Hamid Hamid's comments (member since May 26, 2008)


Hamid's comments from the داستان كوتاه group.

(showing 1-20 of 1,224)
« previous 1 3 4 5 6 7 8 9 61 62

10 days ago, 01:06AM

5085

رفيق نا رفيقم در پشت پا استادي

جواب خوبيها رو چه نامردونه دادي

راهت دادم تو قلبم با يك دنيا صداقت

رو دست خوردم دوباره تو گرمي رفاقت

اي قلباي كوچولو دريا دلي چه خوبه

تو وحشت غريبي افسوس بكوب به کوبه

اي آرزوي خفته بخواب كه وقت خوابه

دوست دارم گفتن ها چشم اندازش سرابه

براي جلب ياران مكن تلاشي اي دل

ياران جوني جوني رو چهرشون نقابه

پشت هر پس كوچه گرگي در كمين

كرده پنهان دشنه اي در آستين

دوست از من كنده پوست

ضربه كاري نه از دشمن از اوست

از پشت من خنجر را بردار كه مردن من

هرگز نمي رسونه تو رو به اوج شهرت

پرورشگاه كينه نذار بشه قلبامون

بيا كه تن در نديم به لحظه هاي نفرت

رفيق نا رفيقم در پشت پا استادي

جواب خوبيها رو چه نامردونه دادي

راهت دادم تو قلبم با يك دنيا صداقت

رو دست خوردم دوباره تو گرمي رفاقت

اي قلباي كوچولو دريا دلي چه خوبه

تو وحشت غريبي افسوس بكوب به کوبه


...
متن ترانه اي با صداي ستار
26 days ago, 03:00PM

5085
آمد به دنيا دختري
با عشق و ناز و دلبري
آغاز ماه آذري

مهدي مبارك باشدت

...

اين خبر خوشحال كننده ترين خبر اين چند ماه اخير برا من بود
مهدي يك باباي فوق العاده است
خوش به حال دختري كه همچين بابايي داشته باشه
و خوش به حال بابايي كه همچين دختري داره
مهدي جان بسيار خوشحال شدم
از صميم قلب بهت تبريك ميگم و اميدوارم اين تولد ، گرماي زندگيتو چندين برابر كنه

200 (38 new)
29 days ago, 03:03PM

5085 چه ريتم و حس خوبي داره اين عكس
Nov 16, 2009 02:41PM

5085 ممنونم از نظر لطف و عنايت مهربانانه دوستان و عذر خوام به خاطر حضور كمرنگم كه اميدوارم به زودي جبران كنم
Nov 12, 2009 04:03PM

5085


جمعه بود ، بعد از ظهر ، خوابیده بودم روی تخت ، دراز به دراز ،
چشمم آویخته به سقف ، دستهایم آویزان از تخت ، تنم سست ، پاهایم سرد ، سرد مثل بعد از ظهر های پاییز …
بلند شد ، در اتاق را بست ، کلید را چرخاند ، پرده را کشید ،
دراز کشید کنارم ، دراز به دراز ، دستش را کشید به پیشانی ام ، سرد ، کشید بر صورتم .
نفسم تند شد و قلبم تپید که شاید … ، کشید دستش را بر گردنم .
بند نگاه آویخته به سقف را کشید توی چشمانم ، پلک هایم را بست و لبهایش را کشید بر پشت پلک های بسته ام … لرزیدم .
تنش را کشید روی تنم ، سرد ، سبک ، لبهایش را فشرد بر گونه ام ، سفت ، خواستم که بگویم … لبانم را بست .
سرانگشتانش را کشید بر تنم ، نرم ، آهسته ، چنگ زد به موهایم ، صدای تپیدن قلبم بود نمی دانم یا تپیدن قلبش که می آمد همینطور مواج و می خزید زیر پوستم و سرد می شدم و سرد میشد و دستهایش می لغزید مدام بر تنم و گره می خورد بر من و در من و من همینطور دراز به دراز ، روی تخت می پیچیدم و میپیچید در من و … اتاق تاریک بود و پرده آهسته تکان می خورد .
می لرزیدم ، سرد بود و انگار لای پنجره باز بود نمی دانم یا نفسش بود که سوز سرمایی را می کشید بر پوستم و نفوذ می کرد درون رگ هایم و انگار یخ بسته بود خونم و دیگر صدای تپیدنی هم نمی آمد و هر چه بود درهم پیچیدن بود و صدای نفس های تند بود و هر چه بود خدای من … چقدر سرد بود .

تنش را کشید از روی تنم ،
دراز کشید روی تخت ، دراز به دراز ، چشم هایش باز بود و سرد ، دستهایش آویزان از تخت و نگاهش آویخته بر من .
بلند شدم ، تنم درد می کرد و سرد بود و سرم گیج می خورد و انگشتانم می لرزید که گذاشتمشان لای لبهایم و ها کردم و انگار درونم یخ بسته بود که اینچنین بخار سردی از دهانم بیرون زد و انگشتانم انگار ورم کرده بودند و سرم … آخ سرم چقدر درد می کرد و گیج می زد ومن حالم خراب بود و … خوابش برده بود او .
انگشتانم ورم کرده بود ، هرکدامشان انگار درونشان چیزی تکان می خورد ودست و پا می زد ، تیر می کشید سرم و سینه ام می سوخت و لبانم چنان خشک که انگار هیچ قطره ای نمانده در دهانم که خیسشان کنم شاید صدایم درآید که بگویمش : بیداری؟
و خواب بود انگار همانطور دراز به دراز روی تخت و همینطور می آمد سوز سرد نمی دانم از لای پنجره بود یا از نفس هایش .
انگشتانم را کشیدم بر روی ملحفه سفید و درد چنان پیچید در من که پیچیدم در خود و فریادم گره خورد در گلو و قطره ای چکید از چشمم و تاول های انگشتانم شکافت و زایید انگار واژه ها را که می آمدند و می ریختند بر بستر سفید و می رقصیدند جمله ها و صدای جیغ های کوچکشان چنان نت هایی بود که هر کدامشان کنار دیگری مینشست شکل می گرفت و صدای موسیقی اش آهسته به گوش می رسید و سرم … چنان که انگار مست باشم و گیج ، تلو تلو می خورد و ملحفهء سفید از واژه ها پر میشد و شعر بود و شور بود و نقطه ها و حرف ها و جمله ها و آه … انگار سبک میشدم کم کم .
خواب بود هنوز ، و من بودم و ملحفه ای که دیگر سفید نبود .
دراز کشیدم کنارش . معصوم بود و سرد و خفته . چنان که همیشه بود .

تلفن زنگ زد ، پریدم از خواب و پرید از خواب و چنان چشم هایش وحشتزده که ترسیدم از حضورش و پرید از روی تخت و پرید از لای پنجره ، از همانجا که سوز می آمد و رفت و من گوشی تلفن را برداشتم و نگاهم همینطور چسبیده و حیران به رفتنش .
- الو ؟
- داستانو تموم کردی ؟
نگاهم افتاد بر کاغذهای سیاهی که ریخته بود بر روی ملحفه سفید و نگاه کردم به انگشتانم که انگار نه انگار که تاولی بوده و دردی.
- آره ، تموم شد .

تنهایی ام که برگشت تنش سرد بود ، در آغوش کشیدمش و فشردمش و خفتیم بر همان ملحفه .
کاغذهای سیاه ، زیرمان خش و خش می کرد و ما سرد ، در هم فرو رفته و هر دو می لرزیدم و نگاهمان اما توی چشم هم که می افتاد لبخند می زدیم و صدای خنده های ریزمان و اشک های درشتمان در هم آمیخته بود و ما خیس تا صبح ، کاغذهای سیاه را می خواندیم و در هم فرو می رفتیم و انگار باز هم لای پنجره باز مانده بود که سوز سرد اینطور پیچیده بود بر تنمان …

جمعه تمام شد و من داستانم را تمام کرده بودم و او روی تخت دراز به دراز ، خوابیده بود .
Nov 07, 2009 09:57AM

5085
لينك دانلود كتاب با فورمت پي دي اف

http://www.ebookpars.com/ebooks/ebooks/M...





...
5085
لينك دانلود كتاب با فورمت پي د اف

http://koushyarparsi.files.wordpress.com...



...
وفا (51 new)
Nov 07, 2009 09:22AM

5085

ممنون امير جان
دوگانهء جالبي نوشتي

Nov 07, 2009 09:19AM

5085 بگذار سايه هامان با هم بروند قدم بزنند
دست مرا بگير
بگذار زير آفتاب نگاهت كنم


Nov 07, 2009 09:17AM

5085
عالي بود

Nov 07, 2009 09:10AM

5085
خوشم اومد از اين ديالوگ كوتاه
گاهي وقتها جمله ها تاثيرشون خيلي بيشتر از يك جمله است
توي ذهن آدم ميشينه و مدام غلغلكش ميده
لینک (9 new)
Nov 07, 2009 09:06AM

5085
بهزاد جان ممنون
كارت درخور تقديره

5085
متن و بحث بسيار خوبي بود
استفاده كردم از اين تاپيك
اشكان و پرواي عزيز ممنونم از هر دوي شما
Nov 07, 2009 09:01AM

5085
متين عزيز ممنونم از اين متن

Nov 07, 2009 08:56AM

5085
بسيار لذت بردم از خوندن اين شعر
ممنونم از اين اشتراك غمگين
Nov 07, 2009 08:55AM

5085 ملاك ارزش افراد نتوان كرد ظاهر را
درون كهنه مي پيچند محتاجان جواهر را
Nov 07, 2009 08:54AM

5085 فزون ز تلخي مرگ است تلخي خواهش
به درد خويش بمير از كسي دوا مطلب
Nov 07, 2009 08:54AM

5085 نعمت روي زمين قسمت پر رويان است
خون دل مي خورد آن كس كه حيايي دارد
Nov 07, 2009 08:53AM

5085 ما شيشه ايم و باك نداريم از شكست
شيشه هر آنچه مي شكند تيزتر شود
درخت (8 new)
Nov 07, 2009 08:51AM

5085
لذت بردم از خوندن اين شعر سبز
ممنونم
« previous 1 3 4 5 6 7 8 9 61 62