Naser Farzinfar Naser's comments (member since Aug 15, 2008)


Naser's comments from the گواش group.

(showing 1-8 of 8)

سخت نگیر (6 new)
Jul 14, 2009 04:38AM

6484 پر از خستگی هست ولی امیدوارم خالی از امید نباشه.

سخت نگیر (6 new)
Jul 12, 2009 10:37PM

6484 سلام
نمی دونستم کار اولتونه. اتفاقا بچه ها داشتن فکر می کردند به اینکه آیا قبلا کاری ازتون خوندن یا نه؟ که به این نتیجه رسیدیم که نه.
اینکه فرمودین نظر بقیه؛ چیزهای که یادم مونده اینه که 1- یکی دو نفر به نظرشون مبهم اومده بود داستان. البته یه مقداریش شاید مال این بود که داستان رو نمی خوندند بلکه داشتن به خوندن من گوش می کردند. البته یه مقداری.
2- یکی دو نفر هم گفتند که دیالوگ های داستان مشکل دارند. یه چیزی توی این مایه که زیادند؛ شاید با توجه به حجم داستان و شاید با توجه به میزان تاثیرگذاری و کارکردشون.
3- یه موردی هم که چند نفر گفتند همین بود که خودتون هم اشاره کردین؛ داستان نیازمند کار بیشتریه. کم و بیش همه با این مساله موافق بودند که به نظر خیلی بازنویسی نشده داستان و البته بحث شد که این مساله متاسفانه یه مقداری عمومی شده.

نظر من هم همونی بود که گفتم با این توضیح مکرر که روی حرفم به لحاظ فنی اصلا حساب نکنید چون برام حس داستان غلبه داشت.
درباره ی شماره بندی گفتین که چون نمی تونستین فاصله ها رو پر کنید، شماره گذاری کردین. به نظرم می یاد که همیشه هم لازم نیست که فاصله ها پر بشن. یکی از چالش های اصلی توی داستان اینه که چطوری روند کند زندگی رو خلاصه کنیم توی داستان. یعنی اینکه داستان قرار نیست کل رویدادهای دراماتیک و غیردراماتیک زندگی رو شامل بشه. البته منظورم این داستان خاص نیست. منظورم اینه که صرف شکستن داستان به لحظات و صحنه های داستان به هیچ وجه غلط نیست و موردی هم که من گفته بودم این بود که شماره گذاری (و نه شکستن داستان به این صحنه ها) کمی ذهن خواننده رو پرت می کنه از روند عادی داستان.
به هر حال به عنوان کار اول جای تبریک زیادی داره. مطمئنم داستان های بعدی بهتر خواهند بود.
همین


فقط همین (9 new)
Jul 11, 2009 05:59AM

6484 فرهاده اعصاب من رو هم خراب کرد.
سخت نگیر (6 new)
Jul 11, 2009 03:27AM

6484 سلام
با اجازه تون داستان تون رو پرینت کردیم و بردیم توی جلسه ی دیروز گواش توی پارک خوندیم. یه شیش نفر بیشتر نیومده بودند البته.
نظرها مختلف بود. من هم نظرم رو گفتم درباره ی داستان تون: اینکه مهمترین چیزی که برای من داشت یه غم بود. وضعیتی رو که آوا و حسام توی شهرهای کوچیک دچارش می شن من به قدر کافی تجربه کردم خودم و از دوستانم هم شنیدم. موقعیتی که بعد از کلی سعی و تلاش و بالا پایین کردن، آدم وا می ده و سعی می کنه دیگه سخت نگیره. غم بدی داره.
اما درباره ی نحوه ی بخش بندی داستان؛ به نظرم توی هر بخش از اون شماره گذاری ها، یه تغییر مکانی داریم والبته پیشرفت زمان. غیر از بخش های 3 و 4. تفاوت این دو بخش فقط اینه که بخش 3 با یه فلاش بک یا یادآوری نحوه ی به هم خوردن رابطه با ثمین تموم می شه و دوباره ما برمی گردیم توی همون خونه. به نظرم این دو تا بخش می تونستند یکی باشند. و احتمالا بد نباشه که به جای شماره گذاری ها از پاراگراف بندی ساده استفاده بشه تا حواس خواننده خیلی پرت نشه.
دیگه همین و ممنون
Sep 21, 2008 03:50AM

6484 توی وبلاگ نمی تونی بذاری؟
Sep 11, 2008 02:31PM

6484 میلاد جان عالی بود. خیلی چسبید.
Sep 11, 2008 02:23PM

6484 سلام
برای بار دوم است که این داستان را با لذت تمام و کمال می خوانم (دفعه ی قبل فکر کنم در وبلاگ خود نویسنده بود.) در میان نوشته های این سبکی، یکی از کارهای خوبی ست که خوانده ام.

6484 والله من موافقم با قبل ماه رمضون. فقط هر نتیجه ای گرفتین همه رو تو جریان بذارید. اگه برنامه ی خاصی هم هست واسه ی جلسه اطلاع بدین.
مرسی