Ava Ava's comments (member since Aug 30, 2008)


Ava's comments from the گواش group.

(showing 1-18 of 18)

فقط همین (9 new)
Oct 03, 2009 03:32PM

6484 Mahyar wrote: "جه عرض کنم دوست من، به هر حال معنای خودش رو کم و بیش رساند.... البته کم و بیش؛ چون من هنوز هم مطمئن نیستم که نوشته ی روی آینه کار یغما بود یا نه. به هر حال امیدوارم داستان های بعدیت بهتر باشه دوست ..."

ممنون

فقط همین (9 new)
Sep 01, 2009 11:34AM

6484 مقصد نهایی همین قطعه ی کوتاه بود.بیشترین چیزی هم که توشه یه حس ِ و احتمالن مغایر با سلیقه ی شما.
ممنون از نظرتون
فقط همین (9 new)
Aug 31, 2009 10:00AM

6484 می دونم که اصلن کامل نیست. ولی می شه توضیح بدی کجاش افت می کنه؟
6484 دکتر گفت: می رفتیم.هی می رفتیم.
راننده گفت: تا یه جایی که بنزین تمام می شد و می ماندیم حیران که چه کنیم.
بهمن گفت: فرشته تو اهل کجایی؟
- اهل همون جایی که دارین می رین.
من گفتم: واسه چی اومدی این جا؟
- می خواستم فرار کنم.
گفتم: فرار کنی؟واسه چی؟
رسیده بودیم سر همان سه راهی که راننده گفت: از کدوم ور برم فرشته خانم؟
دهاتی گفت: راست برو.اوقاتتم تلخ نکن.چیزی نمونده.
راننده پیچید طرف راست و من گفتم: بگو واسه چی می خواستی فرار کنی؟
بهمن گفت: پس واسه چی برگشتی؟
دهاتی گفت: واسه ماشین سواری.همیشه می تونم فرار کنم ولی همیشه نمی تونم ماشین سوار شم.
و گفت که زیر باران دو فرسخ پیاده آمده بود و فحش می داد به ابرها.نه این که باران می ریخت روش و داشت پوست سرش ترک برمی داشت،فحش می داد چون شالیزارها پر از آب بودند و باران ریشه هاشان را شل می کرد.دلش برای آن شاخه های کوچک می سوخت که زیر باران خم شده بودند و کسی نبود به دادشان برسد.و دهاتی ها هر کدام سر شالیزار خودشان نشسته بودند زیر باران و گاهی دعا می کردند و گاهی فحش می دادند.
من گفتم: تو چی؟ تو مگه زمینی چیزی نداشتی؟
گفت: نه،من زمینامو فروختم.یه جریب زمین داشتم که فروختم.می خواستم یه زن شهری بگیرم.اما همچین که پول به دستم رسید دلم نیامد واسه یه زن شهری خرجش کنم.رفتم پی الواتی.
دکتر ناگهان دست دهاتی را بلند کرد و گفت: براوو،تو رو باس بذارن موزه.
من گفتم: حتی یک قرونم واسه یه زن خرج نکردی؟
- نه،همه رو عرق خوردم.همه رو.اون وقتا عرق خیلی ارزون بود.
حرف سال ها پیش بود.آن وقت ها که جوان بود و قد بلند.می گفت آن وقت ها قدش بلند بود و بعد ناگهان لاغر و کوتاه شد.افتاد به گدایی و رفت جنوب.چند سالی آواره بود و بعد دلش هوای وطن کرد.رسیده بودیم قهوه خانه که مرکز دهکده بود.راننده ناگهان ترمز کرد و ما آمدیم پایین.توی قهوه خانه کسی نبود و فقط قل قل سماور شنیده می شد.دو طرف جاده هم خالی بود و صدایی نمی آمد.حتی از خانه ها که لای درختان انجیر و هلو نشسته بودند و بهت زده نگاهمان می کردند و دیوارهای دود گرفته شان کمانه برداشته بود و از پله های چوبی شان خستگی می بارید.از سکوت آن همه خانه آن همه درخت ترسیده بودیم و آن مسجد کهنه ترسمان را بیشتر کرده بود.با ان دیوارهای کنده شده و ارسی های بی رنگ که از لای شیشه ی شکسته اش می شد تیرگی درونش را دید که پای دیوارهای آن طرف به ظلمت می رسید و به صورتک های آن طرف دیوار عظمت وحشت آوری می داد و منبر که بلند و پوسیده بود و در سایه روشن نشسته بود و انگار در ادتظار حرفی،شیونی،فریادی،عمرش را به سر آورده بود و هرگز به آن نرسیده بود.و انتطار آن تابوت که درش باز بود و طعمه اش را نیافته بود، و انتظار بزرگ آن مسجد که از سکوت دلش گرفته بود و دهکده که به انتظارش جواب نمی داد.و مسجد که فقط شمشیر سبز رنگی به دهاتی ها نشان می داد تا بترسند: شمشیری که در دیوار ش شده بود و روی هوا ایستاده بود و پیدا نبود که کدام دست نصف ان را غلاف کشیده بود.
دکتر گفت: پس نصف دیگه اش چی؟
دهاتی گفت: باس منتظر بمونه.
بهمن گفت: اینا کجا رفتن؟هیچ کی نیس.
دهاتی گفت: رفتن نماز آفتاب.
باران بدجوری زندگیشان را بی ریخت کرده بود.

6484 از پل که رد شدیم نک جاده ی فرعی را دیدیم که چسبیده بود به آسفالت،چند قدم دورتر قوس برمی داشت و توی جنگل گم می شد.جاده تنگ و نامرتب بود و جیپ با ناله می رفت.زمین باران خورده،بخار گرمش را به هوا داده بود و کلافه مان می کرد.از جنگل که رد شدیم به برنجزار رسیدیم.از این جا جاده هموار بود و آفتاب نم باران را از خاکش گرفته بود.
دکتر گفت: حتم می دونی از این وره؟
راننده گفت: نمی دونم.من تا حالا این جاها نیامده ام.
کسی هم نبود که ازش بپرسیم.چون ویجین کاری تمام شده بود و شالیزارها خلوت بود و دهاتی ها کاری نداشتند جز این که تو قهوه خانه گپ بزنند و منتظر بمانند که برنجزار زردی بگیرد و آن ها بریزند سرش.
بهمن گفت: برگردیم بهتره.دکتر برگردیم بهتره.
دکتر سرش (؟) را جمع کرده بود و نگاهش رفته بود آن دورها.جایی که نوک درختان رسیده بود به آسمان بی رنگ و آسمان بی رنگ عین چرخ و فلک، چرخ می خورد و پهن می شد.
بهمن گفت: عین خیالش نیس.حاجی تو بش بگو.
راننده گفت: تازه اگر برگردیم،کجا سر و ته کنیم؟
من گفتم: گمون نکنم این ورا دهاتی چیزی باشه.
راننده گفت: نکنه از مرز رد شدیم.
بعد بو کشید و گفت: بوی مملکت خودمونو نمی ده.
دکتر گفت: گمونم اون جا یک نفر نشسته.
خیلی دور درخت گنده ای بود که سایه ی پهنش را ریخته بود روی زمین.یکی پشتش را به سایه ی درخت داده بود و داشت سیگار می کشید.راننده دنده عوض کرد و جیپ با شتاب به طرفش رفت.مرد ریشو و نامرتبی بود،با موهای ژولیده و اندام تکیده که پاهای لاغرش را انداخته بود رو هم.وقتی سراغ دهکده را گرفتیم با پلک های بسته گفت: شماها مامور دولتین؟
راننده گفت: آره
گفت: آب؟
- نه.
- اجرا؟
- نه.
بهمن گفت: نه آقا جان!ما سایه ی رحمتیم.
که مرد پاهایش را جمع کرد و گفت: آها...آها...شماها سوزن زنین.
و چشمش باز شد.لحنش خیلی عوضی بود.انگار تف کرده بود به ما و به دکتر،به ماشین و به آن اداره ی پت و پهن که تو شهر وسط باغچه نشسته بود و رنگ سرخ دیوارهاش عین بزک تند نجیبه ها بود.
دکتر گفت: خب حالا می گی یا نه؟
که با وقاحت گفت: نه،نمی گم.
بعد برگشت طرف برنجزار،طرف جنگل و طرف باغ های آلوچه.
- خیال نکنین می تونین یه راست برین اون جا،هوم...یه ذره اون ورتر سه تا جاده اس.وقتی رسیدین اون جا،نمی دونین از کدوم ور برین.کسی هم نیست بهتون بگه.
دکتر عوض حرف زدن جا باز کرد و دهاتی هم چسبید به در ماشین و آمد بالا.راننده داشت زیر لب چزی می گفت.از ریختش معلوم بود که داشت فحش می داد.
بهمن گت: این عین فرشته اس.اگه این نبود ما چی کار می کردیم؟

سخت نگیر (6 new)
Jul 14, 2009 03:45AM

6484 البته اگر تو این اوضاع که همش فکر می کنی همه چیز داره بدتر میشه و هر روز مسخره تر از دیروزی،کار بعدی ای هم وجود داشته باشه.انگیزه ای وجود داشته باشه.البته اگر تو این اوضاع که ساعت به ساعت کندتر و خالی تر می گذره،اون قدر شجاع باشی که بگی "می تونم،می تونم" و پشتش نبندی "که چی؟".اگر محیطت اون قدر سطحی نشده باشه که آخر هر ارتباط ساده ای به سو تفاهم برسه و سر و ته هر شور و شوقی و تلاشی با دو تا "نشد" و "نمی شه" و "سخته" و "ولش کن" و "ما که تلاش خودمون رو کردیم.می بینی که این جا تهران نیست!" هم بیاد.وسط جایی که همه علم غیب دارن "بی فایده است و نتیجه ای نداره" توان اش رو داشته باشی که علاقه مندی هات رو نذاری تو باکس "علاقه مندی ها" و فعلا به کارهای "مهم تر" برسی.همه چیز رو نذاری واسه ترم بعد،تابستون بعد،سال بعد...وقتی می دونی خلاف چیزی که می گن همیشه هم وقت نیست.
حسام یه شخصیت تقریبا واقیه که یه دوربین داشت،یه ماشین رنو،یه سبیل خوشگل و یه اکیپ "شهرستانی".مستند می ساخت و بهترین کارش تو قلعه رودخان بود که من ندیده ام و شنیده ام.آویزون "سینمای جوان" ، "مستند جوان" و این همه بذل توجهی که به جوانان می شه.بعد از این همه وقت گذاشت کنار.شاید چون فکر می کرد با این روند کند بالاخره از جوونی می گذره و دیگه "سینمای میانسال" وجود نداره.
آوا فاصله ایه که حسام تا ثمین طی می کنه،ثمین هم عاقبت کسی که نه چندان نابغه است و نه چندان عاشق شرافت!


پ.ن: اینو دیروز نوشته بودم که پستش کنم.ولی پشیمون شدم.حالا که خوندمش دیدم که پر از بدبینی شده و ناامیدی و خسبگی ازش می باره.دلیلش هم اینه که وسط یه جای تنگ صرفا و صرفا از خودم حرف زدم.
ممنون آقای فرزین فر
سخت نگیر (6 new)
Jul 12, 2009 09:39AM

6484 سلام
ممنون که یه وقتی هم به این داستان دادین.خوشحالم کردید.
به نظر خودم چندان خوب نشده.یعنی ازش راضی نیستم.میشد بهتر باشه.
دلیل قسمت بندیش زمان بود.نمی تونستم فاصله هاش رو پر کنم.البته سعی هم نکردم(:اولین کارامه.بذارین به حساب بی تجریگی.کاش نظر بقیه هم برام میگفتین.

منم دیگه همین و باز هم ممنون
سخت نگیر (6 new)
Jul 05, 2009 08:11AM

6484 1

اگر از شاخه ی درخت پایین می پرید،بیش تر باورش می کردم تا این طوری.کنج در کلاس منتظرم وایستاده بود.با کفش های کتونی اش،قد بلندش و چشم های مشکیش.با بند کیفش بازی می کرد.کیفش زیادی بزرگ بود.
- مامانت زنگ زد گفت دمغی،بیام سراغت.
- ...
- ول کن بابا دلخوری ها رو...طفلی مامانت که خبر نداشت.راستی گفت بت نگم زنگ زده.
هرتلفن و بیرون رقتن وقت و بی وقتی رو به ثمین نسبت دادن،عاقبتش همین می شه.این که مامان بعد این همه مدت،هنوز فکر می کنه ثمین صمیمی ترین دوستمه.
چشم هاش رو خمار کرده دوخته بهم:
- هنوز رفیقیم دیگه؟ها؟...الاغ!آره؟
یک سال و نیمی می شد که ندیده بودمش.هنوز هم مثل همون وقت ها بی خیال،وقیح،خوش خنده،دوست داشتنی...همه چیز با هم.فقط موهای فرش رو صافی گذاشته.چشم هامو می اندازم تو چشمش.هر دو تاییمون می زنیم زیر خنده.یه جورایی راحت می شم.انگار دلم زیادی براش تنگ شده بود.


2

تا ثمین بره و آب طالبی بخره روی نیمکت کنج آب میوه فروشی می شینم.زیر درخت که آفتاب کم تر می تابه و صدای جیرجیرک بلند تره.کرخی این روز شرجی عالیه...این روزهایی که بی حسی و راحت تر با همه چیز کنار میای.ثمین کنارم نشسته.با نی تو لیوانش فوت می کنه.نیم لیتر آب سبز می پاشه روی شالم.
- ای کثافت!
- رامتین جونته!
دیگه فحش نمی دم.نیشش باز می شه.
- هستی هنوز باهاش؟
- یس
- مرض و "yes" .می دونم به هم زدین.رفیق تازه اشم می شناسم...بازم آمار بدم یا بسه؟!
- ولش کن.یکی از یکی خر ترن.
- یسسس!...پس پاشو بیا بریم خونه حسام.
حسام!پسر عموش!فیلم ساز جوان خوش آتیه!اون هم تو این ده کوره.اون وقت ها گاه گداری با ما بیرون می چرخید.نمی دونم چه قدر وا رفته ام،چه شکلی شده ام که می افته به التماس.
- آوا!...نیستش.خونه اش خالیه.به مامانت گفتم تا شب نگه ات می دارم.
سرم رو می اندازم رو آب طالبی ام.می گم که لباس همراهم ندارم.می زنه رو کیفش.یعنی برات آوردم.
- آوا!...گفتم میای خونه ی ما.
- حتما تو هم خونه ی مایی دیگه؟
خنده اش می گیره.
- یسسس!



3

با یه تاپ صورتی و و شلوار لی کف هال ولو شده ام و چیپس می خورم.ثمین رو به روی آینه ی دست شویی وایستاده به آرایش.مسخره اش می کنم.دارم می گم هر چی زحمت کشیده کافیه."دیگه پسندیدمت!"
یه کلیدی توی در می چرخه.مثل جن زده ها پا می شم.حسام با صورت سبزه اش از لای در میاد داخل.پشتش هم یکی دیگه.اون هم سبزه.تا گند نزده ام ثمین به دو میاد کنارم.سلام می کنیم.
- حسام رو که می شناسی.اینم مسعود.
آروم می گه: "رفیقمه.حسام هم مال تو".نگاهش می کنم.داره با دستمال رژش رو کم رنگ می کنه.چشمک می زنه: "مسعود چندشش می شه."


برای همین کارهاش بود که میونمون شکر آب شد.رفت و آمدهای بی دلیلش،آدم فروشی هاش به خاطر پسرهای زپرتی،ناز و ادا و اصول و شلوغ کاری برای یه شماره تلفن،یه زنگ،یه توجه خشک وخالی...بازی...پسر بازی...
دنیای من ولی قرار بود دور باشه.پر از روشنفکری،آدم های مهم،عشق های ماورایی!حرف های دهن پرکن...پر از آرزوهای دور و دراز بودم و داشتم بزرگ می شدم.نه!من نمی خواستم قاطی بازی هاش باشم..چون می تونستم.چون قرار بود بتونم.توپیده بودم بهش:
- دیگه داری جندگی می کنیا!
انتظار همچنین حرفی رو از من نداشت.خون دویده بود تو صورتش.چند لحظه ای ساکت شده بود.روش رو برگردونده بود که چشم هاش رو نبینم و فقط گفته بود:
- گم شو آوا!



4

یه نایلون عروسکی رو گرفت جلوم.
- ثمین گفت شالت کثیف شده،گفتم شاید این بهت بیاد.
می خواست جوری رفتار کنه که از مهریونی چیزی کم نیاره.رد نکردم.یه جورایی حالش رو نداشتم.یه جورایی هم دلم برای محبت مردونه لک زده بود.در نایبون رو باز نکردم.
- روسری بلند نقره ای.دیگه مشکی سر نکن جوجه طلایی.
فکر می کنه به خاطر اون پا شدم اومدم.
- مرسی.
صدای خنده ی ثمین و مسعود از اتاق خواب می یاد.معذبم.می خوام یه حرفی بزنم:
- کارت به کجا رسید؟هنوز می ری قلعه رودخان فیلم بگیری؟
- ...نه دیگه آوا.این جا دیگه نمی تونم.
- آها!حالا سبیل هاتو چرا زدی؟
نشست کنارم.می خنده.
- اون هم مال همون حال وهوا بود دیگه.
یه سیگار روشن کرد.
- دیدی ادا می یومدی فیلموو؟خودم قبل از همه شناخته بودمت.
- قبول.ولی مثل اینکه اداهای تو هم ته کشیده ناجور!!!
وا می دم.
- ناجور
خودش رو کشید نزدیک تر.
- اون موقع ها سخت تر بودی جوجه طلایی!
- نمی دونستم شما هم تشریف میارین.
- ولی سگ اخلاق تر شدی!
دود سیگارش رو آروم تو صورت ام پخش می کنه و بخش بخش می گه: "سخت نگیر".صدای خنده ی ثمین و مسعود نمیاد.
- ولم کن.
باز هم نزدیک ترنشست.سرم از بوی عطرش گیج می ره.
- می گم ولم کن!
سیگارش رو داد دست راست.دست چپش رو دور کمرم حلقه کرد.سرش رو به گوشه ی پیشونی ام تکیه داده و داره زیر گوشم نچ نچ می کنه.صورتم رو می بوسه.کنج لبم رو می بوسه.
- سخت نگیر.
دست راستش رو میاره جلو.تنش سفته.سخت نمی گیرم.آروم تو بغلش فرو می رم.


5

ساعت یازده شب رسیده ام خونه.مامان در رو برام باز می کنه.سلام می کنم.سعی می کنه خوش اخلاق باشه.
- سلام.خوش گذشت؟
روسری نقره ایمو زیر گلوم سفت می کنم.لبخند می زنم.
- رنگش تابیده بهت.
احساس حماقت می کنم.

فقط همین (9 new)
Jun 30, 2009 09:51AM

6484 سیب پوست می کندم که پرسید:
- تو رو آینه ی حموم ما چیزی نوشته بودی آوا؟
روی کاناپه نشسته بودیم،یغما و فرهاد پشت به پنجره من هم رو به رو.سرم رو بلند کردم بگم نه که فرهاد پقی زد زیر خنده:
- آرررره!اسم دوست پسرش
دست هام داشت عرق می کرد.خندیدم.گفتم: آره ولی فقط یه اسم بود...یغما می شه کانال رو عوض کنی؟بزن یه کانال که این همه دینگ و دونگ نداشته باشه.
فرهاد تمومش نمی کرد: "بزن یه جا با آهنگ ملایم،رمانتیک،عااااشقانه!" هرهر می خندید.
- گفتم که،فقط یه اسم بود...سیب می خوری؟
شونه های یغما می لرزید.همین الان بود که منفجر شه.پوست های سیب رو پرت کردم سمتش: تو دیگه نه!...تو یکی دیگه نه!...
فرهاد تا شده بود.بنفش شده بود.
- غروب جمعه اس دیگه!بی کارین.مرده شور اون اسپری ضد بخارتو ببره یغما.
- فرهاد دیدش...جااااااااان...خجااااااالتی
غش کرد.
- زیر دوش بودم همه ی آینه هم تمیز،یهو دیدم جای انگشت های یه نفر داره بخار می گیره...فکر کردم روحی،جنی،دختر خوشششگلی
عرق کرده بودم.
- ر..الف...
دستمو بریدم.
یغما پرید وسط: بس کن فرهاد...بسه دیگه...چی کار کردی دستتو؟...بده ببینم!...
فرهاد پا شد.رفت از یخچال چسب زخم آورد.وایستاد کنارم: غصه نداره که دختر خوب.مگه همین خواهرت قشنگ تر از تو بود که منو پیدا کرد؟
باز هم داشت می خندید: یکی دیگه!اصلا خودم واست پیدا می کنم...کدوم کله خری بود حالا این ر الف...؟
- لودگی نکن.نمی بینی؟
دستم می سوخت: فقط یه اسم بود.همین!
بازتاب (1 new)
Nov 29, 2008 06:41AM

6484 (بلوم میگه هشتاد درصد از یادگیری انسان از راه شناخت حاصل می شود.)
_کاش این پنجره ی لعنتی این قدر بزرگ و روشن درست این جا کنار من نبود.
(یاد گیری در سه سطح اتفاق می افتد:سطح شناختی/روانی _حرکتی/عاطفی...تنها بازتاب ها در حیطه ی یادگیری قرار نمی گیرند)
-کاش حد اقل این پسره ی گیج منگ تا ته گردن خودشو پوشونده بود...کاش این کلاس کوفتی تعطیل می شد.

(یادگیری فر آیندی است که از تولد آغاز می شود و تا مرگ ادامه پیدا می کند.بر اثر تجربه حاصل می شود و نسبتا پایدار است.)
-اه چه تابی می خوره این صندلی...آره همه یاد میگیرن زندگی کنن.اونم به صورت نسبتا پایدار!!!
(وقتی رفتاری دیگر تکرار نمیشود به معنی خاموشی آن است و نه فراموشی.فراموشی به شدت به طول زمان وابسته است.)
-هلوووو!یه چیز خیلی واقعی می خوام!لطفا!!!
.
.
.
مسخره باشد یا نباشد بازتاب عزیز!باید یاد بگیری که یاد بگیری عاطفی مثلا دستشو بگیری.
(یادگیری عبارت است از تغییر)




Nov 17, 2008 04:19AM

6484 داستان با یه بند توصیفی شروع شده.هرچندبرای توصیف چهره فقط به چشم ها و گونه ای کمی برجسته اکتفا کردید اما همین نگفتن لطف خاصی داره.باید این بند رو با دقت خوند اونوقت تاثیر خودشو می ذاره.
جنبه ی توصیفی داستان رو تا انتها حفظ کردید.زیباترین بخش ها اون هایی هستند که صدای تقه ی باها یی انگار ازشون ÷رت می شه بیرون
ولی چیزی که باعث آزار آدم میشه بایان بندی مبهم داستانه.با این که زیباست اما این حس رو منتقل می کنه که انگار بند ها یی از داستان جا مونده
کاش داستانتون اسم دیگه ای داشت.اسمی که بهتر روی متن بشینه.
بهترین نوشتتونه توی گروه گواش.تبریک میگم.
Nov 16, 2008 06:27AM

6484 از همه ممنونم.
Oct 23, 2008 07:58AM

6484 به نظر منم جذاب تر بود.البته واسه یه داستانه دیگه.کلا چیزه دیگه ای میشد.موافق نیستید؟با این که تک ساحتیه کاملا موافقم.
... (3 new)
Oct 21, 2008 07:57AM

6484 مثل تمام قصه های غم انگیز عالم_مثل غم انگیز ترینشون حتی_بالاخره ته نشین میشم.مجازاتم شاید عادلانه بود.شاید باید طور دیگری میشد.طور دیگری جدای قصه های خوب تکراری من.مجازاتم شاید تل انبار حرف های ریز و درشت بود: ( _آوا! همیشه که تقصیره بقیه نیست!!! _نه خوب!نیست!!!) شاید انکار دوباره بود.شاید زمان زیادی و وقت مفت بود.ولی نه!نه!ببین!قبول کن!:حق من گز کردن دوباره ی این کوچه ها نبود!!!
Oct 02, 2008 03:41PM

6484 be nazare man shorue kheili khubi dashti.harchand talkh vali ye jure ghashangi tu zehn mishine.koli hesso atefe baare dastan kardi ke khanande majbure ba hamun negahe khodeto hese khodet jelo bere.dastanet be tanavob tu zehnam ghavi o zaif mishe.dar morede vaghaye ziad moze gerefti.dastan be payani ke bayad behesh miresid (be khubiye avalesh) nareside be nazaram vali chizi daresh hast ke be yaad mundaniye.moafagh baashi:)
6484 vaghean jalb bud.unam va3 adamayi k az in chiza kheili dur shodan.y hamchin imani ro kheili khub neshun dade.hanjar shekanish vaghean tasir gozar bud:emamzadeye divuneyi k ashgham mishe
Sep 10, 2008 10:41PM

6484 bade dava ham ke hamishe hame chi aadi mishe?yeki ham nemiad bege "tu in vaz???":)dastanato dus adram hadeaghal ye etefaghi tush miofte...bala payeen mire ye uji dare...vase har chizi hanjaresho pare nemikone:sade pish mire samimi edame peida mikone sade tamum mishe.mese ye ax ghab mishe...moafagh bashi.
Sep 10, 2008 10:31PM

6484 na az in ruzha ke az puchiye mahz ajibolkhelgheyee zaadam ke ba oo na shoghe zendegist na ghodarate parvaaz...zendegi ra dust midarad o midanad ke javdanegi neirang ast...ama hamishe khastast...ey kash khalvati budo khanjario khodayee ke daavari konad...