Hamid's comments
(member since May 26, 2008)
Hamid's comments from the داستان كوتاه group.
(showing 1-20 of 1,224)
رفيق نا رفيقم در پشت پا استادي
جواب خوبيها رو چه نامردونه دادي
راهت دادم تو قلبم با يك دنيا صداقت
رو دست خوردم دوباره تو گرمي رفاقت
اي قلباي كوچولو دريا دلي چه خوبه
تو وحشت غريبي افسوس بكوب به کوبه
اي آرزوي خفته بخواب كه وقت خوابه
دوست دارم گفتن ها چشم اندازش سرابه
براي جلب ياران مكن تلاشي اي دل
ياران جوني جوني رو چهرشون نقابه
پشت هر پس كوچه گرگي در كمين
كرده پنهان دشنه اي در آستين
دوست از من كنده پوست
ضربه كاري نه از دشمن از اوست
از پشت من خنجر را بردار كه مردن من
هرگز نمي رسونه تو رو به اوج شهرت
پرورشگاه كينه نذار بشه قلبامون
بيا كه تن در نديم به لحظه هاي نفرت
رفيق نا رفيقم در پشت پا استادي
جواب خوبيها رو چه نامردونه دادي
راهت دادم تو قلبم با يك دنيا صداقت
رو دست خوردم دوباره تو گرمي رفاقت
اي قلباي كوچولو دريا دلي چه خوبه
تو وحشت غريبي افسوس بكوب به کوبه
...
متن ترانه اي با صداي ستار
آمد به دنيا دختري
با عشق و ناز و دلبري
آغاز ماه آذري
مهدي مبارك باشدت
...
اين خبر خوشحال كننده ترين خبر اين چند ماه اخير برا من بود
مهدي يك باباي فوق العاده است
خوش به حال دختري كه همچين بابايي داشته باشه
و خوش به حال بابايي كه همچين دختري داره
مهدي جان بسيار خوشحال شدم
از صميم قلب بهت تبريك ميگم و اميدوارم اين تولد ، گرماي زندگيتو چندين برابر كنه
ممنونم از نظر لطف و عنايت مهربانانه دوستان و عذر خوام به خاطر حضور كمرنگم كه اميدوارم به زودي جبران كنم
جمعه بود ، بعد از ظهر ، خوابیده بودم روی تخت ، دراز به دراز ،
چشمم آویخته به سقف ، دستهایم آویزان از تخت ، تنم سست ، پاهایم سرد ، سرد مثل بعد از ظهر های پاییز …
بلند شد ، در اتاق را بست ، کلید را چرخاند ، پرده را کشید ،
دراز کشید کنارم ، دراز به دراز ، دستش را کشید به پیشانی ام ، سرد ، کشید بر صورتم .
نفسم تند شد و قلبم تپید که شاید … ، کشید دستش را بر گردنم .
بند نگاه آویخته به سقف را کشید توی چشمانم ، پلک هایم را بست و لبهایش را کشید بر پشت پلک های بسته ام … لرزیدم .
تنش را کشید روی تنم ، سرد ، سبک ، لبهایش را فشرد بر گونه ام ، سفت ، خواستم که بگویم … لبانم را بست .
سرانگشتانش را کشید بر تنم ، نرم ، آهسته ، چنگ زد به موهایم ، صدای تپیدن قلبم بود نمی دانم یا تپیدن قلبش که می آمد همینطور مواج و می خزید زیر پوستم و سرد می شدم و سرد میشد و دستهایش می لغزید مدام بر تنم و گره می خورد بر من و در من و من همینطور دراز به دراز ، روی تخت می پیچیدم و میپیچید در من و … اتاق تاریک بود و پرده آهسته تکان می خورد .
می لرزیدم ، سرد بود و انگار لای پنجره باز بود نمی دانم یا نفسش بود که سوز سرمایی را می کشید بر پوستم و نفوذ می کرد درون رگ هایم و انگار یخ بسته بود خونم و دیگر صدای تپیدنی هم نمی آمد و هر چه بود درهم پیچیدن بود و صدای نفس های تند بود و هر چه بود خدای من … چقدر سرد بود .
…
تنش را کشید از روی تنم ،
دراز کشید روی تخت ، دراز به دراز ، چشم هایش باز بود و سرد ، دستهایش آویزان از تخت و نگاهش آویخته بر من .
بلند شدم ، تنم درد می کرد و سرد بود و سرم گیج می خورد و انگشتانم می لرزید که گذاشتمشان لای لبهایم و ها کردم و انگار درونم یخ بسته بود که اینچنین بخار سردی از دهانم بیرون زد و انگشتانم انگار ورم کرده بودند و سرم … آخ سرم چقدر درد می کرد و گیج می زد ومن حالم خراب بود و … خوابش برده بود او .
انگشتانم ورم کرده بود ، هرکدامشان انگار درونشان چیزی تکان می خورد ودست و پا می زد ، تیر می کشید سرم و سینه ام می سوخت و لبانم چنان خشک که انگار هیچ قطره ای نمانده در دهانم که خیسشان کنم شاید صدایم درآید که بگویمش : بیداری؟
و خواب بود انگار همانطور دراز به دراز روی تخت و همینطور می آمد سوز سرد نمی دانم از لای پنجره بود یا از نفس هایش .
انگشتانم را کشیدم بر روی ملحفه سفید و درد چنان پیچید در من که پیچیدم در خود و فریادم گره خورد در گلو و قطره ای چکید از چشمم و تاول های انگشتانم شکافت و زایید انگار واژه ها را که می آمدند و می ریختند بر بستر سفید و می رقصیدند جمله ها و صدای جیغ های کوچکشان چنان نت هایی بود که هر کدامشان کنار دیگری مینشست شکل می گرفت و صدای موسیقی اش آهسته به گوش می رسید و سرم … چنان که انگار مست باشم و گیج ، تلو تلو می خورد و ملحفهء سفید از واژه ها پر میشد و شعر بود و شور بود و نقطه ها و حرف ها و جمله ها و آه … انگار سبک میشدم کم کم .
خواب بود هنوز ، و من بودم و ملحفه ای که دیگر سفید نبود .
دراز کشیدم کنارش . معصوم بود و سرد و خفته . چنان که همیشه بود .
…
تلفن زنگ زد ، پریدم از خواب و پرید از خواب و چنان چشم هایش وحشتزده که ترسیدم از حضورش و پرید از روی تخت و پرید از لای پنجره ، از همانجا که سوز می آمد و رفت و من گوشی تلفن را برداشتم و نگاهم همینطور چسبیده و حیران به رفتنش .
- الو ؟
- داستانو تموم کردی ؟
نگاهم افتاد بر کاغذهای سیاهی که ریخته بود بر روی ملحفه سفید و نگاه کردم به انگشتانم که انگار نه انگار که تاولی بوده و دردی.
- آره ، تموم شد .
…
تنهایی ام که برگشت تنش سرد بود ، در آغوش کشیدمش و فشردمش و خفتیم بر همان ملحفه .
کاغذهای سیاه ، زیرمان خش و خش می کرد و ما سرد ، در هم فرو رفته و هر دو می لرزیدم و نگاهمان اما توی چشم هم که می افتاد لبخند می زدیم و صدای خنده های ریزمان و اشک های درشتمان در هم آمیخته بود و ما خیس تا صبح ، کاغذهای سیاه را می خواندیم و در هم فرو می رفتیم و انگار باز هم لای پنجره باز مانده بود که سوز سرد اینطور پیچیده بود بر تنمان …
…
جمعه تمام شد و من داستانم را تمام کرده بودم و او روی تخت دراز به دراز ، خوابیده بود .
خوشم اومد از اين ديالوگ كوتاه
گاهي وقتها جمله ها تاثيرشون خيلي بيشتر از يك جمله است
توي ذهن آدم ميشينه و مدام غلغلكش ميده
