Mostafa azizi Mostafa's comments (member since Aug 19, 2008)


Mostafa's comments from the گواش group.

(showing 1-9 of 9)

Nov 21, 2008 07:59AM

6484 خیلی جلسه‌ی خوبی بود. لیوان‌های سفیدی که سیاه می‌شدند و حکایت‌های تلخی که شیرین روایت می‌شدند.
1 (5 new)
Oct 12, 2008 02:23PM

6484 پارادوکس بامزه‌یی بود!
اما از این که بگذریم.
باید به آهوی عزیز بگویم اگر سعی کنی فراموش کنی هرگز فراموش نخواهی کرد. وقتی می‌گویی چیزی را فراموش کردی یعنی تلاش می‌کنی به یاد نیاوری. اگر می‌خواهی تماشاگر شوی فراموش نکن جور دیگری نگاه کن و طور دیگری ببین.
Sep 26, 2008 02:30AM

6484 عریانی, تلخی را روی صورت نقش می کند اما تلخی مستوره راه به دل پیدا می کند.
خودت خوب نوشتی:«آدم باید شعور داشته باشد و بفهمد همه چیز را که نمی‌گویند.» ولی به نظر می رسد در جاهایی از داستان داری چیزهایی را می گویی که خواننده با شعور خود باید بفهمد.
به هر حال عبارت پردازی های قوی و توصیف های ظریفتان خواننده را مجذوب و محزون می کند اما کمتر به فکر فرو می برد و چیزی را در درون اش تکان می دهد.
6484 فوق العاده بود. نمی دانستی داری متنی چخوفی می خوانی یا مارکزی ...
دست مریزاد
Sep 14, 2008 08:25PM

6484 متشکرم
من متاسفانه کتاب کوندرا را نخوانده ام. در اولین فرصت که کتاب را یافتم خواهم خواند.
Sep 14, 2008 10:04AM

6484 داستان خوبی بود. و خوب فضاسازی شده بود. شروع اش با پوفک خیلی هوشمندانه بود. چند نکته به نظرم رسید.
لکنت داشتن مرد به دل ام ننشست.
توضیح در مورد شغل مرد ضروری نبود و به شکل بدی هم ارائه شده است.
معنی این عبارت را نفهمیدم:«هر وقت فرچه ات به بند ک...کونت رسید اون وقت بچه بچه .."
روی تفاوت شخصیتی مرد و زن باید بیشتر کار شود.
من هم داستانی چند وقت پیش نوشتم درباره ی همین مضمون که اگر دوست داشتی می توانی توی جن و پری بخونی اش:
رودخانه‌یی بی‌پیچ‌وتاب
http://www.jenopari.com/article.aspx?id=...


Sep 10, 2008 07:02AM

6484 خواهش می‌کنم.
سال‌ها پیش فیلم‌نامه‌یی نوشتم به نام «کابوس‌های همیشه‌گی» که اگر دوست داشتید می‌توانید در جن‌وپری بخوانیدش و البته خوش‌حال می‌شوم نظرتان را هم بشنوم.
http://www.jenopari.com/article.aspx?id=...
حس مرگ در آن فیلم‌نامه زنده‌تر از زنده‌گی حضور دارد.
و به قول شاملوی بزرگ:
هرگز كسی این گونه فجیع به كشتن خود برنخاست
كه من به زنده‌گی نشستم!

Sep 08, 2008 07:17AM

6484 داستان حیرت‌انگیزی بود از باب فرم و محتوا. درباره‌ی خودکشی بود و نبود، درباره‌ی مرگ بود و نبود، درباره‌ی عشق بود و نبود، درباره‌ی خدا بود نبود...
زنده‌گی است دیگر با تمام پیچیده‌گی‌ها و بیم‌ها و امیدهای‌اش و فکر زیبای خودکشی که دست از سر آدم‌هایی که این لج‌زار را تاب نمی‌آورند برنمی‌دارد. من که نه می‌توانم «تحمل» کنم نه «تغییر» دهم بهتر است «ترک» کنم تا بخواهم هر روز این بوی عفن را زیر دماغ‌ام استشمام کنم... اما کاش تمام کسانی که فکر خودکشی دارند نویسنده بودند و می‌توانستند بنویسند تا این فکر به کلمات تبدیل شود نه به مرگ.

Sep 06, 2008 06:40AM

6484 خیلی خوب بود. بدون این که قصد داشته باشد غافل‌گیرمان کند غافل‌گیرمان می‌کرد. همه‌ی حرف‌ها همان اول گفته می‌شد و باقی دیگر حس سیال زنده‌گی و مرگ و عشق بود. هنوز تن‌ام داغ خواندش است. مرسی