Mostafa's comments
(member since Aug 19, 2008)
(showing 1-9 of 9)
پارادوکس بامزهیی بود!اما از این که بگذریم.
باید به آهوی عزیز بگویم اگر سعی کنی فراموش کنی هرگز فراموش نخواهی کرد. وقتی میگویی چیزی را فراموش کردی یعنی تلاش میکنی به یاد نیاوری. اگر میخواهی تماشاگر شوی فراموش نکن جور دیگری نگاه کن و طور دیگری ببین.
عریانی, تلخی را روی صورت نقش می کند اما تلخی مستوره راه به دل پیدا می کند.خودت خوب نوشتی:«آدم باید شعور داشته باشد و بفهمد همه چیز را که نمیگویند.» ولی به نظر می رسد در جاهایی از داستان داری چیزهایی را می گویی که خواننده با شعور خود باید بفهمد.
به هر حال عبارت پردازی های قوی و توصیف های ظریفتان خواننده را مجذوب و محزون می کند اما کمتر به فکر فرو می برد و چیزی را در درون اش تکان می دهد.
داستان خوبی بود. و خوب فضاسازی شده بود. شروع اش با پوفک خیلی هوشمندانه بود. چند نکته به نظرم رسید.لکنت داشتن مرد به دل ام ننشست.
توضیح در مورد شغل مرد ضروری نبود و به شکل بدی هم ارائه شده است.
معنی این عبارت را نفهمیدم:«هر وقت فرچه ات به بند ک...کونت رسید اون وقت بچه بچه .."
روی تفاوت شخصیتی مرد و زن باید بیشتر کار شود.
من هم داستانی چند وقت پیش نوشتم درباره ی همین مضمون که اگر دوست داشتی می توانی توی جن و پری بخونی اش:
رودخانهیی بیپیچوتاب
http://www.jenopari.com/article.aspx?id=...
خواهش میکنم.سالها پیش فیلمنامهیی نوشتم به نام «کابوسهای همیشهگی» که اگر دوست داشتید میتوانید در جنوپری بخوانیدش و البته خوشحال میشوم نظرتان را هم بشنوم.
http://www.jenopari.com/article.aspx?id=...
حس مرگ در آن فیلمنامه زندهتر از زندهگی حضور دارد.
و به قول شاملوی بزرگ:
هرگز كسی این گونه فجیع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندهگی نشستم!
داستان حیرتانگیزی بود از باب فرم و محتوا. دربارهی خودکشی بود و نبود، دربارهی مرگ بود و نبود، دربارهی عشق بود و نبود، دربارهی خدا بود نبود...زندهگی است دیگر با تمام پیچیدهگیها و بیمها و امیدهایاش و فکر زیبای خودکشی که دست از سر آدمهایی که این لجزار را تاب نمیآورند برنمیدارد. من که نه میتوانم «تحمل» کنم نه «تغییر» دهم بهتر است «ترک» کنم تا بخواهم هر روز این بوی عفن را زیر دماغام استشمام کنم... اما کاش تمام کسانی که فکر خودکشی دارند نویسنده بودند و میتوانستند بنویسند تا این فکر به کلمات تبدیل شود نه به مرگ.
خیلی خوب بود. بدون این که قصد داشته باشد غافلگیرمان کند غافلگیرمان میکرد. همهی حرفها همان اول گفته میشد و باقی دیگر حس سیال زندهگی و مرگ و عشق بود. هنوز تنام داغ خواندش است. مرسی
