مستور خواسته يا ناخواسته به عمد يا سهواً آن را در سرتاسر کتابش ترويج داده است. رفتار مستور در رمان يا داستان بلند «استخوان خوک و دست‌هاي جذامي» بي‌شباهت به «دانيال» نيست که در همان آغاز کتاب «انگار کله‌اش را آتش زده باشند رو به خيابان جيغ مي‌کشد» و عالم و آدم را محکوم مي‌کند و از آن جايي که ايستاده، تمام انسان‌ها را به يک چوب مي‌راند و خودش آن بالا، در اتاق‌اش و بين ستون کتاب‌هايش گرفتار است و به گمان من بيشتر گرفتار افکار بي‌ربطش است. شايد به همين دليل آدم‌هايي که مستور در کتابش مي‌آورد بيش از آن‌که لمس شوند و خودشان باشند چيزي هستند که مستور مي‌خواهد. روسپي و شاعري که عاشق هم مي‌شوند، آن هم عشقي افلاطوني، نه تنها نشان مي‌دهد که مستور رابطه را به معناي واقعي کلمه خيلي سطحي فهميده است بلکه نشان مي‌دهد که مستور مي‌خواهد روسپي داستانش را از «توي فريزر» خارج کند. اما -جداي از قضاوت اخلاقي- روسپي داخل «فريزر» است چون روسپي است و شايد از کارش راضي هم باشد. وقتي که مستور بخواهد اخلاقياتي را که خود جناب ايشان به آن اعتقاد دارند در داستان منتشر کنند ما با اين صحنۀ به گمان من مضحک روبه‌رو مي‌شويم: سوسن که روسپي داستان مستور است مي‌گويد:
«ببين کيا! من دوستت دارم. دلم مي‌خواهد باهام عروسي کني. دلم مي‌خواد برات بچه بيارم. دوتا سه تا. هرچند تا که تو بخواي...من مي‌خوام مثل بقيه باشم. تورو خدا من رو رها نکن. من ديگه نمي‌خوام برگردم...»
سوسن - روسپي‌اي كه خيلي هم شبيه بقيه است- به جاي آن‌که زني از آن طبقۀ اجتماعي - يا هرچه که مي‌خواهيد اسمش را بگذاريد- باشد و مانند آن‌ها زندگي کند، فکر کند و حرف بزند و رفتار اجتماعي مانند آن‌ها داشته باشد آن‌چنان که جناب نويسندۀ اخلاق‌گرا و خوب و بد دان تشخيص مي‌دهند در بزنگاه ناگهان متحول مي‌شود و به خانه باز مي‌گردد و احتمالا دست از کارش هم مي‌کشد و جواب ماشين‌هايي را که دنبالش هستند نمي‌دهد!
اين اشکال در شخصيت دکتر مفيد - استاد نجوم دانشگاه - و زنش – افسانه - هم وجود دارد که به دليل قطع اميد کردن دکترها از بهبودي پسرشان بفهمي نفهمي و به طرز مضحکي خرافاتي -يا هرچي شما اسمش را مي‌گذاريد- مي‌شوند و تمام تلاش نويسنده اين است که يک جوري اين تغيير و تحولي که همۀ کارکترهايش در همين چند صفحه داستان مستور پيدا مي‌کنند را به خواننده بقبولاند حتا اگر احتمال باور کردنش براي خواننده «يک هفتصد و پنجاه هزارم» باشد.
به همين دليل خواننده سرد وگرم کشيده هرگز اين روسپي، که بي‌شباهت به زن‌هاي فيلم‌فارسي‌هاي قبل از انقلاب نيست، و آن دکتر نجوم را - که شبيه يکي از کارکترهاي سريال‌هاي ملال‌آور سيما است- نه تنها باور نمي‌کند بلکه به رفتارکليشه‌اي‌‌شان - بخوانيد گيشه‌اي- پوزخند هم مي‌زند. خِردي که ما از رمان و از شخصيت‌هاي داستان مستور انتظار داريم آن خِردي نيست که مستور با ديدگاه اخلاقي‌اش مي‌خواهد به ما تحميل کند چرا که همين تحميل ديدگاه نويسندۀ پاک و مطهر و خدايگان خوبي خِرد رمان را از بين مي‌برد و درنتيجه يا همۀ آدم‌ها شبيه هم مي‌شوند و در نهايت به راه راست – همان راهي كه نويسنده در ان قدم مي‌زند- هدايت مي‌شوند يا به خرافات اعتقاد پيدا مي‌کنند -درست مثل دکتر و خانم دکتري که به چيزي شبيه معجزه اعتقاد پيدا مي‌کنند و نمونه‌اش را در سريال‌هاي سيما که براي آدم‌هاي ول‌نشين ديدني است هزارهزاربار ديده‌ايم- اما اين خِرد رمان چيست؟
بگذاريد اول به اين نکته اشاره کنيم که رمان قلمرويي است که در آن هيچ‌کس مالک اخلاق و حقيقت نيست و قلمرويي است که در آن همه حق دارند فهميده شوند ولو يک روسپي. در يک داستان يک روسپي مي‌تواند خودش باشد، زندگي کند، عاشق بشود اما تمام اين کارها را مثل خودش انجام مي‌دهد نه مانند روشنفکري که احتمالا اخلاق‌گرا است. کسي که فکر مي‌کند همۀ انسان‌ها بايد يکسان بيانديشند نه انسان را مي‌شناسد و نه زندگي را و کسي که اين يکسان انديشي را بنويسد و از آن داستاني بسازد اصلا داستان را نمي‌شناسد. چرا که به قول کوندرا «رمان بهشت تخيلي آدم‌هاست» نه جهنم اخلاقي نويسنده. گفتن اين نکته هم شايد خالي از لطف نباشد که «وقتي تولستوي نخستين روايت "آناکارنين" را طرح کرد، آنا زني بس نفرت‌انگيز بود و عاقبت فاجعه‌آميزش موجه و بسزا مي‌نمود. اما روايت نهايي رمان بسيار متفاوت است» نه اين‌که تولستوي عقايدش را در فاصله‌اي کوتاه تغيير داده باشد بلکه به قول کوندرا به صدايي ديگري به غير از صداي اعتقادات اخلاقي شخصي خود گوش داده است. و همين است که ميلان کوندرا به درستي خِرد رمان مي‌نامد. چيزي که در داستان بلند مستور يا نيست يا ناقص است و يا به دليل پرده‌اي که اعتقدات مستور جلوي چشم‌هايش کشيده گيج و گول و هرهري است. همين ناقص بودن و هرهري بودن داستان و اخلاقي بودن آن است که به کليت داستان و روايت جالب و زبان سادۀ داستان ضربه مي‌زند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي‌نوشت:
1)هنر رمان نوشتۀ ميلان کوندرا ترجمۀ پرويز همايون‌پور
6810 شب ها پيش از خواب به تك تك بچه هاي كوچه فكر مي كردم. دل ام مي خواست بدانم حالا در خانه هاشان چه مي كنند. مشق مي نويسند؟ از پدرشان كتك مي خورند؟ يا به زخم هاي دست و پاهاشان ـ كه به خاطر توپ بازي هاي توي كوچه بود و تمامي نداشت ـ پماد مي مالند.

خیلی جالب بود
ممنون
6810 از نظر من تو یه تخته کم نداری . یعنی هیچ کدوم از ما یه تخته کم نداریم و اگر قرار باشه کسی یا چیزی توی این دنیا یه تختش کم باشه به نظر من خود این دنیای عوضی ِ دنیای عوضی با قانون های عوضی ترش. وقتی دنیا یه تختش کم باشه ، اون وقت هر اتفاقی ممکنه بیفته.
Jul 18, 2009 06:50AM

6810 ...
بعد خواهرم مرد. منیژه. سر زا رفت. پدرم انگار لیز خورد. نیفتاد اما. تنها لیز خورد. من دیدم که لیز خورد. تنها یک قدم. لیز خورد اما خودش را نگه داشت. نیفتاد. مادرم اما افتاد. روی زمین. چادرش خاکی شد. و ما خواب بودیم گمانم. من و مونس خواهرم....

مشق شب- از کتاب "من دانای کل هستم"ا
كله‌كدو (5 new)
Jul 16, 2009 11:16PM

6810 عالی بود. واقعا عالی
ممنون